نویسنده_ زهرا امیری
با حس کمبود آکسیجن از خواب بیدار شدم، هر چه چشمانم را بیشتر باز میکردم خودم را در سیاه چالعمیق مییافتم. هیچ نوری نبود تا بدانم کجای اینجهان به سر میبرم؟ وقتی حس خفهگی برایم دست داد، دستانم را بلند کردم ولی دستانم با تختهٔچوبی برخورد کردند. با حیرت و دهن بازمانده چندبار دیگر دستانم را بلند کردم ولی دوباره با همان تختهٔچوبی برخورد کردند. ترسیدم اینجا دیگر کجا بود؟ یادم است به طرف خانه میرفتم، مثل هر روز سودا در دستانم بود و در آرزوی دیدن فامیلم بودم. برای رهایی از این کابوس وحشتناک با دست به صورتم سیلی زدم، صدلی سیلی را شنیدم و چشمانم را بستم. وقتی چشمانم را باز کردم اینبار در خانهام روی زمین دراز کشیده بودم. با فهمیدن اینکه از کابوس نجات یافتهام خوشحال از زمین بلند شدم. تمام اعضای بدنم را با چشمانم وارسی کردم، وقتی دانستم تمام اعضای بدنم مثل سابق است نفسی از سر آسودهگی کشیدم. دیگر نمیخواستم به آن کابوس سیاهوحشتناک باز گردم. از اتاقم خارج شدم، هیچکسی در خانه نبود. خانه سوت و کور بود. هرگز اینگونه نبود زیرا خانهٔ ما پُر جمع و جوش بود ولی اکنون خبری از هُلهلهٔاطفال و شوخی نکنین بزرگان نبود. دلم بیتاب بود، شاید در مدتی که با کابوس دست و پنجه نرم میکردم اتفاقی برای اهل خانوادهام افتاده است. با یادآوری اتفاقات شوم دلم شور زد. نمیخواستم فامیلم را چیزی شود، در این دنیای فانی دار و ندارم همین فامیلم بود. قدمهایم ناخواسته به سوی مسجد حرکت میکرد، هیچ کنترولی بالای اعضای بدنم نداشتم. دیگر این بدن از من فرمان نمیگرفت، بلاخره به دروازهٔمسجد رسیدم، مکانی که سالهاست آن را از یاد بردهام. مسجد کاملا جدید به نظر میرسید زیرا من از آمدن به مسجد همیشه جلوگیری میکردم. پاهایم مرا به اتاقی برد، آنجا بالای تخته سنگی مردی بود که حرکتی نمیکرد. گمانم مرده بود، آهی کشیدم چقدر خوب است که دیگر این زندگی نِکبَتبار را تحمل نمیکند و راحت خوابیده است. کنار دیوار تکیه زده و نظارهگر آن مرده و دو مردی که آنرا غسل میدادند شدم. وقتی یکطرف مرد را شستشو دادند صورتش را طرفم چرخاندند، خودم بودم. از حس آبی که بالای سرم ریختند تمام وجودم لرزان شد. امکان نداشت من که زنده هستم. نزدیکتر رفتم، آن دو مرد که غسل میدادند برادرم و پسرکاکایم بودند. چندبار با اشاره و صدا زدن حضورم را برایآنها پُر رنگ ساختم ولی آنها هیچ مرا نمیدیدند. نزدیکتر رفتم از بازوی برادرم گرفته و گفتم من زندهام. برادرم با چشمان اشکپُر جسد مرا شستشو میداد. دانستم که دیگر نیستم، خدایا من توبه نکرده بودم، وصیت نکردهبودم، قرضهایم را ادا نکرده بودم. چگونه بمیرم وقتی هنوزهم سخت به زندگی محتاجم؟
شرمم آمد از بدن عریانی که بالای تختهٔسنگ بود، از عاجزی که گریبانم را گرفته بود و بلاخره از جسمیکه دیگر از من نبود. میخواستم این لحظات شرمآور تمام شود. پاهایم باز مرا به راه انداخت، اینبار پاهایم بودکه فرمان میداد و من اطاعت میکردم. داخل مسجد رفتم انبوهی از مردم به خاطر گذاشتنم در قبر آمده بودند. در میان خیلی از چهرهها آشنایان و حتا دشمنانم را دیدم. اینکه چرا متأثر بودند را ندانستم فقط فهمیدم برای من تأثر در صورتهایشان دیده میشود.
تابوتم را بالای شانههای خود گذاشته و به طرف قبر روان شدند، فریاد زدم آهای مردم! نمیخواهم مرا به خاک بگذارید، من آمادهٔ خاک شدن نیستم. هیچکسی به صداهایم توجه نشان نمیداد. مرا درون حفرهٔ تاریک، عمیق و تنگ گذاشتند. حال بدم با دیدن آن حفره بدتر شد. همه کمکم از سر قبر رفتند و پسرانم هر دو ماندند. با دیدن آنها خوشحال شدم زیرا بودن شان باعث میشد فکر کنم تنها نیستم. بعد از لحظاتی آندو نیز مانند دیگران مرا تنها گذاشتند و رفتند. میترسیدم از روبرو شدن با زندگی بعد از مرگ، آماده نبودم برای حساب دادن. دردی عمیق را در قفس سینهام حس کردم بعد دوباره خودم را در تاریکی دیدم. زبانم از خواستن و دعا کردن بند شده بود، هزاران کلمهٔ ناگفته در ذهنم داشتم که فشاری سنگین را بالایم میآورد تعجب میکردم از اینکه این کلمات را به زبان آورده نمیتوانم. حسبیچارهگی و بدبختی مرا دربر گرفته بود. حال که تنها شدم دانستم که اینجا جوابگو و حسابدهنده خودمم و بس. چشمانم به دنبال سوسو زدن بود، دیگر به آخر خط رسیدهبودم. کاش بیشتر میماندم تا اشتباهاتم را جبران کنم، حیف که آدمی بعد از مردن هشیار میشود. اکنون که هشیار شدهام دیگر فرصتی ندارم، حتا زبانم از کار افتاده است تا از خداوند ج بخشش بخواهم. دستی یکی از پاهایم را گرفت، خواستم پایم را تکان دهم تا رها کند ولی بدنم ازم فرمانبرداری نمیکرد چشم بستم و در انتظار مجازاتم ماندم مجازاتی که خودم اساسش را گذاشته بودم.