من زمین را از غصه و درد دندان میگیرم و تولد و سرشتم یا بوزینه ی بیش نیست یا همان خاک دندان گرفته شده
دیریست که خاک از در میکده عشق بروی زخم ناسور پاشیده شده و رنگ و بوی درد های همیشگی را گرفته است و تنویر و روشندلی و محبت بدترین عابر قلب هاست و می گیرد و می گیریاند و سپس می میراند
من به ندای قلبم هیچگاهی بسنده نکرده ام و بسان ذره و برگی و خس و کاهی روی دیوار های مخروبه ی عشق و میمده تاریک بالا رفته ام و خوار و زاری بیش نبوده است چون در ب ها بسته شده و ساغر و می تهی است و ساغر بدوشان اشک چشمان و لب بریان و کف پراکنان افتاده اند
کسی را نیست برهوتی
کسی را نیست جوابی به ناصوابی
آرزو هایی در دل باقیست یا پیش از مرگ خطور و از حقیقت دور و یا بعد از مرگ عام پذیر و اجرا پذیر است
گم شده ام
در میان مردم هزاران سردُم داران بی کمال وجیره خواران اجنبی و سپران غول های بسته در زنجیر
من به سادگی خودم را می قاپم
به سادگی
هر چند دهنم کمی تلخ شده است و سرم درد می کند و روحم افسرده است و دستانم روی دکمه ها در حرکت است
آنکه نمیداند من چه دردی را حس می کنم بعد از رفتنم خودش حس می کند که چقدر ظلم نموده است و خودش را در اسارتش در آورده است و برای همیش از آزادی محروم خواهد شد
همه را در یابید و با همه محبت کنید و با همه با گردن کلفتی انسانی قدم بردارید و با همه یک رو در یک محور زندگی کنید
من فراموش میشوم
میدانی
فراموش
تو زهی در میان زهان خواهی بود و آنقدر صیادان تیر رها کنند که هر نفسم وکلامم را در رگ و رگت حس نمایی و دنبالم آیی
مرا دریابی
که خاکسترم