هر از گاهی، قدرت عشق، بهانه ای برای تنهایی می گردد و
زبان و گره های زندگی و فکری، نگهبان مراودات و قوانین و مقررات موانع بزرگی برای
زمان و مکان های آشنائیست.
رونق زندگی پیام های هشدار آمیزی را دارد و نگاه ها را
بسوی خستگی های هر روزه می دوزد و پیام ها را به رده های مغزیی انتقال میدهد که
هرگز انتظارش را نداشته باشی!
عجب است که رده های عشق و محبت، مثل تار هایی روی صورتت
باقی بماند و مثل لبان بافته در زمین خشکزار محبت، بخیه بخورد و هیچ کسی عبوری نکند و تنها و تنها با سردی
های شبانه و گرمای سوزان روزانه مواجه باشی!
چه نگاه های دردانه ایست، که میان لکه های حرف های زننده ای افراد میان
زخم، میان درد های قلوب زخمی شده جامعه، در سکوت مطلق، می ترواد و نگاه ها باران
زا را روی گونه های به شدت مایوس، می لغزاند.
انگار طناد دار عشق در میان ما، روی چوبه عشق آویزان است
و ترس و یاس را در میان قلوب مان دیکته می کند و میان درد های به هم کشیده و زمان
های از دست رفته روزگار و میان گرگان چشم
چران شب دیده، مرگ عشق را با دستان مبارک شان، جشن می گیرند.
همه در برهه ای از زندگی عاشق، دلبسته و وابسته می شوند و
میان همه جوامع بشری شکست ها و پیروزی هایی عاشقانه ای وجود دارد و هیچ کسی دستانش را به خون عشق های دو انسان
آلوده نمی کند و مسیری زندگی را باز نگه می دارد و بدون هیاهو کمک می کند تا دو
انسان در میان آشوب های ویرانگر افکار افراطی، به هم برسند و در کنار هم باشند.
این اصول بقای عاشقان دنیاست.