صفحات

۱۴۰۵/۴/۲۹

داستان کوتاه_ تیک‌تاک آخر

حالتم وخیم‌تر از همیشه است، دچار حالت توهم شده‌ام، حس می‌کنم کسی مرا جادو کرده است؛ جادو....؟ احمقانه است منی که به این خرافات عقیده نداشته‌ام، اکنون می‌خواهم وضعیتم را به این خرافات گره بزنم. نفس می‌کشم و سوزش عمیقی را در قفسهٔ سینه‌ام احساس می‌کنم، سقف اتاق را می‌نگرم. ژولیده به نظر می‌رسد، خودم را می‌چرخانم و طرف راستم را می‌بینم. ساعت فرسودهٔ را می‌نگرم که هنوز هم حرکت می‌کند و قرار نیست متوقف شود. طرف چپم را می‌بینم، تابلوی بزرگی در دیوار اتاق نظرم را به خودش جلب می‌کند. تابلو نشان دهندهٔ شخصی است: شاد، خندان، با انرژی، مغرور، با دیدن تابلو قلبم سیخ می‌زند. اشک‌ها ناخواسته جاری می‌شوند، هیچ کنترولی در ریزش اشک‌هایم ندارم. گویا این چشم‌ها ازمن فرمان نمی‌برند، پیش چشمانم کدر می‌شود و من دیگر قادر به دیدن تابلو نیستم یا توان دیدن آن را ندارم. از تخت بلند می‌شوم، کلکین‌های اتاقم با پرده‌های گردگیر سفید پوشانیده است.

خوب!

می‌خواهم بلند شوم و پرده‌ها را گوشه‌یی پرتاب کنم، اما پاهایم یاری‌ام نمی‌کنند. حس می‌کنم هیچ عضوی از بدنم دیگر ازمن فرمان نمی‌برند. به سرنوشت فکر می‌کنم، چه شد که به این نقطه رسیدم؟ دعای بد چه کسی گریبانم را گرفته است که رهایم نمی‌کند؟ در گلونم بغضی است ناشی از درد، با صدای بلند اشک می‌ریزم. نمی‌خواهم این بغض بیخ گلونم بماند، اشک می‌ریزم تا گرهی از کارم باز شود اما نه. حال بدم بدتر می‌شود، آخ زنده‌گی......!

اگر می‌فهمیدی چه روزهایی به من بده‌کاری شاید حالا دچار این وضع نابسامان نمی‌بودم. تیک‌تاک ساعت بالای اعصابم راه می‌رود، ساعت را با ضربهٔ شدیدی به تابلو می‌کوبم. دیگر خبری از ساعت نیست، به گمان خودم ساعت و گذر زمان را متوقف کرده‌ام. شخص درون تابلو این‌بار با نفرت عمیقی به سویم می‌نگرد، با پوزخند به سویش می‌نگرم. کجا شد آن شادی؟ لب‌خند؟

حس برنده‌شدن به من دست پیدا می‌کند. این‌بار بدون تأمل از جایم بلند می‌شوم. پرده‌ها را می‌کشم، اجازه می‌دهم هوای بیرون اتاق با هوای درون اتاق جنگ برپا نموده و غالب شود.

دستم را دروان جیبم فرو می‌کنم، قهوه را بیرون کشیده و آن را درون گیلاس می‌ریزم؛ بالای پیاله از ترموز آب‌جوش اضافه می‌کنم.  حوصلهٔ آوردن قاشق نیست برای همین با یکی از انگشتانم قهوه را مخلوط می‌کنم، کم‌کم قهوه با آب تمام قسمت‌های گیلاس مخلوط می‌شود. انگشت دستم را با روتختی سفید پاک می‌کنم، برای من فرقی نمی‌کند با این کار روتختی لکه می‌شود یا نه؟ بی‌تفاوت گیلاس را بلند می‌کنم و با وجودی که می‌دانم طعم قهوه تلخ و زننده است آن را مزه‌مزه می‌کنم؛ همانند طفلی که می‌خواهد در محتویات داخل گیلاسش بوره باشد، آدمی چقدر احمق است؟ یک‌باره تمام قهوه را می‌نوشم. گلونم از طعم آن اذیت می‌شود. چون غذا نخورده‌ام معده‌ام مرا مورد نفرین خودش قرار می‌دهد. نور کمی به صورتم می‌تابید، با سرعت دوباره پرده‌های اتاق را پایین می‌کشم. دوباره همه جا را تاریکی مطلق فرا می‌گیرد. در اصل زنده‌گی‌ام با تاریکی چنان عجین شده است، که قدرت دور ساختن آن را در خودم نمی‌بینم.

از این تاریکی، خاموشی، تنهایی خسته‌ شده‌ام. توان بیرون رفتن و ارتباط برقرار کردن با دیگران را در خودم نمی‌بینم. می‌خواهم ادامه دهم،نباید به آدم‌ها عادت کرد، دل‌بست و محتاج آدمی‌زاد بود. این زنده‌گی عذاب‌آور را بهتر از بدون با آدم‌ها و تحمل آن‌ها می‌بینم. سگرتم را روشن نموده و آن را ماهرانه می‌کشم. خیلی زود بوی سگرت در اتاقم می‌پیچد، یاد گفته‌های مادرم می‌افتم: سوگندت می‌دهم سگرت نکشی.

به سوگندی که یاد کرده بودم تلخ می‌خندم، وای که انسان‌ها چقدر جاهلند؟ مردا را قَول است و من مردی نبودم تا سوگندم را نگه‌دارم. لحظاتی بعد دروازهٔ اتاقم به صدا می‌آید، آن را بدون تعلل باز می‌کنم. چهرهٔ همیشه‌گی مرد مسنی را می‌بینم، با خسته‌گی که می‌خواهد در چهره‌اش نمایان نباشد می‌گوید:« جناب! پیتزا سفارش داده بودید، نوش جان‌تان

از جیبم پول را کشیده و به مرد مقابل می‌دهم، پول باقی‌مانده را دوباره برمی‌گرداند ولی از گرفتنش احتراز می‌کنم. مرد با گفتن:« خدا خیرت بدهد مرا تنها می‌گذارد، دروازه را با شدت می‌بندم. خدا خیلی هم به من خیر داد»

دنبال مقدمه‌چینی نمی‌گردم و پیتزا را می‌خورم. اهمیت نمی‌دهم به این‌که ممکن دستانم مکروبی باشد و به شستن ضرورت داشته باشد. برای منی که از زنده‌گی بریده‌م این‌ها بی‌فایده است. هنوز یک برشی از پیتزا را نخورده‌ام که سیر می‌شوم، پیتزا را کناری می‌گذارم. چهارطرف اتاق را به دقت می‌بینم این اتاق و زنده‌گی خودم ضرورت به اسباب‌کشی و تنظیم دارد. فقط نمی‌دانم چه را کجا بگذارم؟ روزنهٔ امید زنده‌گی‌ام را چگونه و در کجا پیدا نمایم؟

در خیالاتم غرق شده‌ام، دروازه دوباره به صدا می‌آید. پاهایم را به زمین زده و با خودم غرغر می‌کنم: دو دقیقه راحتم بگذارید، چرا دست از سرم بر نمی‌

دارید؟
باز شدن دروازه مصادف است با دیدن صورت مادرم، مادرم با دین سر و وضعم و نامرتب بودن اتاقم آهی کشیده می‌گوید:« سلام به روی خورشید گونه‌ات
تمام حالات بدم را کنار گذاشته، مادرم را در آغوش گرفته و می‌گویم:« سلام مادر من! چرا خودت را به زحمت انداختی؟ آخر هفته به دیدارت می‌آمدم
با ناراحتی داخل کلبه‌ام شده می‌گوید:« کاش! دل وامانده‌ام طاقت داشته باشد ترا این‌گونه ویران ببیند؟ تا چه وقت می‌خواهی این‌گونه رفتار کنی؟»
سکوت مطلق! احساس کردم با موجودیت مادرم اتاقم رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است. دستان چروکیدهٔ مادرم را به چشمانم زده و بوسیدم. این زن بوی مهر، محبت، امنیت و عشق خالصانه می‌دهد. هیچ عشقی بی‌ریاتر از عشق مادر نیست و هیچ کسی نمی‌تواند همانند مادر ما را دوست داشته باشد.
بعد از لحظاتی هردوی‌مان سکوت می‌کنیم، گویا این اتاق کابوسی‌ست که همه را فرا می‌گیرد و خاموشی است که وجود همه را در برمی‌گیرد. مادرم با دیدن حالتم می‌خواهد بگرید، اما قاطعانه اشک‌هایش را کنار می‌زند و از تخت بلند می‌شود. شروع می‌کند به مرتب کردن اتاقم، الماری لباسم را باز می‌کند. با باز شدن الماری تمام لباس‌ها طغیان می‌کنند و روی زمین می‌افتند. مادرم خمیده لباس‌هایم را مرتب می‌کند. می‌خواهم بگویم: نه! نکن.
اما می‌دانم مادرم حرفم را گوش نمی‌دهد، برای همین حرفی نمی‌زنم. مادرم احساس خسته‌گی می‌کند ولی جسورانه به کارش ادامه می‌دهد. می‌دانم ده سال عمرش را کم کرده‌ام، پسر خوبی نبودم. در اصل نه پسر خوبی بودم، نه برادر خوبی، نه دوست خوبی، و نه شریک زنده‌گی خوبی. خوب بودن به من نیامده است، مادرم اتاقم را مرتب می‌کند، لباس‌های ناپاکم را با خودش می‌برد.
مادرم می‌رود و من بعد از دقایقی دوباره به زنده‌گی‌ام و تنهایی ام برمی‌گردم. صورتم را در آیینه می‌نگرم، به اندازهٔ گذشت‌ سال‌ها مسن به نظر می‌رسم. تارتار مویم سفید شده است، پیشانی‌ام چند خط افتاده است. کوشش می‌کنم بخندم اما نمی‌توانم.
و آدمی گاه چقدر درمانده است.....؟

نویسنده: زهرا امیری

1405/4/20 

۱۴۰۵/۴/۲۱

مرگ( داستان کوتاه)



نویسنده_ زهرا امیری

با حس کم‌بود آکسیجن از خواب بیدار شدم، هر چه چشمانم را بیش‌تر باز می‌کردم خودم را در سیاه چال‌عمیق می‌یافتم. هیچ نوری نبود تا بدانم کجای این‌جهان به سر می‌برم؟ وقتی حس خفه‌گی برایم دست داد، دستانم را بلند کردم ولی دستانم با تختهٔ‌چوبی برخورد کردند. با حیرت و دهن بازمانده چندبار دیگر دستانم را بلند کردم ولی دوباره با همان تختهٔ‌چوبی برخورد کردند. ترسیدم این‌جا دیگر کجا بود؟ یادم است به طرف خانه می‌رفتم، مثل هر روز سودا در دستانم بود و در آرزوی دیدن فامیلم بودم. برای رهایی از این کابوس وحشت‌ناک با دست به صورتم سیلی زدم، صدلی سیلی را شنیدم و چشمانم را بستم. وقتی چشمانم را باز کردم این‌بار در خانه‌ام روی زمین دراز کشیده بودم. با فهمیدن این‌که از کابوس نجات یافته‌ام خوش‌حال از زمین بلند شدم. تمام اعضای بدنم را با چشمانم وارسی کردم، وقتی دانستم تمام اعضای بدنم مثل سابق است نفسی از سر آسوده‌گی کشیدم. دی‌گر نمی‌خواستم به آن کابوس سیاه‌وحشت‌ناک باز گردم. از اتاقم خارج شدم، هیچ‌کسی در خانه نبود. خانه سوت و کور بود. هرگز این‌گونه نبود زیرا خانهٔ ما پُر جمع و جوش بود ولی اکنون خبری از هُلهلهٔ‌اطفال و شوخی نکنین بزرگان نبود. دلم بی‌تاب بود، شاید در مدتی که با کابوس دست و پنجه نرم می‌کردم اتفاقی برای اهل ‌خانواده‌ام افتاده است. با یاد‌آوری اتفاقات شوم دلم شور زد. نمی‌خواستم فامیلم را چیزی شود، در این دنیای فانی دار و ندارم همین فامیلم بود. قدم‌هایم ناخواسته به سوی مسجد حرکت می‌کرد، هیچ کنترولی بالای اعضای بدنم نداشتم. دیگر این بدن از من فرمان نمی‌گرفت، بلاخره به دروازهٔ‌مسجد رسیدم، مکانی که سالهاست آن را از یاد برده‌ام. مسجد کاملا جدید به نظر می‌رسید زیرا من از آمدن به مسجد همیشه جلوگیری می‌کردم. پاهایم مرا به اتاقی برد، آن‌جا بالای تخته سنگی مردی بود که حرکتی نمی‌کرد. گمانم مرده بود، آهی کشیدم چقدر خوب است که دی‌گر این زندگی نِکبَت‌بار را تحمل نمی‌کند و راحت خوابیده است. کنار دیوار تکیه زده و نظاره‌گر آن مرده و دو مردی که آن‌را غسل می‌دادند شدم. وقتی یک‌طرف مرد را شستشو دادند صورتش را طرفم چرخاندند، خودم بودم. از حس آبی که بالای سرم ریختند تمام وجودم لرزان شد. امکان نداشت من که زنده‌ هستم. نزدیک‌تر رفتم، آن دو مرد که غسل می‌دادند برادرم و پسرکاکایم بودند. چندبار با اشاره و صدا زدن حضورم را برای‌آن‌ها پُر رنگ ساختم ولی آن‌ها هیچ مرا نمی‌دیدند. نزدیک‌تر رفتم از بازوی برادرم گرفته و گفتم من زنده‌ام. برادرم با چشمان اشک‌پُر جسد مرا شستشو می‌داد. دانستم که دی‌گر نیستم، خدایا من توبه نکرده بودم، وصیت نکرده‌بودم، قرض‌هایم را ادا نکرده بودم. چگونه بمیرم وقتی هنوزهم سخت به زندگی محتاجم؟
شرمم آمد از بدن عریانی که بالای تختهٔ‌سنگ بود، از عاجزی که گریبانم را گرفته بود و بلاخره از جسمی‌که دی‌گر از من نبود. می‌خواستم این لحظات شرم‌آور تمام شود. پاهایم باز مرا به راه انداخت، این‌بار پاهایم بودکه فرمان می‌داد و من اطاعت می‌کردم. داخل مسجد رفتم انبوهی از مردم به خاطر گذاشتنم در قبر آمده بودند. در میان خیلی‌ از چهره‌ها آشنایان و حتا دشمنانم را دیدم. اینکه چرا متأثر بودند را ندانستم فقط فهمیدم برای من تأثر در صورت‌های‌شان دیده می‌شود.
تابوتم را بالای شانه‌های خود گذاشته و به طرف قبر روان شدند، فریاد زدم آهای مردم! نمی‌خواهم مرا به خاک بگذارید، من آمادهٔ خاک شدن نیستم. هیچ‌کسی به صداهایم توجه نشان نمی‌داد. مرا درون حفرهٔ تاریک، عمیق و تنگ گذاشتند. حال بدم با دیدن آن حفره بدتر شد. همه کم‌کم از سر قبر رفتند و پسرانم هر دو ماندند. با دیدن آن‌ها خوش‌حال شدم زیرا بودن شان باعث می‌شد فکر کنم تنها نیستم. بعد از لحظاتی آن‌دو نیز مانند دیگران مرا تنها گذاشتند و رفتند. می‌ترسیدم از روبرو شدن با زندگی بعد از مرگ، آماده نبودم برای حساب دادن. دردی عمیق را در قفس سینه‌ام حس کردم بعد دوباره خودم را در تاریکی دیدم. زبانم از خواستن و دعا کردن بند شده بود، هزاران کلمهٔ ناگفته در ذهنم داشتم که فشاری سنگین را بالایم می‌آورد تعجب می‌کردم از این‌که این کلمات را به زبان آورده نمی‌توانم. حس‌بی‌چاره‌گی و بدبختی مرا دربر گرفته بود. حال که تنها شدم دانستم که این‌جا جواب‌گو و حساب‌دهنده خودمم و بس. چشمانم به دنبال سو‌سو زدن بود، دی‌گر به آخر خط رسیده‌بودم. کاش بیش‌تر می‌ماندم تا اشتباهاتم را جبران کنم، حیف که آدمی بعد از مردن هشیار می‌شود. اکنون که هشیار شده‌ام دیگر فرصتی ندارم، حتا زبانم از کار افتاده است تا از خداوند ج بخشش بخواهم. دستی یکی از پاهایم را گرفت، خواستم پایم را تکان دهم تا رها کند ولی بدنم ازم فرمان‌برداری نمی‌کرد چشم بستم و در انتظار مجازاتم ماندم مجازاتی که خودم اساسش را گذاشته بودم.

۱۴۰۵/۲/۳۰

وصیت(داستان کوتاه)



تمام عمرش دربدبختی و ناداری سپری شده بود. خدا و بنده‌هایش شاهد بود چگونه برای به‌دست آوردن لقمهٔ نان جان‌ می‌کَند؟ این لقمه به سختی از گلونش پایین می‌رفت، حس می‌کرد لقمه هنگام گذشتن ازگلونش گلونش را آسیب می‌زند. لقمه‌ها را حساب کرده می‌خورد، نمی‌خواست حق فامیلش را بخورد. می‌خندید ولی غم بزرگی در سینه‌اش داشت. کاش! در این شهر نفرین شده تولد نمی‌شد. هر قدر به آیندهٔ اطفال خود فکر می‌کرد بیش‌تر عذاب می‌کشید. درست یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معایناتش دانست سرطان دارد و دو هفته بیش‌تر وقت ندارد. دنبال تداوی‌اش نبود، وقتی پول درست سیر کردن شکمش را نداشت، پول تداوی را از کجا پیدا می‌کرد؟ بعد از فهمیدن این‌که وقتش در این دنیا کم مانده است، دل‌بستگی شدید به این دنیا پیدا کرده بود. شب‌ها خون استفراغ می‌کرد و تارهای مویش را جمع کرده و آن‌طرف می‌انداخت. نمی‌خواست فامیلش خبردار شود. سه دختر داشت، گاهی از فکر این‌که پسری ندارد تا یکی از چهارپایه‌های تابوتش را بگیرد، نفسش تنگ‌تر می‌شد. هرچند تکیه‌اش را به خدا داده بود ولی از این جماعت در قبال دختران قد و نیم‌قدش می‌ترسید. چه کسی بعد او سایهٔ‌سر برای دخترانش خواهد بود؟ چه کسی برای خانهٔ غریبانه‌اش سقف خواهد شد؟ با این همه افکار و غم سنگینی تابوتش چقدر خواهد بود؟ نظر به شرایط اقتصادی بد، حتا پول برای قبر و کفنش نداشت. دقیق یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معاینه مرده بود، مردهٔ که یک هفتهٔ دیگر مهمان این دنیا بود. چند روز مکرر به سوی قبرستان رفته بود، اشک مهمان چشمانش شده بود، هر قدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شد از خاکی که درونش حُفر می‌شد می‌ترسید. گاهی در خلوت به خدایش شِکوه می‌کرد، نداشتن فرزند‌پسر، نداشتن خانهٔ‌شخصی، آیندهٔ تار دخترانش، جامعهٔ افغانی و هزاران مشکل دیگر را به خدایش بازگو می‌کرد و از خدایش می‌خواست او را بیامرزد. بعد از او مواظب فامیلش باشد. شیرینی زندگی را در این دنیا نچشیده بود، هرچه بود یک‌بار زندگی می‌کرد می‌دانست زمانی‌که زیر خاک رود دوباره بر نمی‌خیزد. با گذشت هر دقیقه احساس کمبود آکسیجن می‌کرد. بالای تمام این افکارش سرپوش گذاشت و از جایش بلند شد. با بلند شدنش پیش چشمانش لحظهٔ سیاه شد، لحظهٔ ایستاد تا تعادلش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید، چقدر این نفس‌های اخیر برایش شیرینی داشت؟ آهسته حرکت کرد و از یک از دخترانش کتاب‌چه خواست. دخترش خیلی زود برایش کتاب‌چه و قلم آورد. با دیدن قلم‌بیگ تحسن‌آمیز به سوی دخترش نگریست و گفت آفرین دخترم.
لحظهٔ بعد خودش بود دیوارهای اتاق. قلم افتاده را بیدار کرد و شروع به نوشتن کرد. مالی با ارزشی نداشت تا در وصیتش ذکر کند، برای خوش‌حال کردن زنی که پا به پایش در این دنیای بی‌رحم سوخت و ساخت. او را وکیلش انتخاب کرد، یک بایسکل چینایی داشت که از عمرش ۲۵ سال می‌گذشت، در وصیت‌نامه نوشت که بایسکل را به فروش برساند و پولش را خرج کنند. رنگ‌قلم از نوشتن این 

وصیت‌نامه ناراحت شد و خشکید. با خشکیدن رنگ‌قلم قلب‌مرد هم از تپیدن ایستاد. مرگ به همین راحتی او را در برگرفت.
نویسنده: زهرا امیری

۱۴۰۵/۲/۱۳

فقط تو

هیچ روز، هیچ جا، بدون تو رنگ دیگری ندارد، معنا عشق و محبت، زندگی، نفس کشیدن، حرکت کردن، تقلا برای بقای روابط شکل میگرد و هر از گاهی نگاه های پر مهر وقتی در کنار هم می ایستد، بازی هایی جدیدی را بوجود می آورد و تکیه گاه ها بیشتر از همیشه مستحکمتر می گردد.

جایی که هزاران هزار انسانی فقط در اعماق نگاه هایت، چشم دوخته باشد و خم خمک کنان و با هزاران پیش پزکی ها، جاده هموار را بر مسیر تصاعدی هدفش، منحرف بسازد و یکی از عجایب بزرگی را در انحراف درک و فهم، بازی کند، بگذرد و بگذرد و تا زمانی که در هدفی برسد و راه های منتهی به تو را از دل بر کند و ریشه ها را بخشکاند و مثل شیطان فریبنده، هم خود را بفریبد و هم دیگران را!

صبح بخیر!

صبح بخیر اولین انرژی است که برای روح های در هم تنیده، پیوند عمیق، انرژی سالم و آرامش روح  و روان را القا می کند و باید و شاید این را سالها تجربه کرده باشیم و هر صبح بخیری، صبح بخیر نیست، یکی از شیطنت و دیگری از محبت و دیگری از نرمی و ملایمی و دیگری از عمق قلبش بیان می کند.

صبح بخیر ها، صبح بخیر هائیست که جشن تکرار روابط را بیان می کند و معاهده دوستی را بیش از همیشه تقویت می کند و لبخند ها را بیان می کند و نگاه را برای همیشه میدوزد و رفتار ها را تنظیم میکند و آنچه را به 

.عنوان معاهده دوستی امضا و قبول و حق تائید داده شده است، انجام می شود.

این برای توست 

میدانی

روزت و شبت بخیر 

۱۴۰۵/۱/۲۹

چوب خدا صدا ندارد( داستان کوتاه)


با تصادم کردن موتری با عقب موترش از افکارش خارج شده و به زمان حال برگشت. خشم‌گین دروازه موتر را باز کرد و از آن خارج شد. چند قدم برداشت و عقب موترش را نگاه کرد و بعد گریبان پسر جوان را گرفت. پسر حدود هژده سال داشت. با دیدن حالت مرد ترسیده و لرزان گفت ببخشید. هنوز حرف دوم را به زبان نیاورده بود که مرد با پُشت‌دست به دهنش کوبید. پسر بغض کرد، نمی‌دانست چگونه خسارت هر دو موتر را بدهد؟ آن از صاحب‌کارش که برایش گوش‌زد کرده بود موتر صدمه نبیند و اینم از مرد مقابلش که موترش گران‌بها بود. چارهٔ نداشت جز سرخمی و اطاعت، اما مرد مقابلش سنگ‌تر از این‌حرف‌ها بود. پسرک را به موترش کوبید و گفت تو انسانی یا مَرکَب؟ موتر جای سوار شدن انسان‌هاست نه حیوانات. پسر حس کرد از بلندی به زمین افتاده است، غرورش بود که با گذشت هر لحظه خَدشه‌دار می‌شد. چهارطرفش انسان‌ها را دید که با تحقیر او را نظاره می‌کردند و هیچ‌کسی به کمکش نمی‌شتافت. حساب سیلی‌هایی که از مرد خورده بود از دستش رفت، در گوش‌هایش فقط یک صدا بود اونم حیوان و چشم‌هایش هیچی را نمی‌دید جز نگاه‌های تحقیر آمیز انسان‌ها. چرا زمین دهن باز نمی‌کرد و پسر را نمی‌بلعید؟ اگر پول می‌داشت و موتر استفاده می‌کرد حال شاید انسان خطاب می‌شد تا حیوان. پولیس‌ها آمدند و بعد ازفهمیدن موضوع تصمیم را به مرد که بلند رتبه بود و پول‌دار معلوم شد واگذار کردند. در طرف مقابل پسرک احساس ضعف و کسالت می‌کرد از کودکی همین گونه بود، هرچند با ناز و نعمت کلان نشده بود ولی کودک درونی‌اش شکننده‌تر از این حرف‌ها بود و وضعیت بیرونی پسرک را درک نمی‌کرد. مرد با دیدن حالت پسرک پوزخند زد و گفت آدم‌ها خودشان را به موش مردگی می‌زنند. در زندگی مرد بخشش موجود نبود، هرکسی باید تاوان کار کرده‌اش را می‌داد چه با پول چه با جان. در گوش پولیس گفت از این پسر شکایت دارم، پولیس می‌خواست بگوید جز این تصادم شناخت بیش‌تری دارید؟ ولی دهنش با دستی که پول را در جیبش گذاشت بسته شد. لب‌خندش را به سختی جمع کرد و به نشان تشکرگویی پِلک‌هایش را باز و بسته کرد. طرف پسرک رفت و او را در رنجرش بالا کرد، اما پسر تا آخرین لحظه از مرد معذرت می‌خواست. مرد به طرف شفاخانه‌اش رفت، ام‌روز اعصابش را زنش از گُل‌صبح خراب کرده بود. غر‌غرهای زنش در مغزش حک شده بود و اعصاب مرد را به بازی گرفته بود. عصبانی‌ بالای چوکی‌اش نشست و شروع به کشیدن سگرت کرد. کام‌های عمیق می‌گرفت و دودش را ماهرانه در فضا مخلوط می‌کرد. به دستیارش دستور داد تا قهوهٔ تلخی برایش بیارد، دستیارش ناوقت کرد. وقتی دستیارش اجازه ورود گرفت مرد گفت بیا. دستیار دستانش می‌لرزید و صدای برخورد گیلاس به پتنوس فضای آرام اتاق را به‌هم می‌زد. مرد گفت قهوه را بگذار و با بخش مالیه حسابت را تصفیه کن. دستیار گفت خواهش‌می‌کنم. مرد دستش را بالای میز کوبید و گفت دیگر نمی‌خواهم ترا در پرسونلم داشته باشم. اخراج هستی.

دستیار از اتاق خارج شد، مرد نفسی راحت کشید. ام‌روز دنیا برخلافش ساز می‌زد، مقداری از قهوه را نوشید داغی قهره زبانش را اذیت کرد و تلخی‌اش زندگی‌اش را به نمایش کشید. همه چه داشت، فامیل، پول ولی آرامش نداشت. این آرامش لعنتی را کجای این جهان گُم کرده بود که دوباره پیدا نمی‌شد؟ در فضای مجازی رفت و با یکی از پست‌های دوست‌هایش روبرو شد، زهرا امیری پست جدیدی را به اشتراک گذاشته بود. این دخترهم دیوانهٔ تمام عیار بود. هر وقت روی فیس‌بوک می‌آمد پست می‌کرد. چند بار خواسته بود با زهرا در پیام هم‌کلام شود و بگوید این همه داستان و رمان چگونه خلق می‌شود؟ ولی دست برداشته بود و نخواست در زندگی بقیه دخالت کند. تنها معلوماتی که درمورد این دختر داشت، ارتباط می‌گرفت به داستان‌ها و نوشته‌هایش. وقتی یکی از نرس‌ها اجازه گرفت و گفت آقا از مجازی خارج شد و به طرف نرس نگاه کرد. نرس گفت داکتر علی و نجیب نیامده اند. پسری اوضاع جسمانی‌اش وخیم است اگر عمل نشود ممکن جانش را از دست بدهد. مرد خودش را به چوکی تکیه داد و سقف را نگاه کرد. نقش سقف را خودش فرمایش داده بود، نرس گفت آقا!  بالای نرس فریاد زد و گفت بگذار بمیرد، پسری که پدر و مادر ندارد، چرا باید زنده بماند؟ نرس از قصی‌القلب بودن داکتر دلش لرزید. نرس از اتاق خارج شد تا خودش دست‌ به‌کار شود. مرد قهوه‌اش رانوشید و گفت می‌زایند و روی سرک رها می‌کنند. روزی را خدا می‌دهد و گِرَنگی را زمین برمی‌دارد، این جماعت با خمین شیوه بزرگ شده‌اند. بعد از حدود پنج دقیقه چپن سفیدش را به تن کرد و با دیدن خودش در آیینه به سوی بیرون اتاق سرخوش حرکت کرد. از یکی از نرس‌ها پرسید و گفت اتاق عملیات کجاست؟ نرس گفت اتاق شماره سه. مرد آهسته حرکت می‌کرد دلش در کارکردن نبود، رئیس زمانی‌که بقیه باشد باید کاری نداشته باشد جز امر و نهی.

بلاخره دروازه اتاق را باز کرد و گفت احمق‌ها یک‌نفر را عمل نمی‌توانید جز یک‌نفرتان دیگر کسی داخل اتاق نباشد. قدم برداشت تا به مریض برسد ولی با دیدن خطی که نشان می‌داد مریض تمام کرده است، عقب برگشت و گفت قسمتش نبود زنده بماند. دست‌کش‌ها را کشید و از اتاق خارج شد. از فاصله دور خانمش را دید که با حالت پریشان به سویش حرکت می‌کند. با خودش گفت این بلا از کجا بالایم نازل شد؟ خانمش با چشمان گریان گفت دانیال پسرمان را نجات دادی؟ مرد با عجله به اتاق برگشت، به سختی به تخت نزدیک شد و با دیدن پسرش که رنگش سفید شده بود و هیچ حرکتی نداشت سقوط کرد و زمین را در آغوش گرفت. چه کرده بود با تنها پسرش؟ پسر یک‌دانه‌اش که بعد از سال‌ها تداوی خدا برایش داده بود. ام‌روز پسرش را با دستان‌خودش کشته بود، اگر وقت‌تر به اتاق عمل می‌رفت شاید تنها پسرش را نجات داده می‌توانست. چشم بست و چهرۀ معصوم پسر صبح در پیش‌چشمانش نقش بست. حال بهتر درک کرد که چوب خدا صدا ندارد یعنی چه؟

سطل رنگ را آماده کرده بود تا دیوار را با آن تزیین کند. لباس کارش را پوشید، چندین سال بود این کار را می‌کرد. مرد بی‌وقفه و صادقانه کار می‌کرد. چایی که صاحب‌خانه آورده بود، سرد شده بود. زمانی‌که سقف اتاق را تمام کرد دردی شدیدی را در قفسه چپ سینه‌اش حس کرد. بدبختی این‌جا بود که درد با هربار نفس کشیدن بیش‌تر می‌شد. تحمل نتوانست و روی زمین نشست. نشستن در روی زمین هیچ منفعتی برای او نرساند و دردش به مراتب بیش‌تر شد. لرزه‌تبی شدید سراسر وجودش را فرا گرفت. با صاحب‌خانه خداحافظی کرد، صاحب‌خانه انسان خوبی بود. زمانی‌که وضعیت مرد را دید به او اجازه رفتن را داد. مرد سوار دو چرخه‌اش شده و مسیر خانه را در پیش گرفت. مرد سریع می‌رفت ولی راه طولاتر شده بود. مرد حس می‌کرد شیرهٔ وجودش آهسته‌آهسته از وجودش خارج می‌شود. نزدیک حمام حوزه شش با بایسکل به زمین خورد و خیلی زود چند نفر او را احاطه کردند. مرد متوجهٔ خیسی پیراهن‌تنبانش شد، این واقعه برای اولین بار در زنده‌گی‌اش اتفاق افتاده بود. با کمک دو مرد بالای یک چوکی نشست و آب سرد را مهمان لب‌های خشکیده‌اش کرد. رنگش زرد شده بود و هنوز که هنوز بود می‌لرزید. چند بار کوشش کرد با یکی از اعضای فامیلش تماس بگیرد ولی در این امر نامؤفق بود. مرد قدرت‌مندی بود، به هیکلش نمی‌خورد این‌گونه دچار لرزش شود. می‌خواست تماس بگیرد، در میان صد تا از مخاطبین موبایلش هیچ‌ شماره توجه‌اش را جلب نکرد. خوب! با اعضای فامیلش فقط نسبت خونی داشت، سال‌ها بود با اعضای فامیلش به اندازه فرسنگ‌ها فاصله داشت. می‌ترسید تماس بگیرد و از حالتش بگوید؛ آن‌زمان خانمش بگوید: سر بد در بلای بد یا مرغ کم قودقودش کم. اما پسرش چقدر واژه عجیب و کم‌استفادهٔ بود. مرد یادش نمی‌آمد آخرین باری که پسرش را صدا زده است چه زمانی بوده است؟ دخترانش که چشم دیدن پدر خود را نداشتند. مرد تنهای تنها بود، گذشت هر لحظه تنهایی و بی‌کسی او را به او گوش‌زد می‌کردند. عمیق نفس کشید و چشمانش را بست. اگر قرار بود تمام شود، باید زود تمام شود. نمی‌خواست توسط مردم مسخره شود و یا نقل مجلس مجالس شود. خواستش همیشه همین بود، مرگی که آسان باشد و سر وقت.

مرد واقعاً دلیلی برای زنده‌گی نداشت، چند لحظه بعد متوجه شد او را سوار بر موتری کردند. گوش‌هایش صداها را نمی‌شنید، فقط تصاویر متحرک انسان‌ها بود که پیش چشمان مرد این طرف و آن طرف حرکت می‌کردند. دو تن از انسان‌های خیرخواه او را به نزدیک‌ترین شفاخانه منتقل کردند، پس انسانیت هنوز زنده بود. بعد از رسیدن به شفاخانه و گذشت دو ساعت سر و کله پسر و خانمش پیدا شد. کله و کومه خانمش پندیده بود، مرد چه توقعی داشت؟ دوباره باید نیش‌های خانمش را تحمل می‌کرد پسرش سلامی سردی داد و بعد صدای خانمش بود که روح مرد را خراشید: عافیت باشد، مرض خبر نمی‌دهد و انسان را زمین می‌زند. مرد حرفی نزد، به نیش و کنایه‌های خانمش عادت کرده بود. چه می‌کرد؟ نه دست ستیزی داشت و نه پای گریزی. مجبور بود بسازد و بماند در میان فامیلی که هیچ اهمیتی برای او قایل نبودند. چند لحظه بعد داکتر کفت: طبق نتیجهٔ معاینهٔ که انجام شده است، نلکه‌های طرف چپ قلب مرد مسدود شده است و قلب قادر نیست خون را به خوبی پمپ کند برای همین باید خیلی زود عملیات شود. مرد به گوش‌هایش شک داشت برای همین به داکتر گفت: متوجهٔ منظورتان نمی‌شوم. این درد را برای بار اول حس می‌کنم، داکتر با تاثر نگاهی به مرد انداخت و گفت: شرایط در افغانستان خیلی بد است و خیلی از دردها را ما در مقابل دردهای روزگار نادیده می‌گیریم. داکتر ورقی را به مرد نشان داد و گفت: اگر عملیات نکنید ممکن تا ۲۴ ساعت آینده دیگر با ما نباشید با فامیل‌تان مشوره نمایید و زودتر تصمیم‌تان را بگیرید. مبلغ عملیات در پایین ورق درج شده است. چشمان مرد فقط قسمت پایینی ورق را می‌خواند. مرد ورق را گوشه انداخت، چند لحظه بعد پسرش داخل شد و ورق را از روی زمین برداشت. مرد گفت: به داکتر بگو جوابم منفی‌ست، پسر متوقف شد، صورتش را چرخاند و گفت: که چه؟ می‌خواهی مردم به ریش‌نداشته‌ام بخندند و بگویند برای پدرش پول خرج نکرد؟ پدر؟ راستی فقط ام‌روز حس کردم پدرم دارم. از اتاق خواست خارج شود اما چرخید و گفت: برای آینده‌ام پس‌انداز کرده بودم، حال می‌فهمم انسان غریب را چه به رویا پردازی برای آینده؟ اینم حق پسری‌ام برایت پدر. پسر با پوزخند از اتاق خارج شد، مرد چندین بار حرف‌های پسرش را در ذهنش تکرار کرد. چرا پسرش این‌گونه با او رویه می‌کرد؟ جواب شب و روز زحمت کشیدنش این بود؟ این بود ثمرهٔ درختی که هر روز آب‌یاری‌اش می‌کرد؟ قطره اشکی از چشمش چکید، درد قلبش بیش‌تر و بیش‌تر شد. تقدیرش این‌چنین بود: عمل شدن به دست پسرش. مرد در لحظات آخر عمرش خداوند را به بزرگی‌اش قسم داد و گفت: فامیلم را به تو می‌سپارم.

پسرش در حال صحبت با داکتر جراح بود، نرسی گفت: یکی از مریضان قلبی جان‌ باخته است. پسر دوان‌دوان به سوی اتاق پدرش رفت. با دیدن چشمان‌باز پدرش ناباور به سویش دید، چه اتفاقی افتاده بود؟ مگر داکتر نگفت: وقت دارد؟ پسر خودش را به آغوش سرد پدرش دعوت کرد، چقدر دوست داشت برای یک بار هم که شده پدرش را در آغوش بگیرد؟ می‌خواست پدرش به او افتخار کند، درست همانند پدران دوستانش. چرا زنده‌گی مطابق میل او پیش‌ نرفت. صورت و دستان پدرش را بوسه‌باران کرد اما دیر بود، هیچ برگشتی در کار نبود و پسرش از حرف‌هایی اخیرش که آن را فدای پدرش کرده بود شدید شرمنده و خجالت‌زده بود. خودش را به این و آن می‌زد اما فایدهٔ نداشت. زنده‌گی همین‌قدر کوتاه و نامهربان است.

 

نویسنده: زهرا امیری

حفره ( داستان کوتاه)


با شنیدن صدای گریه فهمید طفل به دنیا آمده است، به دیوار تکیه کرد. حالش دست خودش نبود، دختر نمی‌خواست. معاینه تلویزیونی مشخص کرده بود که طفل پسر است، مرد در دوران بارداری متوجه خانمش بود نمی‌خواست به هیچ قیمتی تک‌پسرش را ازدست دهد. وارث می‌خواست، بعد این‌همه سال انتظار و داشتن دختر این‌بار بخت به رویش خندیده بود و قرار بود شاع‌پسری تولد شود. خیلی کنایه شنیده بود از دوست و دشمن بابت داشتن دختر و نداشتن هیچ‌پسری. از افکارش خارج شد و وقتش بود شاع‌پسرش را در آغوشش بفشارد. داخل اتاق شد و رو به خانمش باصدای بلند گفت تشکر می‌کنم. حال خانمش خوب نبود، چهرهٔ زرد و لب‌هایی که رو به سفیدی می‌زد نمایان‌گر ولادت مشکلی بود که گذرانده بود. خانمش همه‌جا را نگاه می‌کرد جز چشمان‌شوهرش. مرد گمان کرد خانمش بخاطر شرم چشم می‌دوزد. بی‌خیال این حرف‌ها شده و به برادرش زنگ زد و گفت گوسفند را آماده بگذار زمانی‌که شاع‌پسرم و خانمم داخل خانه شد زیر پای‌آن‌ها ذبح کن. به مادرم بگو برای فرزانه لیتی و گرمیانه بپزد. بعد از دادن سفارشات تماس را قطع کرد و زمانی‌که نرس داخل آمد دستش را به جیبش برد و چند افغانی را به عنوان مژدگانی برای نرس داد. به چشمان متعجب نرس خیره شد و گفت همه‌اش مال خودت. به هم‌کارانت هم می‌دهم، نرس خوش‌حال و با گفتن خداخیرت بدهد از اتاق خارج شد. قبل از این‌که به دیدن شاع‌پسرش برود کناز تخت‌هم‌سرش نشست و دست همیشه سرد خانمش را فشرد. برای خانمش گفت: می‌فهمی زن؟ نه نمی‌فهمی، احساسم را هیچ‌کسی درک نمی‌تواند. حس‌می‌کنم بهترین و خوش‌چانس‌ترین مرد دنیا هستم. این‌ها همه از برکت تو است، بگو برایت چه هدیه بگیرم؟ خانمش دستش را از گرمای دست مردش خارج کرد و هیچ نگفت. مرد با خودش گفت شاید ناز می‌کند و باید نازش را وردارم. چند لحظه بعد دروازه تَک‌تَک شد و خدمت‌کار با دستهٔ گلی داخل اتاق شد و گفت آقای شایان؟ مرد گفت بلی. خدمت‌کار گل‌ها را به دست مرد داد و بعد گرفتن پول از اتاق خارج شد. مرد گل‌ها را کنار تخت‌هم‌سرش روی میز گذاشت و گفت ناز کن، من که نازبردارت هستم. ولی ازم رو نگیر، زنش باصدای بلند گریست و هر دقیقه بعد میان هق‌هق‌هایش می‌گفت مرا ببخش. مرد فهمید خانمش از ضعیفی هزیان می‌گوید خاموش ماند. در زیبایی گل‌ها غرق شده بود که دروازه باز شد ونرس با طفل به اتاق قدم گذاشت. مرد از خوشی زیاد قلبش به شدت می‌تپید، ترس داشت قبل ازآغوش گرفتن شاع‌پسرش نمیرد و ارمان به دل نماند. نرس با خوش‌روییرو به مرد گفت بنشینید و دختر‌گُل‌تان را بگیرید. مرد دستانش راپایین کرد و گفت خانم اشتباه می‌کنید احمد شایانم و طفلم پسر است. نرس تبسمی کرد و گفت آقاجان طفل که پسر و دختر ندارد، ماشاالله صورتش مثل ماه است، خدا برای‌تان حفظش کند. مرد دستان لرزیده‌اش را پایین کرد، حس می‌کرداتاق و افرادش دَورِ‌سرش چرخ می‌زنند. از گرفتن طفل امتناع ورزید و به سوی خانمش حرکت کرد. حال می‌دانست چرا خانمش به چشم‌هایش نگاه نمی‌کند؟ رو به خانمش گفت: می‌بینی فرزانه؟ قرار است دوباره سوژهٔ عام و خاص شوم. ام‌روز این طفل روی زخم قلبم نمک پاشید، نه جای این طفل این‌جا نیست. این طفل را سر به نیست می‌کنم، خانمش گفت: این چه حرفیست که می‌زنی؟ طفل که گناه ندارد. مرد طفل را از دستان نرس گرفت و فراررا بر قرار ترجیع داد. طفل بخاطر فشرده شدن زیاد شروع به گریه کرد، اما مرد نه‌می‌دید و نه‌می‌شنید. طفل را در عقب موترش گذاشت و موتر را حرکت داد. نمی‌توانست این طفل را درون خانه‌اش جا بدهد، بهتر این است که سر به نیستش کند و به قوم بگوید طفل پسر بود ولی عمرش ماندنی نبود. صدای این طفل اعصابش را به بازی گرفته بود، حس دل‌بدگی او را وادار می‌کرد تا استفراغ کند ولی تا تمام شدن مسیر باید صبر می‌کرد. از شر این طفل باید خلاص می‌شد. وقتی در متروکه رسید، موتر را متوقف کرد. از موتر خارج شد و دنبال وسیله گشت تا حفره حفر کند. بعد از جستجوی زیاد تکهٔ از آهن را یافت و با آن مطابق اندام طفل حفره را حفر کرد. قطرات عرق از سر و صورتش می‌ریخت.بلند شد و دنبال طفل رفت، طفل دیگر گریه نمی‌کرد. مرد طفل را همانند تکه کثیف دور از بدنش گرفت آن را درون حفره گذاشت. یک‌باره از آرام بودن طفل ناراحت شد و خواست ببیند آیا زنده است یانه؟ ولی نصف راه به خودش آمد و گفت قرار بود بمیرد. دلش نیامد بالای آن خاک بریزد، با خودش گفت قبر برای چنین طفلی وحشت‌ناک است. سوار برموترش شد و به طرف شفاخانه حرکت کرد. در وسط راه عذاب وجدان گریبانش را سخت فشرد، مسیر عبور و مرور آکسیجن را گرفته بود. دوباره به متروکه برگشت، حال که با خودش فکر می‌کند می‌بیند که دهن‌مردم بسته نمی‌شود و مردم حتی پشت خدا هم حرف می‌زنند.

در طول را با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت دختر را نگه‌دارد، چه فرق می‌کند چهار باشد یا پنج دختر؟ وقتی چهاردختر را بزرگ کرده است پنجمی را هم می‌تواند. بالای حفره رسید و آن را خالی دید. اطراف را مشاهده کرد و فهمید آدرس درست است ولی طفل کجاست؟ پاهایش شروع به لرزیدن کرد و با خودش گفت پدر هرگز قهرمان زندگی دخترش نبوده است، پپدری شبیه من فقط ویران‌گر زندگی دخترش است. آفتاب گرم سوزان بالایش می‌تابید، اشک‌ها راه خودشان را پیدا کرده و شروع به باریدن کردند. نفهمید چقدر زیر آفتاب سوزان ماند و اشک ریخت؟ موبایلش زنگ می‌خورد ولی دستان مرد ضعیف بود و قدرت نداشت جواب دهد. بلاخره جواب داد و صدای فرزانه روحش را خراشید.

_ سلام احمد جان می‌شنوی؟ طفل را کجا برده‌ای؟ نرس‌‌ جدیدالشمول اشتباه کرده است، طفل ما پسر است، متوجه‌اش باشی. بیا خانه تا شکر به‌جا آوریم. مرد با شنیدن صدای خانمش قدرت تکلم را از دست داد، صدای عجیبی از دهنش خارج می‌شد ولی در گوش فرزانه این صدا نامفهوم بود.

 

نویسنده: زهرا امیری 

آدم قبری ( داستان کوتاه)


قُطی رنگم را بوسیده و در بیک پشتی‌ام گذاشتم. سرپوش بوتل تیل‌ام را محکم‌تر کرده و در جیب پیش‌روی بیکم گذاشتم. ریگ‌مال را در جیب چندین بار دوخته شده‌ی پتلونم گذاشتم. مثل هر روز تکراری از خانه خارج شدم. هنوز در وسط کوچه نرسیده بودم که شی تیز باعث آزرده شدن پای‌راستم شد. دردش باعث شد روی زمین نشسته و  چبلی‌که نازک شده بود و فقط شکلش همانند چبلی بود را از پای راستم بیرون کنم. می‌ترسیدم از روبرو شدن با زخمی‌که دردش ناگهانی بود. کاش درد‌ها خبر می‌کردند. کاش درد دهنده‌ها رحم می‌داشتند. با صد جان کندنی زخم پایم را دیدم. شیشه سرکش بخاطر نازکی کف چبلی‌ام داخل گوشت پایم شده بود. آن‌را کشیده و دوباره راه رسیدن را در پیش گرفتم. اوایل کمی‌دردآور بود ولی بعد عادت کردم. آدمی با هر مصیبتی عادت می‌کنند. به چهارراه رسیدم. منتظر موتر بودم. بلاخره سوار موتری شدم. با خودم می‌گفتم کاش این راننده مثل راننده‌های دیگر ازم کرایه نگیرد. در پُل سوخته همه پایان شدند و من که فهمیده بودم وقتی کرایه دادن است. عقب عقب می‌رفتم. بلاخره موتر خالی شد و نگران موتر با چشمانش مرا نظاره می‌کرد. بلاخره نزدیک‌تر شد و گفت بچه جان پایین نمی‌آیی؟

گفتم  م......  من پول ندارم. پول کار دیروز‌‌ی‌ام را به مادرم دادم. نگران آمده و از بازویم گرفت. مرا از موتر بیرون انداخت گفت: پسر گشنه‌گدا از اول می‌گفتی که پول ندارم. من که با ضربه زمین‌گیر شده بودم، کنارم تفی انداخت و گفت گشنه.

موتر حرکت کرد و من چند دقیقۀ مهمان زمین گرم بودم. برایم نگاه‌های کسی مهم نبود. نه نگاه مهربان انسان ها و نه نگاه اونایی که مرا یک موجود چندش آور و دل بد کن می‌دیدند. به این زندگی کذایی عادت کرده بودم. هرگز به پایه‌ای پسران هم سن‌ام نمی‌رسم.

دست بردم تا بیکم را که کج شده بود آن را درست کنم. با دیدن سیاهی دستم. به سرعت بیکم را از شانه‌ام کشیده و بازش کردم. قطی رنگ چپه شده بود. گویا نگران موتر مرا به شدت به زمین انداخته بود. قطی رنگ سیاه را روی زمین گذاشته و دست برده و بیکم را دیدم. حجم زیادی از قطی چپه شده و نابود شده بود. این‌بار سرپوش قطی را محکم بستم و قطی را که حیثیت شیشهٔ عمرم را داشت در سینه‌ام چسپاندم. بلاخره با پیاده روی به سرکاریز رسیدم. گدایی را دیدم بدون پا. جیبم را گشتم و هشت افغانی را کشیده به دستش دادم.

چه وقت این مردم از این تاریکی نجات پیدا می‌کنند؟ بلاخره به قبرستان رسیدم. پیش یکی از پسران این‌جا کار می‌کردم. نامردی می‌کرد و نصف پولم را می‌گرفت در صورتی که رنگ را خودم می‌کردم و زحمتش را خودم می‌کشیدم. در دلم با خدایم گفتم خدایا امروز نوشته‌های سنگ‌‌های قبر های این قبرستان را ببر. بگذار من رنگ کنم و پول بدست بیاورم. گاهی که رئیس دل می‌سوختاند اجازه می‌داد تا آب فروشی کرده و پول بدست بیاورم. اما ام‌روز چانس با من نبود.

تا عصر منتظر نشستم و کسی خواهان رنگ کردن نوشته‌های رفتهٔ سنگ‌های قبر‌ها نبود. کم‌کم نا امید شده بودم که خانمی صدایم کرد. خوشحال به طرفش رفتم که در وسط راه بازویم اسیر دستی شد. نگاه کردم رئیس بود. گفت پنجاه پنجاه هستیم یادت باشد. سرتکان دادم. چارهٔ جز اطاعت نداشتم.

به زن نزدیک‌تر شدم. گفت رنگ خط رفته است. رنگش می‌کنی؟ گفتم بلی. گفت: پس رنگ کن. چند رنگ می‌کنی؟ گفتم ۱۵۰ افغانی.گفت: نه کم‌تر. گفتم همان ۱۵۰. خاموشی اختیار کرد. گفتم صد درست است خاله؟ گفت بلی.

قطی رنگم را کشیدم، سرش چنان بسته شده بودکه با کوشش‌های مکررم باز نشد. از صورت زن معلوم بود که حوصله‌اش رفته است و تحمل این گرد و خاک عصرانهٔ بالای قبر‌ها را ندارد. با انگشت‌ام سعی در باز کردن سرپوش داشتم. ناگهان سرپوش بازشد و قطی روی زمین چپه شد. یعنی۵۰ افغانی را به همین زودی از دست دادم؟ قطی را بلندکرده و انگشتان دستم را بالای رنگی که روی سنگ قبری افتاده بود و به شکل دایره سیاه کرده بود گذاشتم. بعد انگشتانم را بالای خطوطی که رنگش مثل رنگ زندگی‌ام رفته بود گذاشتم. کاش یکی زندگی مرا رنگین می‌کرد. زود زود با انگشتانم رنگ را از ان طرف به این طرف می‌آوردم. نمی‌خواستم رنگ ضایع شود و در عین زمان می‌خواستم پول را بگیرم. دستانم از عجله و تماس با سنگ‌قبر سیاه شده بود. رنگ ریخته شده تا نصف خط را بس کرد. دوباره قطی‌ام را باز کردم. دیدم رنگی زیاد در داخلش نیست. آهی از غم کشیدم. بوتل تیل‌ام را باز کرده و آن را داخل قطی ریختم. نمی‌دانم چه شد که بوتل تیل هم روی زمین ریخت. حال بدم بد‌تر شد. به طرف آسمان دیدم. به غروب نزدیک می‌شد. سرم را تکان داده و اشکم را با بغض گلونم خوردم.  زن پرسید مکتب نمی‌‌روی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ چیزی نگفتم. مگر مکتب هزینه کار ندارد؟ با تمام شدن کارم نصف پول را گرفته و نصف دیگر آنرابه رئیس دادم. چشمم به دست‌هاو پا‌های ترقیده‌ام خورد.

زندگی من شده بود این قبرستان و تزئین نوشته‌های روی قبر این انسان‌های قبری. تقدیرم همین بود انسان قبری بودن. از قبرستان بیرون رفتم. دیگر کسی نزدیک آذان نماز شب برای رنگ کردن خطوط سنگ قبر نمی‌آمد. گاهی زخمم پایم سوزش می‌کرد. سوزشش نسبت به سوزی که این زندگی برایم می‌داد کم‌تر بود. در شیشهٔ عقب دوکان یکی از آرایشگاه‌ها خودم را دیدم. کومه‌هایم ترقیده بود. در بهار مگر کومه می‌ترقد؟ بلوس کهنه و پاره شده‌ام چرکین شده بود. کدام احمقی لباس کهنه‌اش را می‌شوید؟ فقط آب که چرک را پاک نمی‌کند نباید صابون و پودر داشت؟ منی دیوانه بدون صابون و پودر لباسم را در آب پاک می‌کردم. دوباره به طرف خانه روان شدم. می‌ خواستم تحقیر را تحمل کرده بازهم سوار موتر شوم اما پیاده رفتن خوب به نظر می‌رسید. از کنار کباب فروشی گذشتم. بویش در دماغم پیچید؟ یادم نمی‌آید کباب خورده باشم. واقعاً طعم آن گوشت های سرخ شده و چسپیده بالای سیخ چگونه است؟ آب دهنم را قورت کردم. دستم را به پنجاهی زدم و آن را به کباب‌پز داده و گفتم کباب. چون نخورده بودم دنبال کلمات می‌گشتم تا کباب بخواهم. مرد با دیدن وضعیتم گفت کباب کندز صد است و طرف لباس و وضعیتم دید و گفت بقیه که به پنجاه افغانی نمی‌دهم. گفتم خوب کندز بتی. گفت می، دهم برابر پولت ولی در داخل رستورانت اجازهٔ خوردن را نداری. گفتم درست است. بعد از پانزده دقیقهٔ که بوی خراب جوب را تحمل کردم در بشقابی پلاستیکی سه سیخ کباب آورد. حیران بودم چگونه بخورم. بلاخره سیخ را دندان زدم و مزهٔ گوشت در دهنم ماند. هر سه سیخ را بعد از گوشت‌ها لیس زده و به صاحبش بردم. غم شکمم را خوردم ولی غم نداشتن پول و رفتن با جیب خالی حالم را بد می‌کرد. وقتی در خانه رسیدم دل درد شدم. شاید گوشت ناپاک بود یا هم خودم مشکل داشتم. قامتم را به سختی راست کرده و خانه رفتم سلام دادم اما با بد شدن وضعیتمبه طرف بیرون رفته  و استفراغ کردم. با دیدن تکه‌هایی از کباب با خودم گفتم آدم غریب را چه به کباب؟

 

نویسنده: زهرا امیری