۱۴۰۵/۱/۲۹

چوب خدا صدا ندارد( داستان کوتاه)


با تصادم کردن موتری با عقب موترش از افکارش خارج شده و به زمان حال برگشت. خشم‌گین دروازه موتر را باز کرد و از آن خارج شد. چند قدم برداشت و عقب موترش را نگاه کرد و بعد گریبان پسر جوان را گرفت. پسر حدود هژده سال داشت. با دیدن حالت مرد ترسیده و لرزان گفت ببخشید. هنوز حرف دوم را به زبان نیاورده بود که مرد با پُشت‌دست به دهنش کوبید. پسر بغض کرد، نمی‌دانست چگونه خسارت هر دو موتر را بدهد؟ آن از صاحب‌کارش که برایش گوش‌زد کرده بود موتر صدمه نبیند و اینم از مرد مقابلش که موترش گران‌بها بود. چارهٔ نداشت جز سرخمی و اطاعت، اما مرد مقابلش سنگ‌تر از این‌حرف‌ها بود. پسرک را به موترش کوبید و گفت تو انسانی یا مَرکَب؟ موتر جای سوار شدن انسان‌هاست نه حیوانات. پسر حس کرد از بلندی به زمین افتاده است، غرورش بود که با گذشت هر لحظه خَدشه‌دار می‌شد. چهارطرفش انسان‌ها را دید که با تحقیر او را نظاره می‌کردند و هیچ‌کسی به کمکش نمی‌شتافت. حساب سیلی‌هایی که از مرد خورده بود از دستش رفت، در گوش‌هایش فقط یک صدا بود اونم حیوان و چشم‌هایش هیچی را نمی‌دید جز نگاه‌های تحقیر آمیز انسان‌ها. چرا زمین دهن باز نمی‌کرد و پسر را نمی‌بلعید؟ اگر پول می‌داشت و موتر استفاده می‌کرد حال شاید انسان خطاب می‌شد تا حیوان. پولیس‌ها آمدند و بعد ازفهمیدن موضوع تصمیم را به مرد که بلند رتبه بود و پول‌دار معلوم شد واگذار کردند. در طرف مقابل پسرک احساس ضعف و کسالت می‌کرد از کودکی همین گونه بود، هرچند با ناز و نعمت کلان نشده بود ولی کودک درونی‌اش شکننده‌تر از این حرف‌ها بود و وضعیت بیرونی پسرک را درک نمی‌کرد. مرد با دیدن حالت پسرک پوزخند زد و گفت آدم‌ها خودشان را به موش مردگی می‌زنند. در زندگی مرد بخشش موجود نبود، هرکسی باید تاوان کار کرده‌اش را می‌داد چه با پول چه با جان. در گوش پولیس گفت از این پسر شکایت دارم، پولیس می‌خواست بگوید جز این تصادم شناخت بیش‌تری دارید؟ ولی دهنش با دستی که پول را در جیبش گذاشت بسته شد. لب‌خندش را به سختی جمع کرد و به نشان تشکرگویی پِلک‌هایش را باز و بسته کرد. طرف پسرک رفت و او را در رنجرش بالا کرد، اما پسر تا آخرین لحظه از مرد معذرت می‌خواست. مرد به طرف شفاخانه‌اش رفت، ام‌روز اعصابش را زنش از گُل‌صبح خراب کرده بود. غر‌غرهای زنش در مغزش حک شده بود و اعصاب مرد را به بازی گرفته بود. عصبانی‌ بالای چوکی‌اش نشست و شروع به کشیدن سگرت کرد. کام‌های عمیق می‌گرفت و دودش را ماهرانه در فضا مخلوط می‌کرد. به دستیارش دستور داد تا قهوهٔ تلخی برایش بیارد، دستیارش ناوقت کرد. وقتی دستیارش اجازه ورود گرفت مرد گفت بیا. دستیار دستانش می‌لرزید و صدای برخورد گیلاس به پتنوس فضای آرام اتاق را به‌هم می‌زد. مرد گفت قهوه را بگذار و با بخش مالیه حسابت را تصفیه کن. دستیار گفت خواهش‌می‌کنم. مرد دستش را بالای میز کوبید و گفت دیگر نمی‌خواهم ترا در پرسونلم داشته باشم. اخراج هستی.

دستیار از اتاق خارج شد، مرد نفسی راحت کشید. ام‌روز دنیا برخلافش ساز می‌زد، مقداری از قهوه را نوشید داغی قهره زبانش را اذیت کرد و تلخی‌اش زندگی‌اش را به نمایش کشید. همه چه داشت، فامیل، پول ولی آرامش نداشت. این آرامش لعنتی را کجای این جهان گُم کرده بود که دوباره پیدا نمی‌شد؟ در فضای مجازی رفت و با یکی از پست‌های دوست‌هایش روبرو شد، زهرا امیری پست جدیدی را به اشتراک گذاشته بود. این دخترهم دیوانهٔ تمام عیار بود. هر وقت روی فیس‌بوک می‌آمد پست می‌کرد. چند بار خواسته بود با زهرا در پیام هم‌کلام شود و بگوید این همه داستان و رمان چگونه خلق می‌شود؟ ولی دست برداشته بود و نخواست در زندگی بقیه دخالت کند. تنها معلوماتی که درمورد این دختر داشت، ارتباط می‌گرفت به داستان‌ها و نوشته‌هایش. وقتی یکی از نرس‌ها اجازه گرفت و گفت آقا از مجازی خارج شد و به طرف نرس نگاه کرد. نرس گفت داکتر علی و نجیب نیامده اند. پسری اوضاع جسمانی‌اش وخیم است اگر عمل نشود ممکن جانش را از دست بدهد. مرد خودش را به چوکی تکیه داد و سقف را نگاه کرد. نقش سقف را خودش فرمایش داده بود، نرس گفت آقا!  بالای نرس فریاد زد و گفت بگذار بمیرد، پسری که پدر و مادر ندارد، چرا باید زنده بماند؟ نرس از قصی‌القلب بودن داکتر دلش لرزید. نرس از اتاق خارج شد تا خودش دست‌ به‌کار شود. مرد قهوه‌اش رانوشید و گفت می‌زایند و روی سرک رها می‌کنند. روزی را خدا می‌دهد و گِرَنگی را زمین برمی‌دارد، این جماعت با خمین شیوه بزرگ شده‌اند. بعد از حدود پنج دقیقه چپن سفیدش را به تن کرد و با دیدن خودش در آیینه به سوی بیرون اتاق سرخوش حرکت کرد. از یکی از نرس‌ها پرسید و گفت اتاق عملیات کجاست؟ نرس گفت اتاق شماره سه. مرد آهسته حرکت می‌کرد دلش در کارکردن نبود، رئیس زمانی‌که بقیه باشد باید کاری نداشته باشد جز امر و نهی.

بلاخره دروازه اتاق را باز کرد و گفت احمق‌ها یک‌نفر را عمل نمی‌توانید جز یک‌نفرتان دیگر کسی داخل اتاق نباشد. قدم برداشت تا به مریض برسد ولی با دیدن خطی که نشان می‌داد مریض تمام کرده است، عقب برگشت و گفت قسمتش نبود زنده بماند. دست‌کش‌ها را کشید و از اتاق خارج شد. از فاصله دور خانمش را دید که با حالت پریشان به سویش حرکت می‌کند. با خودش گفت این بلا از کجا بالایم نازل شد؟ خانمش با چشمان گریان گفت دانیال پسرمان را نجات دادی؟ مرد با عجله به اتاق برگشت، به سختی به تخت نزدیک شد و با دیدن پسرش که رنگش سفید شده بود و هیچ حرکتی نداشت سقوط کرد و زمین را در آغوش گرفت. چه کرده بود با تنها پسرش؟ پسر یک‌دانه‌اش که بعد از سال‌ها تداوی خدا برایش داده بود. ام‌روز پسرش را با دستان‌خودش کشته بود، اگر وقت‌تر به اتاق عمل می‌رفت شاید تنها پسرش را نجات داده می‌توانست. چشم بست و چهرۀ معصوم پسر صبح در پیش‌چشمانش نقش بست. حال بهتر درک کرد که چوب خدا صدا ندارد یعنی چه؟

سطل رنگ را آماده کرده بود تا دیوار را با آن تزیین کند. لباس کارش را پوشید، چندین سال بود این کار را می‌کرد. مرد بی‌وقفه و صادقانه کار می‌کرد. چایی که صاحب‌خانه آورده بود، سرد شده بود. زمانی‌که سقف اتاق را تمام کرد دردی شدیدی را در قفسه چپ سینه‌اش حس کرد. بدبختی این‌جا بود که درد با هربار نفس کشیدن بیش‌تر می‌شد. تحمل نتوانست و روی زمین نشست. نشستن در روی زمین هیچ منفعتی برای او نرساند و دردش به مراتب بیش‌تر شد. لرزه‌تبی شدید سراسر وجودش را فرا گرفت. با صاحب‌خانه خداحافظی کرد، صاحب‌خانه انسان خوبی بود. زمانی‌که وضعیت مرد را دید به او اجازه رفتن را داد. مرد سوار دو چرخه‌اش شده و مسیر خانه را در پیش گرفت. مرد سریع می‌رفت ولی راه طولاتر شده بود. مرد حس می‌کرد شیرهٔ وجودش آهسته‌آهسته از وجودش خارج می‌شود. نزدیک حمام حوزه شش با بایسکل به زمین خورد و خیلی زود چند نفر او را احاطه کردند. مرد متوجهٔ خیسی پیراهن‌تنبانش شد، این واقعه برای اولین بار در زنده‌گی‌اش اتفاق افتاده بود. با کمک دو مرد بالای یک چوکی نشست و آب سرد را مهمان لب‌های خشکیده‌اش کرد. رنگش زرد شده بود و هنوز که هنوز بود می‌لرزید. چند بار کوشش کرد با یکی از اعضای فامیلش تماس بگیرد ولی در این امر نامؤفق بود. مرد قدرت‌مندی بود، به هیکلش نمی‌خورد این‌گونه دچار لرزش شود. می‌خواست تماس بگیرد، در میان صد تا از مخاطبین موبایلش هیچ‌ شماره توجه‌اش را جلب نکرد. خوب! با اعضای فامیلش فقط نسبت خونی داشت، سال‌ها بود با اعضای فامیلش به اندازه فرسنگ‌ها فاصله داشت. می‌ترسید تماس بگیرد و از حالتش بگوید؛ آن‌زمان خانمش بگوید: سر بد در بلای بد یا مرغ کم قودقودش کم. اما پسرش چقدر واژه عجیب و کم‌استفادهٔ بود. مرد یادش نمی‌آمد آخرین باری که پسرش را صدا زده است چه زمانی بوده است؟ دخترانش که چشم دیدن پدر خود را نداشتند. مرد تنهای تنها بود، گذشت هر لحظه تنهایی و بی‌کسی او را به او گوش‌زد می‌کردند. عمیق نفس کشید و چشمانش را بست. اگر قرار بود تمام شود، باید زود تمام شود. نمی‌خواست توسط مردم مسخره شود و یا نقل مجلس مجالس شود. خواستش همیشه همین بود، مرگی که آسان باشد و سر وقت.

مرد واقعاً دلیلی برای زنده‌گی نداشت، چند لحظه بعد متوجه شد او را سوار بر موتری کردند. گوش‌هایش صداها را نمی‌شنید، فقط تصاویر متحرک انسان‌ها بود که پیش چشمان مرد این طرف و آن طرف حرکت می‌کردند. دو تن از انسان‌های خیرخواه او را به نزدیک‌ترین شفاخانه منتقل کردند، پس انسانیت هنوز زنده بود. بعد از رسیدن به شفاخانه و گذشت دو ساعت سر و کله پسر و خانمش پیدا شد. کله و کومه خانمش پندیده بود، مرد چه توقعی داشت؟ دوباره باید نیش‌های خانمش را تحمل می‌کرد پسرش سلامی سردی داد و بعد صدای خانمش بود که روح مرد را خراشید: عافیت باشد، مرض خبر نمی‌دهد و انسان را زمین می‌زند. مرد حرفی نزد، به نیش و کنایه‌های خانمش عادت کرده بود. چه می‌کرد؟ نه دست ستیزی داشت و نه پای گریزی. مجبور بود بسازد و بماند در میان فامیلی که هیچ اهمیتی برای او قایل نبودند. چند لحظه بعد داکتر کفت: طبق نتیجهٔ معاینهٔ که انجام شده است، نلکه‌های طرف چپ قلب مرد مسدود شده است و قلب قادر نیست خون را به خوبی پمپ کند برای همین باید خیلی زود عملیات شود. مرد به گوش‌هایش شک داشت برای همین به داکتر گفت: متوجهٔ منظورتان نمی‌شوم. این درد را برای بار اول حس می‌کنم، داکتر با تاثر نگاهی به مرد انداخت و گفت: شرایط در افغانستان خیلی بد است و خیلی از دردها را ما در مقابل دردهای روزگار نادیده می‌گیریم. داکتر ورقی را به مرد نشان داد و گفت: اگر عملیات نکنید ممکن تا ۲۴ ساعت آینده دیگر با ما نباشید با فامیل‌تان مشوره نمایید و زودتر تصمیم‌تان را بگیرید. مبلغ عملیات در پایین ورق درج شده است. چشمان مرد فقط قسمت پایینی ورق را می‌خواند. مرد ورق را گوشه انداخت، چند لحظه بعد پسرش داخل شد و ورق را از روی زمین برداشت. مرد گفت: به داکتر بگو جوابم منفی‌ست، پسر متوقف شد، صورتش را چرخاند و گفت: که چه؟ می‌خواهی مردم به ریش‌نداشته‌ام بخندند و بگویند برای پدرش پول خرج نکرد؟ پدر؟ راستی فقط ام‌روز حس کردم پدرم دارم. از اتاق خواست خارج شود اما چرخید و گفت: برای آینده‌ام پس‌انداز کرده بودم، حال می‌فهمم انسان غریب را چه به رویا پردازی برای آینده؟ اینم حق پسری‌ام برایت پدر. پسر با پوزخند از اتاق خارج شد، مرد چندین بار حرف‌های پسرش را در ذهنش تکرار کرد. چرا پسرش این‌گونه با او رویه می‌کرد؟ جواب شب و روز زحمت کشیدنش این بود؟ این بود ثمرهٔ درختی که هر روز آب‌یاری‌اش می‌کرد؟ قطره اشکی از چشمش چکید، درد قلبش بیش‌تر و بیش‌تر شد. تقدیرش این‌چنین بود: عمل شدن به دست پسرش. مرد در لحظات آخر عمرش خداوند را به بزرگی‌اش قسم داد و گفت: فامیلم را به تو می‌سپارم.

پسرش در حال صحبت با داکتر جراح بود، نرسی گفت: یکی از مریضان قلبی جان‌ باخته است. پسر دوان‌دوان به سوی اتاق پدرش رفت. با دیدن چشمان‌باز پدرش ناباور به سویش دید، چه اتفاقی افتاده بود؟ مگر داکتر نگفت: وقت دارد؟ پسر خودش را به آغوش سرد پدرش دعوت کرد، چقدر دوست داشت برای یک بار هم که شده پدرش را در آغوش بگیرد؟ می‌خواست پدرش به او افتخار کند، درست همانند پدران دوستانش. چرا زنده‌گی مطابق میل او پیش‌ نرفت. صورت و دستان پدرش را بوسه‌باران کرد اما دیر بود، هیچ برگشتی در کار نبود و پسرش از حرف‌هایی اخیرش که آن را فدای پدرش کرده بود شدید شرمنده و خجالت‌زده بود. خودش را به این و آن می‌زد اما فایدهٔ نداشت. زنده‌گی همین‌قدر کوتاه و نامهربان است.

 

نویسنده: زهرا امیری

حفره ( داستان کوتاه)


با شنیدن صدای گریه فهمید طفل به دنیا آمده است، به دیوار تکیه کرد. حالش دست خودش نبود، دختر نمی‌خواست. معاینه تلویزیونی مشخص کرده بود که طفل پسر است، مرد در دوران بارداری متوجه خانمش بود نمی‌خواست به هیچ قیمتی تک‌پسرش را ازدست دهد. وارث می‌خواست، بعد این‌همه سال انتظار و داشتن دختر این‌بار بخت به رویش خندیده بود و قرار بود شاع‌پسری تولد شود. خیلی کنایه شنیده بود از دوست و دشمن بابت داشتن دختر و نداشتن هیچ‌پسری. از افکارش خارج شد و وقتش بود شاع‌پسرش را در آغوشش بفشارد. داخل اتاق شد و رو به خانمش باصدای بلند گفت تشکر می‌کنم. حال خانمش خوب نبود، چهرهٔ زرد و لب‌هایی که رو به سفیدی می‌زد نمایان‌گر ولادت مشکلی بود که گذرانده بود. خانمش همه‌جا را نگاه می‌کرد جز چشمان‌شوهرش. مرد گمان کرد خانمش بخاطر شرم چشم می‌دوزد. بی‌خیال این حرف‌ها شده و به برادرش زنگ زد و گفت گوسفند را آماده بگذار زمانی‌که شاع‌پسرم و خانمم داخل خانه شد زیر پای‌آن‌ها ذبح کن. به مادرم بگو برای فرزانه لیتی و گرمیانه بپزد. بعد از دادن سفارشات تماس را قطع کرد و زمانی‌که نرس داخل آمد دستش را به جیبش برد و چند افغانی را به عنوان مژدگانی برای نرس داد. به چشمان متعجب نرس خیره شد و گفت همه‌اش مال خودت. به هم‌کارانت هم می‌دهم، نرس خوش‌حال و با گفتن خداخیرت بدهد از اتاق خارج شد. قبل از این‌که به دیدن شاع‌پسرش برود کناز تخت‌هم‌سرش نشست و دست همیشه سرد خانمش را فشرد. برای خانمش گفت: می‌فهمی زن؟ نه نمی‌فهمی، احساسم را هیچ‌کسی درک نمی‌تواند. حس‌می‌کنم بهترین و خوش‌چانس‌ترین مرد دنیا هستم. این‌ها همه از برکت تو است، بگو برایت چه هدیه بگیرم؟ خانمش دستش را از گرمای دست مردش خارج کرد و هیچ نگفت. مرد با خودش گفت شاید ناز می‌کند و باید نازش را وردارم. چند لحظه بعد دروازه تَک‌تَک شد و خدمت‌کار با دستهٔ گلی داخل اتاق شد و گفت آقای شایان؟ مرد گفت بلی. خدمت‌کار گل‌ها را به دست مرد داد و بعد گرفتن پول از اتاق خارج شد. مرد گل‌ها را کنار تخت‌هم‌سرش روی میز گذاشت و گفت ناز کن، من که نازبردارت هستم. ولی ازم رو نگیر، زنش باصدای بلند گریست و هر دقیقه بعد میان هق‌هق‌هایش می‌گفت مرا ببخش. مرد فهمید خانمش از ضعیفی هزیان می‌گوید خاموش ماند. در زیبایی گل‌ها غرق شده بود که دروازه باز شد ونرس با طفل به اتاق قدم گذاشت. مرد از خوشی زیاد قلبش به شدت می‌تپید، ترس داشت قبل ازآغوش گرفتن شاع‌پسرش نمیرد و ارمان به دل نماند. نرس با خوش‌روییرو به مرد گفت بنشینید و دختر‌گُل‌تان را بگیرید. مرد دستانش راپایین کرد و گفت خانم اشتباه می‌کنید احمد شایانم و طفلم پسر است. نرس تبسمی کرد و گفت آقاجان طفل که پسر و دختر ندارد، ماشاالله صورتش مثل ماه است، خدا برای‌تان حفظش کند. مرد دستان لرزیده‌اش را پایین کرد، حس می‌کرداتاق و افرادش دَورِ‌سرش چرخ می‌زنند. از گرفتن طفل امتناع ورزید و به سوی خانمش حرکت کرد. حال می‌دانست چرا خانمش به چشم‌هایش نگاه نمی‌کند؟ رو به خانمش گفت: می‌بینی فرزانه؟ قرار است دوباره سوژهٔ عام و خاص شوم. ام‌روز این طفل روی زخم قلبم نمک پاشید، نه جای این طفل این‌جا نیست. این طفل را سر به نیست می‌کنم، خانمش گفت: این چه حرفیست که می‌زنی؟ طفل که گناه ندارد. مرد طفل را از دستان نرس گرفت و فراررا بر قرار ترجیع داد. طفل بخاطر فشرده شدن زیاد شروع به گریه کرد، اما مرد نه‌می‌دید و نه‌می‌شنید. طفل را در عقب موترش گذاشت و موتر را حرکت داد. نمی‌توانست این طفل را درون خانه‌اش جا بدهد، بهتر این است که سر به نیستش کند و به قوم بگوید طفل پسر بود ولی عمرش ماندنی نبود. صدای این طفل اعصابش را به بازی گرفته بود، حس دل‌بدگی او را وادار می‌کرد تا استفراغ کند ولی تا تمام شدن مسیر باید صبر می‌کرد. از شر این طفل باید خلاص می‌شد. وقتی در متروکه رسید، موتر را متوقف کرد. از موتر خارج شد و دنبال وسیله گشت تا حفره حفر کند. بعد از جستجوی زیاد تکهٔ از آهن را یافت و با آن مطابق اندام طفل حفره را حفر کرد. قطرات عرق از سر و صورتش می‌ریخت.بلند شد و دنبال طفل رفت، طفل دیگر گریه نمی‌کرد. مرد طفل را همانند تکه کثیف دور از بدنش گرفت آن را درون حفره گذاشت. یک‌باره از آرام بودن طفل ناراحت شد و خواست ببیند آیا زنده است یانه؟ ولی نصف راه به خودش آمد و گفت قرار بود بمیرد. دلش نیامد بالای آن خاک بریزد، با خودش گفت قبر برای چنین طفلی وحشت‌ناک است. سوار برموترش شد و به طرف شفاخانه حرکت کرد. در وسط راه عذاب وجدان گریبانش را سخت فشرد، مسیر عبور و مرور آکسیجن را گرفته بود. دوباره به متروکه برگشت، حال که با خودش فکر می‌کند می‌بیند که دهن‌مردم بسته نمی‌شود و مردم حتی پشت خدا هم حرف می‌زنند.

در طول را با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت دختر را نگه‌دارد، چه فرق می‌کند چهار باشد یا پنج دختر؟ وقتی چهاردختر را بزرگ کرده است پنجمی را هم می‌تواند. بالای حفره رسید و آن را خالی دید. اطراف را مشاهده کرد و فهمید آدرس درست است ولی طفل کجاست؟ پاهایش شروع به لرزیدن کرد و با خودش گفت پدر هرگز قهرمان زندگی دخترش نبوده است، پپدری شبیه من فقط ویران‌گر زندگی دخترش است. آفتاب گرم سوزان بالایش می‌تابید، اشک‌ها راه خودشان را پیدا کرده و شروع به باریدن کردند. نفهمید چقدر زیر آفتاب سوزان ماند و اشک ریخت؟ موبایلش زنگ می‌خورد ولی دستان مرد ضعیف بود و قدرت نداشت جواب دهد. بلاخره جواب داد و صدای فرزانه روحش را خراشید.

_ سلام احمد جان می‌شنوی؟ طفل را کجا برده‌ای؟ نرس‌‌ جدیدالشمول اشتباه کرده است، طفل ما پسر است، متوجه‌اش باشی. بیا خانه تا شکر به‌جا آوریم. مرد با شنیدن صدای خانمش قدرت تکلم را از دست داد، صدای عجیبی از دهنش خارج می‌شد ولی در گوش فرزانه این صدا نامفهوم بود.

 

نویسنده: زهرا امیری 

آدم قبری ( داستان کوتاه)


قُطی رنگم را بوسیده و در بیک پشتی‌ام گذاشتم. سرپوش بوتل تیل‌ام را محکم‌تر کرده و در جیب پیش‌روی بیکم گذاشتم. ریگ‌مال را در جیب چندین بار دوخته شده‌ی پتلونم گذاشتم. مثل هر روز تکراری از خانه خارج شدم. هنوز در وسط کوچه نرسیده بودم که شی تیز باعث آزرده شدن پای‌راستم شد. دردش باعث شد روی زمین نشسته و  چبلی‌که نازک شده بود و فقط شکلش همانند چبلی بود را از پای راستم بیرون کنم. می‌ترسیدم از روبرو شدن با زخمی‌که دردش ناگهانی بود. کاش درد‌ها خبر می‌کردند. کاش درد دهنده‌ها رحم می‌داشتند. با صد جان کندنی زخم پایم را دیدم. شیشه سرکش بخاطر نازکی کف چبلی‌ام داخل گوشت پایم شده بود. آن‌را کشیده و دوباره راه رسیدن را در پیش گرفتم. اوایل کمی‌دردآور بود ولی بعد عادت کردم. آدمی با هر مصیبتی عادت می‌کنند. به چهارراه رسیدم. منتظر موتر بودم. بلاخره سوار موتری شدم. با خودم می‌گفتم کاش این راننده مثل راننده‌های دیگر ازم کرایه نگیرد. در پُل سوخته همه پایان شدند و من که فهمیده بودم وقتی کرایه دادن است. عقب عقب می‌رفتم. بلاخره موتر خالی شد و نگران موتر با چشمانش مرا نظاره می‌کرد. بلاخره نزدیک‌تر شد و گفت بچه جان پایین نمی‌آیی؟

گفتم  م......  من پول ندارم. پول کار دیروز‌‌ی‌ام را به مادرم دادم. نگران آمده و از بازویم گرفت. مرا از موتر بیرون انداخت گفت: پسر گشنه‌گدا از اول می‌گفتی که پول ندارم. من که با ضربه زمین‌گیر شده بودم، کنارم تفی انداخت و گفت گشنه.

موتر حرکت کرد و من چند دقیقۀ مهمان زمین گرم بودم. برایم نگاه‌های کسی مهم نبود. نه نگاه مهربان انسان ها و نه نگاه اونایی که مرا یک موجود چندش آور و دل بد کن می‌دیدند. به این زندگی کذایی عادت کرده بودم. هرگز به پایه‌ای پسران هم سن‌ام نمی‌رسم.

دست بردم تا بیکم را که کج شده بود آن را درست کنم. با دیدن سیاهی دستم. به سرعت بیکم را از شانه‌ام کشیده و بازش کردم. قطی رنگ چپه شده بود. گویا نگران موتر مرا به شدت به زمین انداخته بود. قطی رنگ سیاه را روی زمین گذاشته و دست برده و بیکم را دیدم. حجم زیادی از قطی چپه شده و نابود شده بود. این‌بار سرپوش قطی را محکم بستم و قطی را که حیثیت شیشهٔ عمرم را داشت در سینه‌ام چسپاندم. بلاخره با پیاده روی به سرکاریز رسیدم. گدایی را دیدم بدون پا. جیبم را گشتم و هشت افغانی را کشیده به دستش دادم.

چه وقت این مردم از این تاریکی نجات پیدا می‌کنند؟ بلاخره به قبرستان رسیدم. پیش یکی از پسران این‌جا کار می‌کردم. نامردی می‌کرد و نصف پولم را می‌گرفت در صورتی که رنگ را خودم می‌کردم و زحمتش را خودم می‌کشیدم. در دلم با خدایم گفتم خدایا امروز نوشته‌های سنگ‌‌های قبر های این قبرستان را ببر. بگذار من رنگ کنم و پول بدست بیاورم. گاهی که رئیس دل می‌سوختاند اجازه می‌داد تا آب فروشی کرده و پول بدست بیاورم. اما ام‌روز چانس با من نبود.

تا عصر منتظر نشستم و کسی خواهان رنگ کردن نوشته‌های رفتهٔ سنگ‌های قبر‌ها نبود. کم‌کم نا امید شده بودم که خانمی صدایم کرد. خوشحال به طرفش رفتم که در وسط راه بازویم اسیر دستی شد. نگاه کردم رئیس بود. گفت پنجاه پنجاه هستیم یادت باشد. سرتکان دادم. چارهٔ جز اطاعت نداشتم.

به زن نزدیک‌تر شدم. گفت رنگ خط رفته است. رنگش می‌کنی؟ گفتم بلی. گفت: پس رنگ کن. چند رنگ می‌کنی؟ گفتم ۱۵۰ افغانی.گفت: نه کم‌تر. گفتم همان ۱۵۰. خاموشی اختیار کرد. گفتم صد درست است خاله؟ گفت بلی.

قطی رنگم را کشیدم، سرش چنان بسته شده بودکه با کوشش‌های مکررم باز نشد. از صورت زن معلوم بود که حوصله‌اش رفته است و تحمل این گرد و خاک عصرانهٔ بالای قبر‌ها را ندارد. با انگشت‌ام سعی در باز کردن سرپوش داشتم. ناگهان سرپوش بازشد و قطی روی زمین چپه شد. یعنی۵۰ افغانی را به همین زودی از دست دادم؟ قطی را بلندکرده و انگشتان دستم را بالای رنگی که روی سنگ قبری افتاده بود و به شکل دایره سیاه کرده بود گذاشتم. بعد انگشتانم را بالای خطوطی که رنگش مثل رنگ زندگی‌ام رفته بود گذاشتم. کاش یکی زندگی مرا رنگین می‌کرد. زود زود با انگشتانم رنگ را از ان طرف به این طرف می‌آوردم. نمی‌خواستم رنگ ضایع شود و در عین زمان می‌خواستم پول را بگیرم. دستانم از عجله و تماس با سنگ‌قبر سیاه شده بود. رنگ ریخته شده تا نصف خط را بس کرد. دوباره قطی‌ام را باز کردم. دیدم رنگی زیاد در داخلش نیست. آهی از غم کشیدم. بوتل تیل‌ام را باز کرده و آن را داخل قطی ریختم. نمی‌دانم چه شد که بوتل تیل هم روی زمین ریخت. حال بدم بد‌تر شد. به طرف آسمان دیدم. به غروب نزدیک می‌شد. سرم را تکان داده و اشکم را با بغض گلونم خوردم.  زن پرسید مکتب نمی‌‌روی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ چیزی نگفتم. مگر مکتب هزینه کار ندارد؟ با تمام شدن کارم نصف پول را گرفته و نصف دیگر آنرابه رئیس دادم. چشمم به دست‌هاو پا‌های ترقیده‌ام خورد.

زندگی من شده بود این قبرستان و تزئین نوشته‌های روی قبر این انسان‌های قبری. تقدیرم همین بود انسان قبری بودن. از قبرستان بیرون رفتم. دیگر کسی نزدیک آذان نماز شب برای رنگ کردن خطوط سنگ قبر نمی‌آمد. گاهی زخمم پایم سوزش می‌کرد. سوزشش نسبت به سوزی که این زندگی برایم می‌داد کم‌تر بود. در شیشهٔ عقب دوکان یکی از آرایشگاه‌ها خودم را دیدم. کومه‌هایم ترقیده بود. در بهار مگر کومه می‌ترقد؟ بلوس کهنه و پاره شده‌ام چرکین شده بود. کدام احمقی لباس کهنه‌اش را می‌شوید؟ فقط آب که چرک را پاک نمی‌کند نباید صابون و پودر داشت؟ منی دیوانه بدون صابون و پودر لباسم را در آب پاک می‌کردم. دوباره به طرف خانه روان شدم. می‌ خواستم تحقیر را تحمل کرده بازهم سوار موتر شوم اما پیاده رفتن خوب به نظر می‌رسید. از کنار کباب فروشی گذشتم. بویش در دماغم پیچید؟ یادم نمی‌آید کباب خورده باشم. واقعاً طعم آن گوشت های سرخ شده و چسپیده بالای سیخ چگونه است؟ آب دهنم را قورت کردم. دستم را به پنجاهی زدم و آن را به کباب‌پز داده و گفتم کباب. چون نخورده بودم دنبال کلمات می‌گشتم تا کباب بخواهم. مرد با دیدن وضعیتم گفت کباب کندز صد است و طرف لباس و وضعیتم دید و گفت بقیه که به پنجاه افغانی نمی‌دهم. گفتم خوب کندز بتی. گفت می، دهم برابر پولت ولی در داخل رستورانت اجازهٔ خوردن را نداری. گفتم درست است. بعد از پانزده دقیقهٔ که بوی خراب جوب را تحمل کردم در بشقابی پلاستیکی سه سیخ کباب آورد. حیران بودم چگونه بخورم. بلاخره سیخ را دندان زدم و مزهٔ گوشت در دهنم ماند. هر سه سیخ را بعد از گوشت‌ها لیس زده و به صاحبش بردم. غم شکمم را خوردم ولی غم نداشتن پول و رفتن با جیب خالی حالم را بد می‌کرد. وقتی در خانه رسیدم دل درد شدم. شاید گوشت ناپاک بود یا هم خودم مشکل داشتم. قامتم را به سختی راست کرده و خانه رفتم سلام دادم اما با بد شدن وضعیتمبه طرف بیرون رفته  و استفراغ کردم. با دیدن تکه‌هایی از کباب با خودم گفتم آدم غریب را چه به کباب؟

 

نویسنده: زهرا امیری 

حسرت ( داستان کوتاه)


با صدای مادرم که اصرار می‌کرد از خواب بیدار شوم، چرخیده و با شکم خوابیدم. این خواب‌صبح‌گاهی چنان شیرین بود که نمی‌خواستم از آن دست بردارم. این‌بار مادرم لحاف را از سرم کشید و گفت بلال بیدار شو، جان‌مادر. ام‌روز خرید نامزدی برادرت است باید بیایی چون برادرت دفتر می‌رود. وقتی مادرم سکوت اختیار کرد دوباره خواب بالایم غلبه کرد و این‌بار من بودم که چشمانم را تا آخرین حد باز کرده و از جایم بلند شدم. مثل پسران خوب و مؤدب جای‌خوابم را جمع کردم. هوای سرد زمستان باعث شد بلرزم، از کلکین صحن‌حویلی را تماشا کردم، دانه‌های برف می‌بارید و سطح زمین را به رنگ سفید آورده بود. بخت‌برادرم گویا در زمستان باز شده بود، بعد از خوردن صبحانه با مادرجان و خواهرم از خانه خارج شدیم. تنها مردی که در خرید بود من بودم به همین‌خاطر به مادرم گفتم که از موتر پایین نمی‌شوم و فقط مثل راننده در خدمت شما هستم. آهنگ بی‌معرفت ایمان غلامی در حال پخش شدن بود و فکرم را با خودش به سوی دلبرکم برده بود. سه‌ماه می‌شد که ازهم قهر بودیم، غرور کاذب‌ما باعث سردشدن رابطهٔ‌ما شده بود. نه او دست‌ می‌کشید از این دوری و نه من. بی‌گانه بودن با کسی‌که یک زمانی نزدیک‌ترین شخص به ما بود دشوارترین کار دنیا است. روز و شبم شده دیدن نمایهٔ واتساپ و فیس‌بوکش. ذره‌ذره جانم را می‌گیرد جواب دادنش به کمنت‌های پسرها. می‌دانم از قصد این‌کار را می‌کند، می‌خواهد دلم را ریش‌ریش بسازد. سنگ را بالای قلبم گذاشته‌ام و تحمل می‌کنم دردی که عزیزتر از جانم برایم می‌دهد. با شنیدن صدای شخصی سرم را چرخاندم، خودش بود مگر می‌شد این تُن‌صدا را نشناسم؟ یعنی برادرم با قوم دیبا قراراست خویشاوند شود، دیبا هم متعجب بود. این ملاقات هردوی‌مان را هیجانی ساخته بود. چشمانم روی دیبا بود و زمان از دستم رفته بود. با صدای مادرم به خودم آمدم: امیدجان حرکت کن، دیر می‌شود. چشم گفته و با دستان لرزانم کنترول فرمان را به دست گرفتم. در آیینه روبروی موتر فقط دیبا را می‌دیدم، اما دیبا هیچ نگاهم نمی‌کرد. این نگاه دزدیدنش را گذاشتم پای رابطه ناخوب این‌روزهای ما. دلم می‌خواست دیبا را تنگ در آغوش بگیرم قسمی که در وجودم حل شود. صدای مادرم بود که گفت امیدجان همین‌جا پیاده می‌شویم، گفتم درست است مادرجان. همه پیاده شدند و دیبا میان رفتن و ماندن در تعلل بود. می‌خواست حرفی بزند ولی دختری از بازویش گرفت و او را از موتر خارج کرد. من و دیبا از زمان دانش‌گاه هم‌دیگر را می‌شناختیم. او محصل زبان و ادبیات دری بود و من محصل زبان ترکی. اولین بار وقتی دیدمش که ایام امتحانات بود و چوکی را به صحن دانش‌گاه می‌آورد. آن‌روز کمکش کردم و بعد در چندجای دیگر با هم روبرو شدیم. در روز عاشقا برایش گل سرخ تحفه گرفته و اظهار محبت کردم. اوایل جدی رویه کرد و بعد باهم خوب شدیم. باهم به دانش‌گاه می‌رفتیم و از دانش‌گاه خارج می‌شدیم. دیبا نیمهٔ گمشده‌ام نبود بلکه خودم بودم در جسم یک دختر. شباهت‌هایی زیاد باهم داشتیم، ارتباط‌ما صمیمانه بود تا زمانی‌که بخاطر موضوع خواست‌گاری با هم بحث کردیم. در خانهٔ ما اول برادر بزرگ نامزد می‌شد و بعد برادر کوچک‌تر. ولی دیبا اصرار داشت که به خواست‌گاری بیا چون نمی‌خواست جز من با دیگری باشد. چند بار با فامیل حرف زدم که دختری را دوست دارم ولی از دیبا عکس و نشانی نگفتم،فامیل‌ما سنتی بود و نمی‌خواستم فکر کنند دیبا دختر بد است. بعد از چندین ماه ام‌روز دوباره دیدمش، با دیدنش دل‌تنگ‌تر شدم. همهٔ وجودم او را می‌خواست. بخاطر فکر زیاد سرم را درد گرفته بود. بعد از چند ساعتی مادرم با چندین زن و دختر به موتر آمد و برایم گفت برو داخل دکان هیکل تو و مصطفی یکیست. برای نامزدی دریشی فرمایش بتی، قبول کرده و از موتر خارج شدم. با چشمانم افراد داخل موتر را از نظر گذراندم دیبا نبود، موقعیت خوبی بود تا همرایش حرف زده و ناراحتی‌اش را برطرف بسازم. حال که مصطفی نامزد می‌کند هیچ مانعی میان من و دیبا موجود نیست. پسری دسته ‌زیبای گل در دستش بود و صدا می‌زد گل بیست افغانی. تمام گل‌هایش را خریدم، گل را بوی کردم بوی دیبا را می‌داد. با خوش‌حالی به سوی دکان رفتم، دیبا آشفته مرا می‌دید. وقتی دیدم کسی متوجهٔ‌ما نیست گفتم مرا ببخش! اشک در چشمانش حلقه زد و گفت تو مرا ببخش. یکی از دستانش را فشرده و گفتم مه نمی‌توانم ازت کینه بگیرم. دستش را از دستم خارج کرد و گفت دیگر دیر است، امیددارم مرا ببخشی. متعجب از حرفایش خواستم بگویم چرا؟ اما با شنیدن صدای مادرم که گفت زود باش بلال جان عروسم را خسته کردی. حرف در دهنم ماسید و جهان پیش‌چشمانم تیره و تار شد. دسته ‌گل از دستم رها شد و حرف مادرم بارها در ذهنم تکرار شد. بدنم بالای پاهایم سنگینی می‌کرد. از دکان خارج شدم، به هوای آزاد ضرورت نداشتم. خدایا! با من این‌کار را نمی‌توانی، دیبا را کنار مصطفی دیده نمی‌توانم.

موبایلم زنگ می‌خورد، سردی‌روزگار باعث شده بود دندان‌هایم به‌هم بخورد. ختم زندگی‌‌ام این‌جا است، مردهٔ که متحرک است منم. جسمی‌که آرزویی ندارد منم، دل‌شکسته و ناتوان منم. من و دیبا دو خط موازی هستیم که به‌هم نمی‌رسیم. سهم من از دیبا دیدنش کنار برادرم و حسرت داشتنش است. 

فرشاد( داستان کوتاه)

 

موبایل را به سمت آینه پرتاب کردم، آینه شکست و در آیینه شکسته تصویرم را دیدم. یک ماه پیش زمانی‌که خشویم از مرضم خبردار شده بود، به خانه‌ام آمد و گفت باید پسرش را رها کنم، چون نمی‌توانم زن خوبی برای پسرش باشم، وقتی نامزدم خبر شد برایم وعده داد، فامیلش را متقاعد می‌کند ولی فکر کنم در نبرد با خانواده‌اش شکست خورده است. این پایان زندگی‌ام بود، دی‌گر به چه امیدی زندگی کنم؟ جز مریض رو به مَوت چیزی نیستم، سخنان خشویم در گوش‌هایم تکرار می‌شد: تو دی‌گر به درد پسرم نمی‌خوری، نمی‌توانی زندگی پسرم را خراب کنی. بعد عروسی اگر باردار شوی طفل‌ات ناقص است و تو خودت ناقصی، مو که زیبایی دختر است را نداری. نمی‌توانم پیش قوم و خویش بگویم عروس‌ام تومور مغزی دارد. از چوکی بلند شده و به طرف دروازهٔ اتاق رفتم. پاهایم در برخورد با شیشه‌ها زخم شدند، هیچ دردی را حس نمی‌کردم دردم به مغز استخوان رسیده بود. برای پیدا کردن چگونگی خودکشی‌ام چهارطرف اتاقم را دیدم، چشمم به بوتل شیشهٔ خورد که داکتر هدایت داده بود هفتهٔ یک‌بار از تابلیت درون بوتل بنابر قوی‌بودنش استفاده شود. تابلیت‌ها را در کف دستم انداخته و آن‌ها را در دهنم انداختم. بعد از قورت دادن تابلیت‌ها یک گیلاس آب نوشیدم، بعد از گذشتن دقایقی چشمانم تمام اتاق را تار می‌دید، بی وزن شدنم را حس می‌کردم. صدای باز کن بازکن، را می‌شنیدم ولی مغزم توان تشخیص کردن این را نداشت که صدا متعلق به چه کسی است؟ پایان من و سرنوشتم این‌گونه بود.

بخاطر خوردن صبحانه بالای دسترخوان نشسته بودیم، وقتی یک قورتی از چایم را نوشیدم فهمیدم بوره ندارد. خطاب به مادرم گفتم: ننه‌جان بوره نداریم؟ مادرم این پا و آن پا می‌کرد، با تن صدایی که به مشکل شنیده می‌شد گفت: نه. گفتم: برو از پدرکلانم بخواه، معلم می‌گوید صبحانه باید شیر بنوشید تا استخوان‌های بدن‌تان رشد کند ما که شیر نمی‌نوشیم لا اقل بوره که باشد. مادرم بعد از تعلل از جایش بلند شد، از اتاق خارج شد و وقتی متوجه شدم قندانی بوره را با خودش نبرده است با خوش‌حالی قندانی را برداشته و به دنبال مادرم روان شدم. هنوز دو پتهٔ زینه را پایین نیامده بودم که صدای پدرکلانم را شنیدم: چه است هر روز پشت بوره می‌آیی؟ یگان روز بدون بوره گذاره کنید، هر روز که نمیشه بخورید. نِق‌نِق‌های پدرکلانم را من و مادرم یک ساعت شنیدیم آخر با بسته‌شدن دروازهٔ اتاق فهمیدیم قرار نیست بوره بدهد. برای این‌که مادرم نداند گپ‌های آن‌ها را شنیده‌ام خیلی زود به طرف اتاق رفتم. بالای دسترخوان نشسته و یک لقمه نان را در دهنم انداخته بالای آن چایم را که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، نوشیدم. لقمه از گلونم به سختی پایان رفت، مادرم سَر خم داخل اتاق شد. بین من و مادرم حرفی رد و بدل نشد. برای این‌که مادرم متوجهٔ حالت بدم نشود از جایم بلند شده گفتم: ننه‌جان خدانگهدار. مادرم با صورتی‌که لب‌هایش خندان و بود چشمانش گریان گفت: برو به سلامت عزیزم. از گوشه‌گوشه برو و یادت باشد با بی‌گانه‌ها جایی نروی، این نصیحت‌های مادرم تا دهن دروازهٔ حویلی ادامه داشت. کار هر روزش همین بود، بدون خستگی مرا نصیحت می‌کرد. خریطهٔ آبی‌ام را در شانه‌ام انداختهپو به طرف مکتب روان شدم. روانه شدن در راه مکتب تمام حس‌های منفی صبحم را ازم دور می‌کرد. بعد از سپری کردن مسیر مکتب، به مکتب رسیدم. کاکا احمدشاه کسی‌که نگهبان مکتب بود با پیشانی باز سلامم را علیک گرفته و سرم را نوازش کرد. خوش و خوشان داخل مکتب شدم. در قسمتی از حویلی بچه‌ها جزبازی می‌کردند. ما شاگردان همین‌گونه ساعت خودمان را تیر می‌کردیم، با ذغال خانه‌های خالی رسم کرده و جز بازی می‌کردیم. خیمهٔ‌ما آن‌طرف‌تر بود بعد از کمی ساعت‌تیری داخل خیمه شدم. از خریطه‌ام توشک‌چهٔ خود را کشیده و آن‌را روی زمین انداختم. با دیدن تقسیم‌اوقات فهیمدم که ساعت دوم مضمون ساینس داریم. از استاد ساینس خوشم نمی‌آمد، تحقیر و توهین عادت همیشگی‌اش بود. انسانیت را بلد نبود، از کلمات استفاده می‌کرد برای بد و بی‌راه گفتن به اشخاص. دو روز در هفته ساینس داشتیم و این دو روز بدترین روزهای هفته‌ام بود. همیشه دعا دعا می‌کردم در وقت ساینس استاد متوجهٔ حضورم نشده و از من سوال نکند. ساعت اول مثل هر روز دیگر خیلی زود گذشت و ساعت دوم درسی فرا رسید. وقتی استاد ساینس داخل خیمه شد، تنها و تنها صدای نفس‌ کشیدن بچه‌ها شنیده می‌شد و بس. بدون هیچ احوال‌پرسی و سلامی گفت: کتاب‌های تان را بیرون کنید. پای راستش را بالای پای چپش گذاشته و از شاگردان سوال می‌پرسید. خودم را تا حدی که می‌توانستم پایین‌تر گرفتم تا استاد مرا نبیند. استاد گفت: تو بیا او بچه، قلبم به شدت می‌تپید. هرچه ذکر داشتم زیر لب می‌خواندم تا امروز خداجان مرا از گیر استاد نجات دهد. وقتی با خشم صدا زد سرم را بلند کردم. بدبختانه مرا صدا می‌زد، با ترس و لرز قدم‌ برداشته و خودم را پیش استاد رساندم. وقتی تعللم را دید گفت: برو پیش تخته و درس را تشریح کن. پیش تخته ایستاد شده و درس را آغاز کردم، متأسفانه هیچی در ذهنم نبود. استاد یک‌باره از جایش بلند شد و گفت: سوادت از لباس پوشیدنت پیداست. این چه است پوشیدی؟ بوجی...  بوجی آرد است یا کچالو؟ در عمرم این‌گونه پیراهن و تنبان را ندیده بودم که کسی به تن کند. از شانه‌ام گرفت و گفت: برو گم‌شو بشین در جایت. من که احساسات جریحه‌دار شده‌ام به یک تلنگری نیاز داشت تا تبدیل شود به اشک‌ها و از چشمانم فرو ریزد. با اشک در جایم نشستم، کم‌کم اشک‌های آهسته‌ام تبدیل شد به بوغ زدن. این‌بار نه تنها چشم‌هایم بلکه سوراخ‌های بینی‌ام هم اشک می‌ریختند. استاد گفت: بس کو دیگر حوصلهٔ فِس‌فِس کردنت را ندارم. بعد از مضمون ساینس مفاهیم مضامین دیگر را گرفته نتوانستم. تنها کلمهٔ که در ذهنم بود همان بوجی بود. دیگر جرأت نکردم با بچه‌ها بازی کنم. ترس این‌که توسط آن‌ها بوجی‌ پوش خطاب شوم در دلم بود. آن روز بعد از خراج شدن از مکتب احساس گرسنگی می‌کردم. وقتی پسران و دختران هم سن و سالم را می‌دیدم که با پدر و مادر خود خانه می‌روند و در مسیر راه چیزی می‌خورند دلم به حال خودم می‌سوخت.

در راه وقتی از کوچه واسع می‌گذشتم در ترقک دیوار نان را دیدم. دستم را داخل کرده و آن را گرفتم. قاق بود و لذت‌بخش. وقتی چاره شکمم را خوردم خدا را شکر کردم. می‌گویند: آدم که گرسنه باشد نرم‌تر از سنگ را نیز می‌خورد. خداوند ج روزی رسان بود، روزی بندگانش را می‌رساند. وقتی به خانه رسیدم، نزدیک دروازهٔ کوچه موتر باربری خورد را دیدم. با خودم گفتم: نه که باز کوچ می‌کنیم و مه بی‌خبرم؟ پدرکلانم و مادرکلانم را با بیک دستی‌شان دیدم. پدرکلانم با دیدنم گفت: یادت است گفتی: کاش از شر شما خلاص شویم؟ گاهی مرغ‌آمین در گذر است ببین از شرما خلاص می‌شوی. دیگر ما نمی‌توانیم تو و مادرت را با خودمان داشته باشیم. این‌همه سال هم بخاطر پدرخدا بیامرزت بار سنگین تو و مادرت را تحمل کردیم، دیگر خود دانید و زندگی‌تان.

با وجودی‌که پدرکلان و مادرکلانم را دوست نداشتم ولی از رفتن‌شان ناراحت شدم. وقتی بار را دیدم فهمیدم که دیگر در خانه وسیله جا نمانده است، به هر صورتش چه زود و چه دور باید راه زندگی‌مان را می‌رفتیم. تا رفتن پدرکلان و مادرکلانم در حویلی منتظر ماندم. می‌خواستم دل‌سیر آن‌ها را نظاره کنم. کی می‌داند دفعهٔ بعد چه وقت و کجا هم‌دیگر را خواهیم دید؟ عجیب بود که مادرم برای خداحافظی و بدرقه از خانه خارج نشد. هرچند مادرم روز خوب و خوشی را بخاطر کنایه‌های مادرکلان و پدرکلانم ندیده بود ولی باید خداحافظی می‌کرد. شایدم قبل از آمدنم خداحافظی کرده باشد، سرنوشت درهای زیادی را خواسته و ناخواسته به روی‌مان باز می‌کند و انسان‌های عادت می‌کنند یا تظاهر به عادت کردن می‌کنند. منم سرنوشتم را پذیرفته و وارد خانه شدم. قسمی‌که حدس زده بودم خانه خالی بود. چند بار مادرم را صدا زدم، خوش‌حال بودم از این که مرد زندگی‌اش شده‌ام. مسؤولیت‌هایم از این لحظه به بعد زیادتر می‌شد، ولی من مرد روزهای سختم. اتاق‌ها را یکی‌یکی باز می‌کردم ولی مادرم نبود. آخرین جای تاکو بود، دست انسان نیست باز نکردن بعضی از درها در زندگی. دست بشکند ولی باز نکند در بدبختی‌ها را. دروازهٔ تاکو را باز کردم، تاریک و سرد بود. برق را روشن کردم، مادرم را صدا زدم. بخاطر روشنی برق مدتی چشمانم را بستم. وقتی باز کردم مادرم را دیدم، آویزان شده در ریسمان. به معنای واقعی یتیم شدم، از پدرکلان و مادرکلانم متنفرتر شدم. چون هیچی به ما نمانده بودند و ما را تنها مانده بودند مادرم خود را حلق‌آویز کرده بود. زندگی نباید در مقابلم این‌گونه بی‌رحم می‌شد. برای تنها و بی‌کس شدن سنی نداشتم. کجا بروم؟ به کی پناه ببرم؟ کاش یک مشت بالای شکمم زده و صبح بوره نمی‌خواستم. هیچ بورهٔ قادر به شیرین کردن زندگی‌ام نخواهد بود.

 

 

نویسنده_ زهرا امیری

خطوط موازی( داستان کوتاه)


با چشمانم افتادن موهایم را به روی زمین تماشا می‌کردم. روبروی آیینه نشسته بودم و توان نداشتم صورتم را ببینم. مادرم به بخت‌بدم اشک می‌ریخت، دستانش در وقت قیچی کردن موهایم می‌لرزید. خودم اما رو به راه بودم، آدمی باید پذیرای نوشته‌های سرنوشت‌اش باشد. هرچند قلم در وقتن نوشتن قَی کرده بود و نوشته‌ها از خطوط بیرون شده و در عقب کاغذ منتشر شده بودند. هیچ‌کاری از من ساخته نبود، با گذشت هر لحظه پیر و پیرتر می‌شدم. نه از خداجان گِله دارم نه از بنده‌هایش، راستش تا حال با خودم در این خیالم که چگونه سرم را از مردم بپوشانم؟ کَل‌بودنم ظاهر مرا چگونه نشان خواهد داد؟ مگر زیبایی یک دختر در موهایش نیست؟ تراشیدن سرم یک ساعت دوام پیدا کرد، بعد از یک ساعت مادرم را دیدم که با شانه‌های خمیده موهایم را از زمین برداشت و هِق‌هِق‌کنان به خارج از اتاقم رفت. من ماندم و دختری که موی نداشت. من ماندم و آیینهٔ که قرار بود منِ ابدی را نشانم دهد. اتاق خالی بود و بغض‌ام با صدای بلند شکست. دستم را به سرم رساندم، از تصور موهایی که دی‌گر نبود حالم از خودم به‌هم خورد. تقدیر همین بود که با واقعیت‌ها روبرو شوم، باید طعم تلخ و زهرآگین این زندگی را بچشم. بعد از بارها کوشش خودم را در آیینه دیدم، از دیدن تصویری که در آیینه بود دیوانه‌وار خندیدم. دختری که مثل بچه‌ها شده است. بینی‌ام سرخ، کومه‌هایم از فرط شوری اشک‌هایم شاریده بود و فَرق‌سرم که موی نداشت. ام‌روز قرار بود با نامزدم برای اولین پیچ‌کاری تومور مغزی بروم. دو ماه قبل با نامزدم چَکر رفته بودم، در راه ضعف کردم وقتی به داکتر مراجعه کردم گفت باید معاینهٔ‌عمومی شوی. بعد از گرفتن نتیجهٔ معاینهٔ‌عمومی فهمیدم تومور دارم. نمی‌خواستم موهایم را از دست بدهم ولی نامزدم برایم گفت ترا به‌خاطر زیبایی و چهره‌ات دوست‌ نمی‌دارم بلکه برای سیرت‌ات دوست می‌دارم. این‌ دو ماه را با مشاوره داکتر و هم‌کاری نامزدم سپری کردم، خدا را به‌خاطر داشتن چنین انسانی در زندگی‌ام شاکر هستم. نمی‌دانم پاداش کدام کارم است؟

با صدای پیام موبایلم دست از گذشته و فکر کردن به این و آن کشیدم. نامزدم پیام داده بود، فکر کنم باید مانتویم رابپوشم تا نزد داکتر برویم. پیامش را باز کردم، نوشته بود:

 

مینۀ ‌عزیزم سلام امید دارم این متن را بارها بخوانی و مرا همانند همیشه درک کنی. زندگی مملو از خاطرات بد و خوب است، من و تو شروع زیبایی را باهم داشتیم. تو برایم خاص‌ترین دختر روی زمین هستی، شاید باور نکنی ولی در خواب و بیداری‌ام جز تو کسی نیست، انسان هرکسی را فراموش می‌تواند ولی تجربهٔ اولین‌هایش را با شخص دلخواه هرگز. مرا ببخش که نتوانستم فامیلم را قانع بسازم تا تو را در کنارم نگه‌دارم، متأسفم که این‌را می‌گویم. من و تو دی‌گر همانند دوعاشق‌ بی‌گانه هستیم، تقدیر ما را در دو مسیر مختلف و دو خطوط موازی قرار داد، این خطوط هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند. کوشش کن زندگی کنی، نتوانستم این‌جا بمانم به‌همین خاطر افغانستان را ترک می‌کنم. خاطراتت را با خودم می‌برم، بعد تو هیچ کسی هم‌راه و هم‌دَم من نخواهد شد. برای من تو مه‌تاب شب‌های تاریک‌ام هستی. یک‌دانه ام مواظبت باش، تو مینه زندگی‌ام هستی.

 

نویسنده: زهرا امیری

خانه‌هایی که پناه نشدند( داستان کوتاه)


چهارده ساله بودم که مادرم فوت کرد، هیچ‌کسی بهتر از مادر یک دختر را درک نمی‌تواند. سه برادر داشتم، یک برادرم عروسی کرده بود و دو برادر دگرم مجرد بودند. دو برادرم بزرگ‌تر از من و یک برادرم نسبت به من خوردتر بود. سختی‌های زیادی را می‌کشیدم، حتی وقتی مادرم زنده بود؛ بیش‌تر اوقات میان من و برادرانم فرق ایجاد می‌شد. در خانهٔ‌ما حکم از برادرانم و پدرم بود، من و مادرم مثل گدی‌ باید عمل می‌کردیم بدون چون و چرایی اضافی. بعد از فوت مادرم تنهاتر شدم، پدرم در جریان روز خانه نبود و زمان حکومت خانم برادرم فرا رسید. باردار بود، به خشک و تر دست نمی‌زد. یک طرف مکتب می‌رفتم و یک طرف کارخانه را می‌کردم. یکی از روزها چبلی شصتی پوشیده و خواستم مکتب بروم؛ آن روز برادرم مجبورم کرد جوراب بپوشم. آن‌روز و روزهای دیگر یادم نمی‌رود. زمانی‌که برادرزاده‌ام تولد شد ناز خانم برادرم زیاد شد. زندگی به همین منوال گذشت. برادرم صاحب سه فرزند پسر شد، هر سه را خودم کلان کردم. زن برادرم معلم بود برای همین اطفالش را در خانه می‌گذاشت. زمانی‌که در انستیتیوت کامیاب شدم، گفت: به پدرت بگو که نمی‌خواهی درس‌هایت را ادامه بدهی. حرفش را قبول نکرده و گفتم: می‌خواهم درس بخوانم. شب پدرم و برادرانم برایم گوش‌زد کردند که در انستیتیوت باید حجابم را مراعات کرده، آرایش نکرده، با بچه‌ها ارتباط برقرار نکرده و در مسیر راه سَرخَم باشم. برادرم گفت: باید ماسک زده و بدون جوراب از خانه خارج نشوم. تمام حرف‌های‌شان را قبول کردم، چاره‌یی جز این نداشتم. گمانم دختران در خانهٔ پدر باید نام پدرشان را و درخانهٔ شوهر باید نام شوهرشان را حفظ می‌کردند. گوش‌زد‌های‌شان باعث می‌شد از این‌که دخترم احساس تنفر کنم. اگر مرد می‌بودم شاید کسی برایم امر و نهی نمی‌کرد. برادرانی‌که دیگر وقت‌ها از ضروریاتم نمی‌پرسیدند در وقت تنبیه و نصیحت گردهم جمع می‌شدند. با رفتن در انستیتیوت دروازهٔ جدیدی به رویم باز شد، هرچند وضعیت اقتصادی‌ام خوب نبود؛ روزها پیاده می‌رفتم و برای این‌که از حالت اقتصادی‌ام کسی خبردار نشود با هیچ کسی دوستی نمی‌کردم. روزهایی که در خانه جنگ و دعوا می‌شد، وقتی انستیتیوت می‌رفتم هیچی از درس نمی‌فهمیدم. دو سال با تمام سختی‌هایش برایم گذشت. در جریان آن دو سال چند نفری که خواست‌گار آمدند را پدرم رد کرد. بعد از دو سال مطلق خانه‌نشین شدم، هرچند برایم در یک مکتب کار پیدا شد ولی فامیل اجازه نداد. دوباره همان آش و همان کاسه. برادرخوردم که نسبت به برادران دیگرم خوب‌تر بود قصد رفتن به ترکیه را کرد. چندبار برایش گفتم: راه خطر دارد و فعلاًپول نداریم ولی قبول نکرد. بلاخره برادرم راهی ترکیه شد. آن زمان به معنی واقعی تنها شدم، موبایل نوکیا داشتم. شماره چند دوستم در آن بود و گاهی همرای‌شان حرف می‌زدم. یکی از روزها بخاطر پریودی نتوانستم کارهای خانه را انجام بدهم. با خودم گفتم: زن برادرم حتماً یک کاری خواهد کرد. یکی از دوستایم مهوش نام داشت، بعد از خیلی وقت‌ها تماس برقرار کرد. منم گرم قصه شده و همرایش قصه کردم. آن روز وقتی خانم برادرم آمد، برایش گفتم حالم خوب نیست. برایم گفت: مه سه طفل زاییدم ولی ایقسم ناز نکردم، چه گپ است؟ برو غذای شب را پخته کن. با دست، پای لرزان و حالی که دست خودم نبود غذا پختم. شب وقتی همه بالای دسترخوان نشسته بودیم، زن برادرم گفت: ام‌روز مهسا هیچ‌چیزی را آماده نکرده بود. وقتی خانه آمدم من و پسرانم گشنه ماندیم. آن شب پدرم گفت: تا زمانی‌که در خانه‌ی من هستی باید تمام کارها را کنی، بعد برایم مربوط نیست در خانهٔ شوهرت چه کار می‌کنی؟ یک بقمه نان از گلونم پایین نرفت، از زندگی کذایی خسته شده بودم. مهوش برایم گفته بود یک پسر خوب را می‌شناسد از جاغوری است و دنبال دختر می‌گردد. اقتصادش خوب نیست و نمی‌تواند طلا و عروسی بگیرد. منم چون از زندگی در خانهٔ پدرم در این وضعیت خسته شده بودم آن شب برای مهوش پیام دادم که خواس‌گار بیاید. با عمه‌ام حرف زدم تا پدرم را راضی کند. خانم برادرم در اول رضایت نشان نمی‌داد و راه‌زنی می‌کرد ولی همه چیز خوب پیش رفت. پسر ۳۰ ساله بود و در شعبهٔ تذکره کار می‌کرد. شیرنی‌خوری و عروسی را یک‌جا گرفتیم و خیلی زود وارد مرحلهٔ جدید زندگی‌ام شدم. از علی هیچی نخواسته بودم جز این‌که مرا خوش‌بخت‌تر از خانهٔ پدرم نگهدارد. اوایل عروسی خوب بود و احساس خوش‌بختی می‌کردم. کم‌کم رفتار علی تغیر کرد، دل‌سرد بودنش باعث می‌شد اعتماد به نفسم پایین آمده و دنبال آراستن خودم باشم. هر تغیری که در خودم آوردم علی دیگر مرا نخواست. یک روز سرد زمستانی زمانی‌که بخاطر آمدن علی بخاری را روشن کرده بودم؛ دروازه تک‌تک شد. دروازه را باز کردم، علی با طفلی در آغوش و دختری داخل حویلی شدند. سلام دادم ولی هیچ کسی علیک نگرفت.

متعجب بودم که دختر کی‌است؟ چرا علی طفل را در آغوشش گرفته است؟ در عروسی این دختر را ندیده بودم، رو به علی گفتم: معرفی نمی‌کنی؟ قبل از این‌که علی حرف بزند دختر گفت: مدینه هستم خانم اول علی و طفل هم مهدی‌ است پسرش. نفهمیدم چه وقت آن‌ها خانه رفتند؟ چه مدت زیر برف ایستاده بودم؟ علی که زن و اولاد داشت چرا با من عروسی کرد؟ با شوکی که دیده بودم در وقت حرف زدن احساس تتله‌گی می‌کردم. کلمات به درستی از دهنم خارج نمی‌شد، به هر نوعی که بود علی را مورد خطاب قرار دادم. علی گفت: در جاغوری در ۲۷ سالگی عروسی کرده بود و وقتی از وضعیت فامیلی‌ام مطلع شده است گویا دلش به حالم سوخته است و حاضر شده است با من عروسی کند. متأسفانه خانم اولش وقتی در جاغوری از عروسی کردن علی خبر می‌شود خودش را به کابل می‌رساند. سقف خانهٔ آرزوهایم خیلی زود فروریخت، به علی گفتم: خانهٔ پدرم می‌روم. در اتاق رفته و با اشک‌های ریخته در کومه‌هایم چند جوره لباسم را جمع کردم. علی وارد اتاق شد و گفت: کجا می‌روی؟ مگر در زندگی خانهٔ پدرت چه داشتی که مشتاق رفتنی؟ می‌روی تا برادرزاده‌هایت را کلان کنی؟ می‌روی تا بازهم مورد لت و شکنجه قرار بگیری؟ حقیقت همانند سیلی در صورتم خورد، چه این‌جا و چه آن‌جا؟ برایم فرقی نمی‌کرد. انسانی که اضافه‌گی است در هر جایی اضافه‌گی است. علی وقتی دید از رفتن منصرف شده‌ام گفت: می‌توانیم کنارهم خوش‌بخت بمانیم همانند یک خانواده. چه می‌فهمید علی؟ با اعضای خانواده‌ام خوش‌بخت بوده نتوانستم، چطور می‌توانم با زن و طفل شوهرم خوش‌بخت بمانم؟ علی نمی‌فهمید که عشق تقسیم نمی‌شود، این مدت علی باعث شده بود به عشق و دوست‌داشتن ایمان بیاورم. حرفی برای گفتن نداشتم، شاید تقدیرم این‌گونه نوشته شده بود. از زیر چَکَک بلند شدن و زیر ناوه نشستن.

 

نویسنده: زهرا امیری