هر بار که موج ها روی رادار های موج عشق می
نشیند، غبار های شهر روی روزه های گیرایی رادار را می بندند و نگاه هایی از قبل
دوخته شده با از دست دادن موج ها، فرو می ریزد و گوشواره های عشق، ذوب نور هایی می گردد که از آسمان زمین می
تابد و گره ها یکی پس از دیگری، محکمتر می گردد.
می زیبد به انسان هایی که با دلهای شاد کنار هم
می خندند و در کنارهم زندگی می کنند و دستان همدیگر را می گیرند و به یاد همه خوبی
زندگی و آرامش های در جریان با هم بودن، نفس می کشند و تجربه می کنند، تجربه
بزرگترین علمیست که انسان های روی زمین آموخته است و گذشته هایی نه چندان دور را
کنار هم می چینند و در درس های بزرگی را
می گیرند.
اینبار دستان پر مهرت را وقتی لبان لمس می کند،
حسی که انسان ها را از همه جا می برد و تنها به نقطه عطف عشق و محبت، پیوند می دهد
و روابط را گسترده تر می کند و با هم خوانی ها و مشترکات و حل و فصل هایی که در
توانی کسی نیست، درست تر می گردد.
وقتی چشمانت را پائین می اندازی، مژه هایت را
روی هم قرار میدهی، وقتی پیشانی ات با صورتش در تماس میگذاری، دنیاست که تازه شروع
نفس هائیست که با تجربیات بیشتر، هم آگین می گردد.