مرا ببر خدا همان جایی که خواسته اند
هرگز نده دیگر نفس، آنجا که بریده اند
هر گل نمی روید به چمن عشق و زندگی
این زخم سالهاست تنم را کشیده اند
لیلی من، تنم به تنت عادت کرده
رفتنت مرگ مفاجاست کفنم کشیده اند.
دانایی، توانایی، آزادی و برابری Wesdom, Freedom, Equality and Ability
مرا ببر خدا همان جایی که خواسته اند
هرگز نده دیگر نفس، آنجا که بریده اند
هر گل نمی روید به چمن عشق و زندگی
این زخم سالهاست تنم را کشیده اند
لیلی من، تنم به تنت عادت کرده
رفتنت مرگ مفاجاست کفنم کشیده اند.
دلم پوسیده تر از خون
غلتیده در زمین است
نفسی بس ز جهان
راز غم من همین است
به تمنا تو
دل پژمرده من
بسته به افسار توست
منم آن بخت بد اقبال زمین ام
جگرم سوخته تر از
حال دل پژمرده است
به کجا ره رود
به کجا حرف رود
دیگر اقبال بدم را تا ابد مهمان دلم کردم
فقط همین
حالتم وخیمتر از همیشه است، دچار حالت توهم شدهام، حس میکنم کسی
مرا جادو کرده است؛ جادو....؟ احمقانه است منی که به این خرافات عقیده نداشتهام،
اکنون میخواهم وضعیتم را به این خرافات گره بزنم. نفس میکشم و سوزش عمیقی را در
قفسهٔ سینهام
احساس میکنم، سقف اتاق را مینگرم. ژولیده به نظر میرسد، خودم را میچرخانم و
طرف راستم را میبینم. ساعت فرسودهٔ را
مینگرم که هنوز هم حرکت میکند و قرار نیست متوقف شود. طرف چپم را میبینم، تابلوی
بزرگی در دیوار اتاق نظرم را به خودش جلب میکند. تابلو نشان دهندهٔ شخصی
است: شاد، خندان، با انرژی، مغرور، با دیدن تابلو قلبم سیخ میزند. اشکها
ناخواسته جاری میشوند، هیچ کنترولی در ریزش اشکهایم ندارم. گویا این چشمها ازمن
فرمان نمیبرند، پیش چشمانم کدر میشود و من دیگر قادر به دیدن تابلو نیستم یا
توان دیدن آن را ندارم. از تخت بلند میشوم، کلکینهای اتاقم با پردههای گردگیر
سفید پوشانیده است.
خوب!
میخواهم بلند شوم و پردهها را گوشهیی پرتاب کنم، اما پاهایم یاریام
نمیکنند. حس میکنم هیچ عضوی از بدنم دیگر ازمن فرمان نمیبرند. به سرنوشت فکر میکنم،
چه شد که به این نقطه رسیدم؟ دعای بد چه کسی گریبانم را گرفته است که رهایم نمیکند؟
در گلونم بغضی است ناشی از درد، با صدای بلند اشک میریزم. نمیخواهم این بغض بیخ
گلونم بماند، اشک میریزم تا گرهی از کارم باز شود اما نه. حال بدم بدتر میشود،
آخ زندهگی......!
اگر میفهمیدی چه روزهایی به من بدهکاری شاید حالا دچار این وضع
نابسامان نمیبودم. تیکتاک ساعت بالای اعصابم راه میرود، ساعت را با ضربهٔ شدیدی
به تابلو میکوبم. دیگر خبری از ساعت نیست، به گمان خودم ساعت و گذر زمان را متوقف
کردهام. شخص درون تابلو اینبار با نفرت عمیقی به سویم مینگرد، با پوزخند به سویش
مینگرم. کجا شد آن شادی؟ لبخند؟
حس برندهشدن به من دست پیدا میکند. اینبار بدون تأمل از جایم بلند
میشوم. پردهها را میکشم، اجازه میدهم هوای بیرون اتاق با هوای درون اتاق جنگ
برپا نموده و غالب شود.
دستم را دروان جیبم فرو میکنم، قهوه را بیرون کشیده و آن را درون گیلاس
میریزم؛ بالای پیاله از ترموز آبجوش اضافه میکنم. حوصلهٔ آوردن
قاشق نیست برای همین با یکی از انگشتانم قهوه را مخلوط میکنم، کمکم قهوه با آب
تمام قسمتهای گیلاس مخلوط میشود. انگشت دستم را با روتختی سفید پاک میکنم، برای
من فرقی نمیکند با این کار روتختی لکه میشود یا نه؟ بیتفاوت گیلاس را بلند میکنم
و با وجودی که میدانم طعم قهوه تلخ و زننده است آن را مزهمزه میکنم؛ همانند طفلی
که میخواهد در محتویات داخل گیلاسش بوره باشد، آدمی چقدر احمق است؟ یکباره تمام
قهوه را مینوشم. گلونم از طعم آن اذیت میشود. چون غذا نخوردهام معدهام مرا
مورد نفرین خودش قرار میدهد. نور کمی به صورتم میتابید، با سرعت دوباره پردههای
اتاق را پایین میکشم. دوباره همه جا را تاریکی مطلق فرا میگیرد. در اصل زندهگیام
با تاریکی چنان عجین شده است، که قدرت دور ساختن آن را در خودم نمیبینم.
از این تاریکی، خاموشی، تنهایی خسته شدهام. توان بیرون رفتن و
ارتباط برقرار کردن با دیگران را در خودم نمیبینم. میخواهم ادامه دهم،نباید به
آدمها عادت کرد، دلبست و محتاج آدمیزاد بود. این زندهگی عذابآور را بهتر از
بدون با آدمها و تحمل آنها میبینم. سگرتم را روشن نموده و آن را ماهرانه میکشم.
خیلی زود بوی سگرت در اتاقم میپیچد، یاد گفتههای مادرم میافتم: سوگندت میدهم
سگرت نکشی.
به سوگندی که یاد کرده بودم تلخ میخندم، وای که انسانها چقدر
جاهلند؟ مردا را قَول است و من مردی نبودم تا سوگندم را نگهدارم. لحظاتی بعد
دروازهٔ اتاقم به صدا
میآید، آن را بدون تعلل باز میکنم. چهرهٔ همیشهگی
مرد مسنی را میبینم، با خستهگی که میخواهد در چهرهاش نمایان نباشد میگوید:«
جناب! پیتزا سفارش داده بودید، نوش جانتان!»
از جیبم پول را کشیده و به مرد مقابل میدهم، پول باقیمانده را
دوباره برمیگرداند ولی از گرفتنش احتراز میکنم. مرد با گفتن:« خدا خیرت بدهد مرا
تنها میگذارد، دروازه را با شدت میبندم. خدا خیلی هم به من خیر داد»
دنبال مقدمهچینی نمیگردم و پیتزا را میخورم. اهمیت نمیدهم به اینکه
ممکن دستانم مکروبی باشد و به شستن ضرورت داشته باشد. برای منی که از زندهگی بریدهم
اینها بیفایده است. هنوز یک برشی از پیتزا را نخوردهام که سیر میشوم، پیتزا را
کناری میگذارم. چهارطرف اتاق را به دقت میبینم این اتاق و زندهگی خودم ضرورت به
اسبابکشی و تنظیم دارد. فقط نمیدانم چه را کجا بگذارم؟ روزنهٔ امید
زندهگیام را چگونه و در کجا پیدا نمایم؟
در خیالاتم غرق شدهام، دروازه دوباره به صدا میآید. پاهایم را به
زمین زده و با خودم غرغر میکنم: دو دقیقه راحتم بگذارید، چرا دست از سرم بر نمی
دارید؟
باز شدن دروازه مصادف
است با دیدن صورت مادرم، مادرم با دین سر و وضعم و نامرتب بودن اتاقم آهی کشیده میگوید:«
سلام به روی خورشید گونهات.»
تمام حالات بدم را
کنار گذاشته، مادرم را در آغوش گرفته و میگویم:« سلام مادر من! چرا خودت را به
زحمت انداختی؟ آخر هفته به دیدارت میآمدم.»
با ناراحتی داخل کلبهام
شده میگوید:« کاش! دل واماندهام طاقت داشته باشد ترا اینگونه ویران ببیند؟ تا
چه وقت میخواهی اینگونه رفتار کنی؟»
سکوت مطلق! احساس کردم
با موجودیت مادرم اتاقم رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است. دستان چروکیدهٔ مادرم را به چشمانم زده و بوسیدم. این زن بوی مهر، محبت،
امنیت و عشق خالصانه میدهد. هیچ عشقی بیریاتر از عشق مادر نیست و هیچ کسی نمیتواند
همانند مادر ما را دوست داشته باشد.
بعد از لحظاتی هردویمان
سکوت میکنیم، گویا این اتاق کابوسیست که همه را فرا میگیرد و خاموشی است که
وجود همه را در برمیگیرد. مادرم با دیدن حالتم میخواهد بگرید، اما قاطعانه اشکهایش
را کنار میزند و از تخت بلند میشود. شروع میکند به مرتب کردن اتاقم، الماری
لباسم را باز میکند. با باز شدن الماری تمام لباسها طغیان میکنند و روی زمین میافتند.
مادرم خمیده لباسهایم را مرتب میکند. میخواهم بگویم: نه! نکن.
اما میدانم مادرم
حرفم را گوش نمیدهد، برای همین حرفی نمیزنم. مادرم احساس خستهگی میکند ولی
جسورانه به کارش ادامه میدهد. میدانم ده سال عمرش را کم کردهام، پسر خوبی
نبودم. در اصل نه پسر خوبی بودم، نه برادر خوبی، نه دوست خوبی، و نه شریک زندهگی
خوبی. خوب بودن به من نیامده است، مادرم اتاقم را مرتب میکند، لباسهای ناپاکم را
با خودش میبرد.
مادرم میرود و من بعد
از دقایقی دوباره به زندهگیام و تنهایی ام برمیگردم. صورتم را در آیینه مینگرم،
به اندازهٔ گذشت سالها مسن به نظر میرسم. تارتار مویم سفید
شده است، پیشانیام چند خط افتاده است. کوشش میکنم بخندم اما نمیتوانم.
و آدمی گاه چقدر
درمانده است.....؟
نویسنده: زهرا امیری
1405/4/20
هیچ روز، هیچ جا، بدون تو رنگ دیگری ندارد، معنا
عشق و محبت، زندگی، نفس کشیدن، حرکت کردن، تقلا برای بقای روابط شکل میگرد و هر از
گاهی نگاه های پر مهر وقتی در کنار هم می ایستد، بازی هایی جدیدی را بوجود می آورد
و تکیه گاه ها بیشتر از همیشه مستحکمتر می گردد.
جایی که هزاران هزار انسانی فقط در اعماق نگاه
هایت، چشم دوخته باشد و خم خمک کنان و با هزاران پیش پزکی ها، جاده هموار را بر
مسیر تصاعدی هدفش، منحرف بسازد و یکی از عجایب بزرگی را در انحراف درک و فهم، بازی
کند، بگذرد و بگذرد و تا زمانی که در هدفی برسد و راه های منتهی به تو را از دل بر
کند و ریشه ها را بخشکاند و مثل شیطان فریبنده، هم خود را بفریبد و هم دیگران را!
صبح بخیر!
صبح بخیر اولین انرژی است که برای روح های در هم
تنیده، پیوند عمیق، انرژی سالم و آرامش روح
و روان را القا می کند و باید و شاید این را سالها تجربه کرده باشیم و هر
صبح بخیری، صبح بخیر نیست، یکی از شیطنت و دیگری از محبت و دیگری از نرمی و ملایمی
و دیگری از عمق قلبش بیان می کند.
صبح بخیر ها، صبح بخیر هائیست که جشن تکرار روابط را بیان می کند و معاهده دوستی را بیش از همیشه تقویت می کند و لبخند ها را بیان می کند و نگاه را برای همیشه میدوزد و رفتار ها را تنظیم میکند و آنچه را به
.عنوان معاهده دوستی امضا و قبول و حق تائید داده شده است، انجام می شود.
این برای توست
میدانی
روزت و شبت بخیر
با تصادم کردن موتری با عقب موترش از افکارش خارج شده و به زمان حال
برگشت. خشمگین دروازه موتر را باز کرد و از آن خارج شد. چند قدم برداشت و عقب
موترش را نگاه کرد و بعد گریبان پسر جوان را گرفت. پسر حدود هژده سال داشت. با دیدن
حالت مرد ترسیده و لرزان گفت ببخشید. هنوز حرف دوم را به زبان نیاورده بود که مرد
با پُشتدست به دهنش کوبید. پسر بغض کرد، نمیدانست چگونه خسارت هر دو موتر را
بدهد؟ آن از صاحبکارش که برایش گوشزد کرده بود موتر صدمه نبیند و اینم از مرد
مقابلش که موترش گرانبها بود. چارهٔ نداشت
جز سرخمی و اطاعت، اما مرد مقابلش سنگتر از اینحرفها بود. پسرک را به موترش کوبید
و گفت تو انسانی یا مَرکَب؟ موتر جای سوار شدن انسانهاست نه حیوانات. پسر حس کرد
از بلندی به زمین افتاده است، غرورش بود که با گذشت هر لحظه خَدشهدار میشد.
چهارطرفش انسانها را دید که با تحقیر او را نظاره میکردند و هیچکسی به کمکش نمیشتافت.
حساب سیلیهایی که از مرد خورده بود از دستش رفت، در گوشهایش فقط یک صدا بود اونم
حیوان و چشمهایش هیچی را نمیدید جز نگاههای تحقیر آمیز انسانها. چرا زمین دهن
باز نمیکرد و پسر را نمیبلعید؟ اگر پول میداشت و موتر استفاده میکرد حال شاید
انسان خطاب میشد تا حیوان. پولیسها آمدند و بعد ازفهمیدن موضوع تصمیم را به مرد
که بلند رتبه بود و پولدار معلوم شد واگذار کردند. در طرف مقابل پسرک احساس ضعف و
کسالت میکرد از کودکی همین گونه بود، هرچند با ناز و نعمت کلان نشده بود ولی کودک
درونیاش شکنندهتر از این حرفها بود و وضعیت بیرونی پسرک را درک نمیکرد. مرد با
دیدن حالت پسرک پوزخند زد و گفت آدمها خودشان را به موش مردگی میزنند. در زندگی
مرد بخشش موجود نبود، هرکسی باید تاوان کار کردهاش را میداد چه با پول چه با
جان. در گوش پولیس گفت از این پسر شکایت دارم، پولیس میخواست بگوید جز این تصادم
شناخت بیشتری دارید؟ ولی دهنش با دستی که پول را در جیبش گذاشت بسته شد. لبخندش
را به سختی جمع کرد و به نشان تشکرگویی پِلکهایش را باز و بسته کرد. طرف پسرک رفت
و او را در رنجرش بالا کرد، اما پسر تا آخرین لحظه از مرد معذرت میخواست. مرد به
طرف شفاخانهاش رفت، امروز اعصابش را زنش از گُلصبح خراب کرده بود. غرغرهای زنش
در مغزش حک شده بود و اعصاب مرد را به بازی گرفته بود. عصبانی بالای چوکیاش نشست
و شروع به کشیدن سگرت کرد. کامهای عمیق میگرفت و دودش را ماهرانه در فضا مخلوط میکرد.
به دستیارش دستور داد تا قهوهٔ تلخی برایش بیارد،
دستیارش ناوقت کرد. وقتی دستیارش اجازه ورود گرفت مرد گفت بیا. دستیار دستانش میلرزید
و صدای برخورد گیلاس به پتنوس فضای آرام اتاق را بههم میزد. مرد گفت قهوه را
بگذار و با بخش مالیه حسابت را تصفیه کن. دستیار گفت خواهشمیکنم. مرد دستش را
بالای میز کوبید و گفت دیگر نمیخواهم ترا در پرسونلم داشته باشم. اخراج هستی.
دستیار از اتاق خارج شد، مرد نفسی راحت کشید. امروز دنیا برخلافش
ساز میزد، مقداری از قهوه را نوشید داغی قهره زبانش را اذیت کرد و تلخیاش زندگیاش
را به نمایش کشید. همه چه داشت، فامیل، پول ولی آرامش نداشت. این آرامش لعنتی را
کجای این جهان گُم کرده بود که دوباره پیدا نمیشد؟ در فضای مجازی رفت و با یکی از
پستهای دوستهایش روبرو شد، زهرا امیری پست جدیدی را به اشتراک گذاشته بود. این
دخترهم دیوانهٔ تمام عیار بود. هر وقت روی فیسبوک
میآمد پست میکرد. چند بار خواسته بود با زهرا در پیام همکلام شود و بگوید این
همه داستان و رمان چگونه خلق میشود؟ ولی دست برداشته بود و نخواست در زندگی بقیه
دخالت کند. تنها معلوماتی که درمورد این دختر داشت، ارتباط میگرفت به داستانها و
نوشتههایش. وقتی یکی از نرسها اجازه گرفت و گفت آقا از مجازی خارج شد و به طرف
نرس نگاه کرد. نرس گفت داکتر علی و نجیب نیامده اند. پسری اوضاع جسمانیاش وخیم
است اگر عمل نشود ممکن جانش را از دست بدهد. مرد خودش را به چوکی تکیه داد و سقف
را نگاه کرد. نقش سقف را خودش فرمایش داده بود، نرس گفت آقا! بالای نرس فریاد زد و گفت بگذار بمیرد، پسری که
پدر و مادر ندارد، چرا باید زنده بماند؟ نرس از قصیالقلب بودن داکتر دلش لرزید.
نرس از اتاق خارج شد تا خودش دست بهکار شود. مرد قهوهاش رانوشید و گفت میزایند
و روی سرک رها میکنند. روزی را خدا میدهد و گِرَنگی را زمین برمیدارد، این
جماعت با خمین شیوه بزرگ شدهاند. بعد از حدود پنج دقیقه چپن سفیدش را به تن کرد و
با دیدن خودش در آیینه به سوی بیرون اتاق سرخوش حرکت کرد. از یکی از نرسها پرسید
و گفت اتاق عملیات کجاست؟ نرس گفت اتاق شماره سه. مرد آهسته حرکت میکرد دلش در
کارکردن نبود، رئیس زمانیکه بقیه باشد باید کاری نداشته باشد جز امر و نهی.
بلاخره دروازه اتاق را باز کرد و گفت احمقها یکنفر را عمل نمیتوانید
جز یکنفرتان دیگر کسی داخل اتاق نباشد. قدم برداشت تا به مریض برسد ولی با دیدن
خطی که نشان میداد مریض تمام کرده است، عقب برگشت و گفت قسمتش نبود زنده بماند.
دستکشها را کشید و از اتاق خارج شد. از فاصله دور خانمش را دید که با حالت پریشان
به سویش حرکت میکند. با خودش گفت این بلا از کجا بالایم نازل شد؟ خانمش با چشمان
گریان گفت دانیال پسرمان را نجات دادی؟ مرد با عجله به اتاق برگشت، به سختی به تخت
نزدیک شد و با دیدن پسرش که رنگش سفید شده بود و هیچ حرکتی نداشت سقوط کرد و زمین
را در آغوش گرفت. چه کرده بود با تنها پسرش؟ پسر یکدانهاش که بعد از سالها تداوی
خدا برایش داده بود. امروز پسرش را با دستانخودش کشته بود، اگر وقتتر به اتاق
عمل میرفت شاید تنها پسرش را نجات داده میتوانست. چشم بست و چهرۀ معصوم پسر صبح
در پیشچشمانش نقش بست. حال بهتر درک کرد که چوب خدا صدا ندارد یعنی چه؟
سطل رنگ را آماده کرده بود تا دیوار را با آن تزیین کند. لباس کارش
را پوشید، چندین سال بود این کار را میکرد. مرد بیوقفه و صادقانه کار میکرد. چایی
که صاحبخانه آورده بود، سرد شده بود. زمانیکه سقف اتاق را تمام کرد دردی شدیدی
را در قفسه چپ سینهاش حس کرد. بدبختی اینجا بود که درد با هربار نفس کشیدن بیشتر
میشد. تحمل نتوانست و روی زمین نشست. نشستن در روی زمین هیچ منفعتی برای او
نرساند و دردش به مراتب بیشتر شد. لرزهتبی شدید سراسر وجودش را فرا گرفت. با
صاحبخانه خداحافظی کرد، صاحبخانه انسان خوبی بود. زمانیکه وضعیت مرد را دید به
او اجازه رفتن را داد. مرد سوار دو چرخهاش شده و مسیر خانه را در پیش گرفت. مرد
سریع میرفت ولی راه طولاتر شده بود. مرد حس میکرد شیرهٔ
وجودش آهستهآهسته از وجودش خارج میشود. نزدیک حمام حوزه شش با بایسکل به زمین
خورد و خیلی زود چند نفر او را احاطه کردند. مرد متوجهٔ خیسی
پیراهنتنبانش شد، این واقعه برای اولین بار در زندهگیاش اتفاق افتاده بود. با
کمک دو مرد بالای یک چوکی نشست و آب سرد را مهمان لبهای خشکیدهاش کرد. رنگش زرد
شده بود و هنوز که هنوز بود میلرزید. چند بار کوشش کرد با یکی از اعضای فامیلش
تماس بگیرد ولی در این امر نامؤفق بود. مرد قدرتمندی بود، به هیکلش نمیخورد اینگونه
دچار لرزش شود. میخواست تماس بگیرد، در میان صد تا از مخاطبین موبایلش هیچ شماره
توجهاش را جلب نکرد. خوب! با اعضای فامیلش فقط نسبت خونی داشت، سالها بود با
اعضای فامیلش به اندازه فرسنگها فاصله داشت. میترسید تماس بگیرد و از حالتش بگوید؛
آنزمان خانمش بگوید: سر بد در بلای بد یا مرغ کم قودقودش کم. اما پسرش چقدر واژه عجیب
و کماستفادهٔ بود. مرد یادش نمیآمد آخرین
باری که پسرش را صدا زده است چه زمانی بوده است؟ دخترانش که چشم دیدن پدر خود را
نداشتند. مرد تنهای تنها بود، گذشت هر لحظه تنهایی و بیکسی او را به او گوشزد میکردند.
عمیق نفس کشید و چشمانش را بست. اگر قرار بود تمام شود، باید زود تمام شود. نمیخواست
توسط مردم مسخره شود و یا نقل مجلس مجالس شود. خواستش همیشه همین بود، مرگی که
آسان باشد و سر وقت.
مرد واقعاً دلیلی برای زندهگی نداشت، چند لحظه بعد متوجه شد او را
سوار بر موتری کردند. گوشهایش صداها را نمیشنید، فقط تصاویر متحرک انسانها بود
که پیش چشمان مرد این طرف و آن طرف حرکت میکردند. دو تن از انسانهای خیرخواه او
را به نزدیکترین شفاخانه منتقل کردند، پس انسانیت هنوز زنده بود. بعد از رسیدن به
شفاخانه و گذشت دو ساعت سر و کله پسر و خانمش پیدا شد. کله و کومه خانمش پندیده
بود، مرد چه توقعی داشت؟ دوباره باید نیشهای خانمش را تحمل میکرد پسرش سلامی سردی
داد و بعد صدای خانمش بود که روح مرد را خراشید: عافیت باشد، مرض خبر نمیدهد و
انسان را زمین میزند. مرد حرفی نزد، به نیش و کنایههای خانمش عادت کرده بود. چه
میکرد؟ نه دست ستیزی داشت و نه پای گریزی. مجبور بود بسازد و بماند در میان فامیلی
که هیچ اهمیتی برای او قایل نبودند. چند لحظه بعد داکتر کفت: طبق نتیجهٔ معاینهٔ
که انجام شده است، نلکههای طرف چپ قلب مرد مسدود شده است و قلب قادر نیست خون را
به خوبی پمپ کند برای همین باید خیلی زود عملیات شود. مرد به گوشهایش شک داشت برای
همین به داکتر گفت: متوجهٔ منظورتان نمیشوم.
این درد را برای بار اول حس میکنم، داکتر با تاثر نگاهی به مرد انداخت و گفت: شرایط
در افغانستان خیلی بد است و خیلی از دردها را ما در مقابل دردهای روزگار نادیده میگیریم.
داکتر ورقی را به مرد نشان داد و گفت: اگر عملیات نکنید ممکن تا ۲۴ ساعت آینده دیگر با ما نباشید با فامیلتان
مشوره نمایید و زودتر تصمیمتان را بگیرید. مبلغ عملیات در پایین ورق درج شده است.
چشمان مرد فقط قسمت پایینی ورق را میخواند. مرد ورق را گوشه انداخت، چند لحظه بعد
پسرش داخل شد و ورق را از روی زمین برداشت. مرد گفت: به داکتر بگو جوابم منفیست،
پسر متوقف شد، صورتش را چرخاند و گفت: که چه؟ میخواهی مردم به ریشنداشتهام
بخندند و بگویند برای پدرش پول خرج نکرد؟ پدر؟ راستی فقط امروز حس کردم پدرم
دارم. از اتاق خواست خارج شود اما چرخید و گفت: برای آیندهام پسانداز کرده بودم،
حال میفهمم انسان غریب را چه به رویا پردازی برای آینده؟ اینم حق پسریام برایت
پدر. پسر با پوزخند از اتاق خارج شد، مرد چندین بار حرفهای پسرش را در ذهنش تکرار
کرد. چرا پسرش اینگونه با او رویه میکرد؟ جواب شب و روز زحمت کشیدنش این بود؟ این
بود ثمرهٔ درختی که هر روز آبیاریاش میکرد؟
قطره اشکی از چشمش چکید، درد قلبش بیشتر و بیشتر شد. تقدیرش اینچنین بود: عمل
شدن به دست پسرش. مرد در لحظات آخر عمرش خداوند را به بزرگیاش قسم داد و گفت: فامیلم
را به تو میسپارم.
پسرش در حال صحبت با داکتر جراح بود، نرسی گفت: یکی از مریضان قلبی
جان باخته است. پسر دواندوان به سوی اتاق پدرش رفت. با دیدن چشمانباز پدرش
ناباور به سویش دید، چه اتفاقی افتاده بود؟ مگر داکتر نگفت: وقت دارد؟ پسر خودش را
به آغوش سرد پدرش دعوت کرد، چقدر دوست داشت برای یک بار هم که شده پدرش را در آغوش
بگیرد؟ میخواست پدرش به او افتخار کند، درست همانند پدران دوستانش. چرا زندهگی
مطابق میل او پیش نرفت. صورت و دستان پدرش را بوسهباران کرد اما دیر بود، هیچ
برگشتی در کار نبود و پسرش از حرفهایی اخیرش که آن را فدای پدرش کرده بود شدید
شرمنده و خجالتزده بود. خودش را به این و آن میزد اما فایدهٔ
نداشت. زندهگی همینقدر کوتاه و نامهربان است.
نویسنده: زهرا امیری