اینک امید زندگی
بر باد رفته است
عشق و بهای هر نفس
تا عمق خاک رفته است
فریاد هاخاموش
خرده گیری ها ارزان
چون
گرداگرد شهر
دقلباب شده است
هردم صدای در سکوت
مُهر مرگ بر لبان
داغ جگر در قلوب
افسوس کشیدن بحال کسی که میرود کسی که رفته و کسیکه در راه رفتن است
اندوه بیشمار
گریز پای شهر است
اینک
خدا خدایی نیست
که بشنود
فریاد بخون شناور انسان آزاده را
که ببیند
پرواز بی نهایت شب برنده را
اینک
خدا خدایی نیست
که رمز و خال بندگی را
بر جهان اسطوره اندوه
آزمایش خون های بیشمار
مردمان برده و بیچاره را
درک کند
و گریز پایان شهر را
برای همیش
ساقط کند