صفحات

۱۴۰۵/۸/۱۰

برای خون و ماتیک( زنده یاد احمد شاملو)

 «این بازوانِ اوست

با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش
وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش
کاندر کبودِ مردمکِ بی‌حیای آن
فانوسِ صد تمنا گُنگ و نگفتنی
با شعله‌ی لجاج و شکیبایی
می‌سوزد.


وین، چشمه‌سارِ جادویی‌تشنگی‌فزاست
این چشمه‌ی عطش
که بر او هر دَم
حرصِ تلاشِ گرمِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌ها رسوایی
می‌آورد به بار.


شورِ هزار مستی‌ناسیراب
مهتاب‌های گرمِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقصِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراشِ او.


گنجِ عظیمِ هستی و لذت را
پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسونِ اشتها و عطش
از گنجِ بی‌دریغ‌اش می‌راند…»


بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگارِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبندگی را
زندگی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زردِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زردِ تو
وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضرابِ تازیانه به تن خورده،
بارِ گرانِ خفّتِ روحش را
بر شانه‌های زخمِ تنش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرمِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما
برجسته‌تر به چشمِ خدایان
تصویر می‌شود…



□



هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشمِ علیلِ تو
چون «رشته‌یی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار»
آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم
کاندر میانِ آن
پیداست استخوان؛
زیرا که دوستانِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر قصابِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گامِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یارِ تو، لب‌های یارِ تو!



□



بگذار عشقِ تو
در شعرِ تو بگرید…


بگذار دردِ من
در شعرِ من بخندد…


بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌هایِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛
وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت
تابد به ناگزیر درخشان و تابناک
چشمانِ زنده‌یی
چون زُهره‌یی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!



□



بگذار عشقِ این‌سان
مُردارْوار در دلِ تابوتِ شعرِ تو
تقلیدکارِ دلقکِ قاآنی
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!


لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردنِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعرِ خویش
کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
با سر
درونِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهمش به سر
خاکسترِ سیاهِ فراموشی…



□



بگذار شعرِ ما و تو
باشد
تصویرکارِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکارِ سُرخی‌لب‌های دختران
تصویرکارِ سُرخی‌زخمِ برادران!
و نیز شعرِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکارِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
«شاعران!»


۱۳۲۹

https://shamlou.org/content/8?fbclid=IwY2xjawVTrghleHRuA2FlbQIxMABwZG9mBWJyaWQRMW94TjBwNmp2T01xc0FYaFRzcnRjBmFwcF9pZBAyMjIwMzkxNzg4MjAwODkyAAEfvCiqbqUpy7K8hN_nuLzIgss2LXRT51hzXGag2URXESB7Xm_cC_ddTlUpgvw_aem_mOfO9Hom1-_BUHsJ5vNKpw

همین است برای تو!

همه میدانیم، خوب هم میدانیم،

انسانیم، برای انسان بودن، خلق شده ایم و در برابر خدا تعظیم کرده ایم و در مقابل شیطان سر تعظیم فرود نیاورده ایم،

انسان بلندرتبه ترین مهمان خدا در روی زمین است و این دنیا فانی است، قرآن کریم می فرماید، کل من علیها فان

روز هایی که میگذرد با نفس های گرم، در کنار هم، زندگی را جشن گیریم و به زندگی که نفس ها رو به پایان است، کنار آئیم

میدانم که پیام زندگی، محبت و صمیمیت است و هر انسانی دوست دارد که زیر پرچم این نکته های مهم زندگی کند و خوشحال باشد.

شاید انسان هایی را دوست داشته باشیم و شاید هم نگاه های مان نسبت به زندگی تغییر کند و شاید هم بازه های زمانی، نفس هایی را که می کشیم تعیین کند که هیچ انسانی را آنگونه که است نباید شناخت، بل زمان است که انسان ها را میشناساند.

به گفته ای دانشمندی: پول به افراد قدرت، راحتی و آزادی انتخاب می‌دهد. وقتی کسی به ثروت یا موقعیت می‌رسد، دیگر نیازی به پنهان کردن رفتارها یا تملق‌آمیز رفتار کردن ندارد. در این حالت، ذات واقعی، میزان جنبه، اصالت و اخلاق او نمایان می‌شود.

میدانم که همه آزادیم و آزاد خلق شده ایم و اختیار و اراده را مان را برای انتخاب هایمان داریم، ولی این آزادی در جهان سوم قدرت اختیار و اراده را گرفته است بل دیگران است که برای ما انتخاب می کند نه خود ما!

به همین خاطر است که دوست داشتن ها را نباید نادیده گیریم و هر کسی که به شما احترام دارد و گزینه احترام و ارزش های انسانی را در مقابل شما به اجرا میگذارد هرگز دست شان را کوتاه نکنید زیرا این عمل کوتاهی در عمل محسوب شده و گناهی که هرگز جبران نمی گردد.

هر روز به یک گزینه بیشتر از هر چیزی نگاه می کنم، منی که انسانم، نسبت به سایر انسانها چه تفاوتی دارم که هر روز در برابرم خیانت می شود، آنچه که شایسته ام است را به جرم گناهی قرار می گیرد.

گناه این نیست که خدا مجازات کند بل گناه این است که دل ها را بشکنیم و وجدان مان را در برابر خودمان قرار دهیم و از انسان هایی بگذریم که با آخرین درجه انسانیت برخورد کرده اند.

خدا میگوید: آیه زمر (آیه ۵۳): خداوند می‌فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ  إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا»

بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خدا نومید نشوید که خداوند همه‌ گناهان را می‌آمرزد.

 

ولی دل های انسانهایی که محبت کرده اند، دوست دارند، را هرگز نمی شود فراموش کرد، زیرا راستین اند و راستین ها قوت قلب همه انسان های موفق اند،

 

همه روزه به نگاه هایت خیره میشوم، رفتارت را مشاهده می کنم، چشمانت را به معبر زندگی ام می پندارم ولی اینکه نیکی، صداقت، صمیمیت نمیدانید، نمیدانم، که بادیگری سخن میگویی، با دیگری قدم های بعدی را برمیداری، غافل از روز مبادا!

همانطور که در فوق ذکر کردم، هر انسان اختیار خودش را دارد میتواند با صدها انسان ارتباط داشته باشد، ولی نه، این درست نیست که از آزادی خود در مقابل نابودی و بهای زندگی خود استفاده کنیم، این درست است که هر انسانی نیازمند است و به انسان های دیگر نیازمندی خود را ابراز می کند.

 

من میگویم که به خودت خیانت نکن، خودت را در مقابل هیچ کسی نیازمند معرفی نکن، بل به کسی که اعتماد داری، برای همیشه اعتماد کن و تمام نیازمندی هایت را برآورده بساز!

 

محبت، عشق، صمیمیت، و.....




۱۴۰۵/۷/۲۷

برای تو

 

مرا ببر خدا همان جایی که خواسته اند

هرگز نده دیگر نفس، آنجا که بریده اند

هر گل نمی روید به چمن عشق و زندگی

این زخم  سالهاست تنم را کشیده اند

لیلی من، تنم به تنت عادت کرده

رفتنت مرگ مفاجاست کفنم کشیده اند.


۱۴۰۵/۷/۲۶

نفسی بس ز جهان

 دلم پوسیده تر از خون

غلتیده در زمین است

نفسی بس ز جهان 

راز غم من همین است


به تمنا تو 

دل پژمرده من

بسته به افسار توست


منم آن بخت بد اقبال زمین ام

جگرم سوخته تر از 

حال دل پژمرده است


به کجا ره رود

به کجا حرف رود


دیگر اقبال بدم را تا ابد مهمان دلم کردم

فقط همین





۱۴۰۵/۴/۲۹

داستان کوتاه_ تیک‌تاک آخر

حالتم وخیم‌تر از همیشه است، دچار حالت توهم شده‌ام، حس می‌کنم کسی مرا جادو کرده است؛ جادو....؟ احمقانه است منی که به این خرافات عقیده نداشته‌ام، اکنون می‌خواهم وضعیتم را به این خرافات گره بزنم. نفس می‌کشم و سوزش عمیقی را در قفسهٔ سینه‌ام احساس می‌کنم، سقف اتاق را می‌نگرم. ژولیده به نظر می‌رسد، خودم را می‌چرخانم و طرف راستم را می‌بینم. ساعت فرسودهٔ را می‌نگرم که هنوز هم حرکت می‌کند و قرار نیست متوقف شود. طرف چپم را می‌بینم، تابلوی بزرگی در دیوار اتاق نظرم را به خودش جلب می‌کند. تابلو نشان دهندهٔ شخصی است: شاد، خندان، با انرژی، مغرور، با دیدن تابلو قلبم سیخ می‌زند. اشک‌ها ناخواسته جاری می‌شوند، هیچ کنترولی در ریزش اشک‌هایم ندارم. گویا این چشم‌ها ازمن فرمان نمی‌برند، پیش چشمانم کدر می‌شود و من دیگر قادر به دیدن تابلو نیستم یا توان دیدن آن را ندارم. از تخت بلند می‌شوم، کلکین‌های اتاقم با پرده‌های گردگیر سفید پوشانیده است.

خوب!

می‌خواهم بلند شوم و پرده‌ها را گوشه‌یی پرتاب کنم، اما پاهایم یاری‌ام نمی‌کنند. حس می‌کنم هیچ عضوی از بدنم دیگر ازمن فرمان نمی‌برند. به سرنوشت فکر می‌کنم، چه شد که به این نقطه رسیدم؟ دعای بد چه کسی گریبانم را گرفته است که رهایم نمی‌کند؟ در گلونم بغضی است ناشی از درد، با صدای بلند اشک می‌ریزم. نمی‌خواهم این بغض بیخ گلونم بماند، اشک می‌ریزم تا گرهی از کارم باز شود اما نه. حال بدم بدتر می‌شود، آخ زنده‌گی......!

اگر می‌فهمیدی چه روزهایی به من بده‌کاری شاید حالا دچار این وضع نابسامان نمی‌بودم. تیک‌تاک ساعت بالای اعصابم راه می‌رود، ساعت را با ضربهٔ شدیدی به تابلو می‌کوبم. دیگر خبری از ساعت نیست، به گمان خودم ساعت و گذر زمان را متوقف کرده‌ام. شخص درون تابلو این‌بار با نفرت عمیقی به سویم می‌نگرد، با پوزخند به سویش می‌نگرم. کجا شد آن شادی؟ لب‌خند؟

حس برنده‌شدن به من دست پیدا می‌کند. این‌بار بدون تأمل از جایم بلند می‌شوم. پرده‌ها را می‌کشم، اجازه می‌دهم هوای بیرون اتاق با هوای درون اتاق جنگ برپا نموده و غالب شود.

دستم را دروان جیبم فرو می‌کنم، قهوه را بیرون کشیده و آن را درون گیلاس می‌ریزم؛ بالای پیاله از ترموز آب‌جوش اضافه می‌کنم.  حوصلهٔ آوردن قاشق نیست برای همین با یکی از انگشتانم قهوه را مخلوط می‌کنم، کم‌کم قهوه با آب تمام قسمت‌های گیلاس مخلوط می‌شود. انگشت دستم را با روتختی سفید پاک می‌کنم، برای من فرقی نمی‌کند با این کار روتختی لکه می‌شود یا نه؟ بی‌تفاوت گیلاس را بلند می‌کنم و با وجودی که می‌دانم طعم قهوه تلخ و زننده است آن را مزه‌مزه می‌کنم؛ همانند طفلی که می‌خواهد در محتویات داخل گیلاسش بوره باشد، آدمی چقدر احمق است؟ یک‌باره تمام قهوه را می‌نوشم. گلونم از طعم آن اذیت می‌شود. چون غذا نخورده‌ام معده‌ام مرا مورد نفرین خودش قرار می‌دهد. نور کمی به صورتم می‌تابید، با سرعت دوباره پرده‌های اتاق را پایین می‌کشم. دوباره همه جا را تاریکی مطلق فرا می‌گیرد. در اصل زنده‌گی‌ام با تاریکی چنان عجین شده است، که قدرت دور ساختن آن را در خودم نمی‌بینم.

از این تاریکی، خاموشی، تنهایی خسته‌ شده‌ام. توان بیرون رفتن و ارتباط برقرار کردن با دیگران را در خودم نمی‌بینم. می‌خواهم ادامه دهم،نباید به آدم‌ها عادت کرد، دل‌بست و محتاج آدمی‌زاد بود. این زنده‌گی عذاب‌آور را بهتر از بدون با آدم‌ها و تحمل آن‌ها می‌بینم. سگرتم را روشن نموده و آن را ماهرانه می‌کشم. خیلی زود بوی سگرت در اتاقم می‌پیچد، یاد گفته‌های مادرم می‌افتم: سوگندت می‌دهم سگرت نکشی.

به سوگندی که یاد کرده بودم تلخ می‌خندم، وای که انسان‌ها چقدر جاهلند؟ مردا را قَول است و من مردی نبودم تا سوگندم را نگه‌دارم. لحظاتی بعد دروازهٔ اتاقم به صدا می‌آید، آن را بدون تعلل باز می‌کنم. چهرهٔ همیشه‌گی مرد مسنی را می‌بینم، با خسته‌گی که می‌خواهد در چهره‌اش نمایان نباشد می‌گوید:« جناب! پیتزا سفارش داده بودید، نوش جان‌تان!»

از جیبم پول را کشیده و به مرد مقابل می‌دهم، پول باقی‌مانده را دوباره برمی‌گرداند ولی از گرفتنش احتراز می‌کنم. مرد با گفتن:« خدا خیرت بدهد مرا تنها می‌گذارد، دروازه را با شدت می‌بندم. خدا خیلی هم به من خیر داد»

دنبال مقدمه‌چینی نمی‌گردم و پیتزا را می‌خورم. اهمیت نمی‌دهم به این‌که ممکن دستانم مکروبی باشد و به شستن ضرورت داشته باشد. برای منی که از زنده‌گی بریده‌م این‌ها بی‌فایده است. هنوز یک برشی از پیتزا را نخورده‌ام که سیر می‌شوم، پیتزا را کناری می‌گذارم. چهارطرف اتاق را به دقت می‌بینم این اتاق و زنده‌گی خودم ضرورت به اسباب‌کشی و تنظیم دارد. فقط نمی‌دانم چه را کجا بگذارم؟ روزنهٔ امید زنده‌گی‌ام را چگونه و در کجا پیدا نمایم؟

در خیالاتم غرق شده‌ام، دروازه دوباره به صدا می‌آید. پاهایم را به زمین زده و با خودم غرغر می‌کنم: دو دقیقه راحتم بگذارید، چرا دست از سرم بر نمی‌

دارید؟
باز شدن دروازه مصادف است با دیدن صورت مادرم، مادرم با دین سر و وضعم و نامرتب بودن اتاقم آهی کشیده می‌گوید:« سلام به روی خورشید گونه‌ات.»
تمام حالات بدم را کنار گذاشته، مادرم را در آغوش گرفته و می‌گویم:« سلام مادر من! چرا خودت را به زحمت انداختی؟ آخر هفته به دیدارت می‌آمدم.»
با ناراحتی داخل کلبه‌ام شده می‌گوید:« کاش! دل وامانده‌ام طاقت داشته باشد ترا این‌گونه ویران ببیند؟ تا چه وقت می‌خواهی این‌گونه رفتار کنی؟»
سکوت مطلق! احساس کردم با موجودیت مادرم اتاقم رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است. دستان چروکیدهٔ مادرم را به چشمانم زده و بوسیدم. این زن بوی مهر، محبت، امنیت و عشق خالصانه می‌دهد. هیچ عشقی بی‌ریاتر از عشق مادر نیست و هیچ کسی نمی‌تواند همانند مادر ما را دوست داشته باشد.
بعد از لحظاتی هردوی‌مان سکوت می‌کنیم، گویا این اتاق کابوسی‌ست که همه را فرا می‌گیرد و خاموشی است که وجود همه را در برمی‌گیرد. مادرم با دیدن حالتم می‌خواهد بگرید، اما قاطعانه اشک‌هایش را کنار می‌زند و از تخت بلند می‌شود. شروع می‌کند به مرتب کردن اتاقم، الماری لباسم را باز می‌کند. با باز شدن الماری تمام لباس‌ها طغیان می‌کنند و روی زمین می‌افتند. مادرم خمیده لباس‌هایم را مرتب می‌کند. می‌خواهم بگویم: نه! نکن.
اما می‌دانم مادرم حرفم را گوش نمی‌دهد، برای همین حرفی نمی‌زنم. مادرم احساس خسته‌گی می‌کند ولی جسورانه به کارش ادامه می‌دهد. می‌دانم ده سال عمرش را کم کرده‌ام، پسر خوبی نبودم. در اصل نه پسر خوبی بودم، نه برادر خوبی، نه دوست خوبی، و نه شریک زنده‌گی خوبی. خوب بودن به من نیامده است، مادرم اتاقم را مرتب می‌کند، لباس‌های ناپاکم را با خودش می‌برد.
مادرم می‌رود و من بعد از دقایقی دوباره به زنده‌گی‌ام و تنهایی ام برمی‌گردم. صورتم را در آیینه می‌نگرم، به اندازهٔ گذشت‌ سال‌ها مسن به نظر می‌رسم. تارتار مویم سفید شده است، پیشانی‌ام چند خط افتاده است. کوشش می‌کنم بخندم اما نمی‌توانم.
و آدمی گاه چقدر درمانده است.....؟

نویسنده: زهرا امیری

1405/4/20 

۱۴۰۵/۴/۲۱

مرگ( داستان کوتاه)



نویسنده_ زهرا امیری

با حس کم‌بود آکسیجن از خواب بیدار شدم، هر چه چشمانم را بیش‌تر باز می‌کردم خودم را در سیاه چال‌عمیق می‌یافتم. هیچ نوری نبود تا بدانم کجای این‌جهان به سر می‌برم؟ وقتی حس خفه‌گی برایم دست داد، دستانم را بلند کردم ولی دستانم با تختهٔ‌چوبی برخورد کردند. با حیرت و دهن بازمانده چندبار دیگر دستانم را بلند کردم ولی دوباره با همان تختهٔ‌چوبی برخورد کردند. ترسیدم این‌جا دیگر کجا بود؟ یادم است به طرف خانه می‌رفتم، مثل هر روز سودا در دستانم بود و در آرزوی دیدن فامیلم بودم. برای رهایی از این کابوس وحشت‌ناک با دست به صورتم سیلی زدم، صدلی سیلی را شنیدم و چشمانم را بستم. وقتی چشمانم را باز کردم این‌بار در خانه‌ام روی زمین دراز کشیده بودم. با فهمیدن این‌که از کابوس نجات یافته‌ام خوش‌حال از زمین بلند شدم. تمام اعضای بدنم را با چشمانم وارسی کردم، وقتی دانستم تمام اعضای بدنم مثل سابق است نفسی از سر آسوده‌گی کشیدم. دی‌گر نمی‌خواستم به آن کابوس سیاه‌وحشت‌ناک باز گردم. از اتاقم خارج شدم، هیچ‌کسی در خانه نبود. خانه سوت و کور بود. هرگز این‌گونه نبود زیرا خانهٔ ما پُر جمع و جوش بود ولی اکنون خبری از هُلهلهٔ‌اطفال و شوخی نکنین بزرگان نبود. دلم بی‌تاب بود، شاید در مدتی که با کابوس دست و پنجه نرم می‌کردم اتفاقی برای اهل ‌خانواده‌ام افتاده است. با یاد‌آوری اتفاقات شوم دلم شور زد. نمی‌خواستم فامیلم را چیزی شود، در این دنیای فانی دار و ندارم همین فامیلم بود. قدم‌هایم ناخواسته به سوی مسجد حرکت می‌کرد، هیچ کنترولی بالای اعضای بدنم نداشتم. دیگر این بدن از من فرمان نمی‌گرفت، بلاخره به دروازهٔ‌مسجد رسیدم، مکانی که سالهاست آن را از یاد برده‌ام. مسجد کاملا جدید به نظر می‌رسید زیرا من از آمدن به مسجد همیشه جلوگیری می‌کردم. پاهایم مرا به اتاقی برد، آن‌جا بالای تخته سنگی مردی بود که حرکتی نمی‌کرد. گمانم مرده بود، آهی کشیدم چقدر خوب است که دی‌گر این زندگی نِکبَت‌بار را تحمل نمی‌کند و راحت خوابیده است. کنار دیوار تکیه زده و نظاره‌گر آن مرده و دو مردی که آن‌را غسل می‌دادند شدم. وقتی یک‌طرف مرد را شستشو دادند صورتش را طرفم چرخاندند، خودم بودم. از حس آبی که بالای سرم ریختند تمام وجودم لرزان شد. امکان نداشت من که زنده‌ هستم. نزدیک‌تر رفتم، آن دو مرد که غسل می‌دادند برادرم و پسرکاکایم بودند. چندبار با اشاره و صدا زدن حضورم را برای‌آن‌ها پُر رنگ ساختم ولی آن‌ها هیچ مرا نمی‌دیدند. نزدیک‌تر رفتم از بازوی برادرم گرفته و گفتم من زنده‌ام. برادرم با چشمان اشک‌پُر جسد مرا شستشو می‌داد. دانستم که دی‌گر نیستم، خدایا من توبه نکرده بودم، وصیت نکرده‌بودم، قرض‌هایم را ادا نکرده بودم. چگونه بمیرم وقتی هنوزهم سخت به زندگی محتاجم؟
شرمم آمد از بدن عریانی که بالای تختهٔ‌سنگ بود، از عاجزی که گریبانم را گرفته بود و بلاخره از جسمی‌که دی‌گر از من نبود. می‌خواستم این لحظات شرم‌آور تمام شود. پاهایم باز مرا به راه انداخت، این‌بار پاهایم بودکه فرمان می‌داد و من اطاعت می‌کردم. داخل مسجد رفتم انبوهی از مردم به خاطر گذاشتنم در قبر آمده بودند. در میان خیلی‌ از چهره‌ها آشنایان و حتا دشمنانم را دیدم. اینکه چرا متأثر بودند را ندانستم فقط فهمیدم برای من تأثر در صورت‌های‌شان دیده می‌شود.
تابوتم را بالای شانه‌های خود گذاشته و به طرف قبر روان شدند، فریاد زدم آهای مردم! نمی‌خواهم مرا به خاک بگذارید، من آمادهٔ خاک شدن نیستم. هیچ‌کسی به صداهایم توجه نشان نمی‌داد. مرا درون حفرهٔ تاریک، عمیق و تنگ گذاشتند. حال بدم با دیدن آن حفره بدتر شد. همه کم‌کم از سر قبر رفتند و پسرانم هر دو ماندند. با دیدن آن‌ها خوش‌حال شدم زیرا بودن شان باعث می‌شد فکر کنم تنها نیستم. بعد از لحظاتی آن‌دو نیز مانند دیگران مرا تنها گذاشتند و رفتند. می‌ترسیدم از روبرو شدن با زندگی بعد از مرگ، آماده نبودم برای حساب دادن. دردی عمیق را در قفس سینه‌ام حس کردم بعد دوباره خودم را در تاریکی دیدم. زبانم از خواستن و دعا کردن بند شده بود، هزاران کلمهٔ ناگفته در ذهنم داشتم که فشاری سنگین را بالایم می‌آورد تعجب می‌کردم از این‌که این کلمات را به زبان آورده نمی‌توانم. حس‌بی‌چاره‌گی و بدبختی مرا دربر گرفته بود. حال که تنها شدم دانستم که این‌جا جواب‌گو و حساب‌دهنده خودمم و بس. چشمانم به دنبال سو‌سو زدن بود، دی‌گر به آخر خط رسیده‌بودم. کاش بیش‌تر می‌ماندم تا اشتباهاتم را جبران کنم، حیف که آدمی بعد از مردن هشیار می‌شود. اکنون که هشیار شده‌ام دیگر فرصتی ندارم، حتا زبانم از کار افتاده است تا از خداوند ج بخشش بخواهم. دستی یکی از پاهایم را گرفت، خواستم پایم را تکان دهم تا رها کند ولی بدنم ازم فرمان‌برداری نمی‌کرد چشم بستم و در انتظار مجازاتم ماندم مجازاتی که خودم اساسش را گذاشته بودم.

۱۴۰۵/۲/۳۰

وصیت(داستان کوتاه)



تمام عمرش دربدبختی و ناداری سپری شده بود. خدا و بنده‌هایش شاهد بود چگونه برای به‌دست آوردن لقمهٔ نان جان‌ می‌کَند؟ این لقمه به سختی از گلونش پایین می‌رفت، حس می‌کرد لقمه هنگام گذشتن ازگلونش گلونش را آسیب می‌زند. لقمه‌ها را حساب کرده می‌خورد، نمی‌خواست حق فامیلش را بخورد. می‌خندید ولی غم بزرگی در سینه‌اش داشت. کاش! در این شهر نفرین شده تولد نمی‌شد. هر قدر به آیندهٔ اطفال خود فکر می‌کرد بیش‌تر عذاب می‌کشید. درست یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معایناتش دانست سرطان دارد و دو هفته بیش‌تر وقت ندارد. دنبال تداوی‌اش نبود، وقتی پول درست سیر کردن شکمش را نداشت، پول تداوی را از کجا پیدا می‌کرد؟ بعد از فهمیدن این‌که وقتش در این دنیا کم مانده است، دل‌بستگی شدید به این دنیا پیدا کرده بود. شب‌ها خون استفراغ می‌کرد و تارهای مویش را جمع کرده و آن‌طرف می‌انداخت. نمی‌خواست فامیلش خبردار شود. سه دختر داشت، گاهی از فکر این‌که پسری ندارد تا یکی از چهارپایه‌های تابوتش را بگیرد، نفسش تنگ‌تر می‌شد. هرچند تکیه‌اش را به خدا داده بود ولی از این جماعت در قبال دختران قد و نیم‌قدش می‌ترسید. چه کسی بعد او سایهٔ‌سر برای دخترانش خواهد بود؟ چه کسی برای خانهٔ غریبانه‌اش سقف خواهد شد؟ با این همه افکار و غم سنگینی تابوتش چقدر خواهد بود؟ نظر به شرایط اقتصادی بد، حتا پول برای قبر و کفنش نداشت. دقیق یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معاینه مرده بود، مردهٔ که یک هفتهٔ دیگر مهمان این دنیا بود. چند روز مکرر به سوی قبرستان رفته بود، اشک مهمان چشمانش شده بود، هر قدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شد از خاکی که درونش حُفر می‌شد می‌ترسید. گاهی در خلوت به خدایش شِکوه می‌کرد، نداشتن فرزند‌پسر، نداشتن خانهٔ‌شخصی، آیندهٔ تار دخترانش، جامعهٔ افغانی و هزاران مشکل دیگر را به خدایش بازگو می‌کرد و از خدایش می‌خواست او را بیامرزد. بعد از او مواظب فامیلش باشد. شیرینی زندگی را در این دنیا نچشیده بود، هرچه بود یک‌بار زندگی می‌کرد می‌دانست زمانی‌که زیر خاک رود دوباره بر نمی‌خیزد. با گذشت هر دقیقه احساس کمبود آکسیجن می‌کرد. بالای تمام این افکارش سرپوش گذاشت و از جایش بلند شد. با بلند شدنش پیش چشمانش لحظهٔ سیاه شد، لحظهٔ ایستاد تا تعادلش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید، چقدر این نفس‌های اخیر برایش شیرینی داشت؟ آهسته حرکت کرد و از یک از دخترانش کتاب‌چه خواست. دخترش خیلی زود برایش کتاب‌چه و قلم آورد. با دیدن قلم‌بیگ تحسن‌آمیز به سوی دخترش نگریست و گفت آفرین دخترم.
لحظهٔ بعد خودش بود دیوارهای اتاق. قلم افتاده را بیدار کرد و شروع به نوشتن کرد. مالی با ارزشی نداشت تا در وصیتش ذکر کند، برای خوش‌حال کردن زنی که پا به پایش در این دنیای بی‌رحم سوخت و ساخت. او را وکیلش انتخاب کرد، یک بایسکل چینایی داشت که از عمرش ۲۵ سال می‌گذشت، در وصیت‌نامه نوشت که بایسکل را به فروش برساند و پولش را خرج کنند. رنگ‌قلم از نوشتن این 

وصیت‌نامه ناراحت شد و خشکید. با خشکیدن رنگ‌قلم قلب‌مرد هم از تپیدن ایستاد. مرگ به همین راحتی او را در برگرفت.
نویسنده: زهرا امیری