حالتم وخیمتر از همیشه است، دچار حالت توهم شدهام، حس میکنم کسی
مرا جادو کرده است؛ جادو....؟ احمقانه است منی که به این خرافات عقیده نداشتهام،
اکنون میخواهم وضعیتم را به این خرافات گره بزنم. نفس میکشم و سوزش عمیقی را در
قفسهٔ سینهام
احساس میکنم، سقف اتاق را مینگرم. ژولیده به نظر میرسد، خودم را میچرخانم و
طرف راستم را میبینم. ساعت فرسودهٔ را
مینگرم که هنوز هم حرکت میکند و قرار نیست متوقف شود. طرف چپم را میبینم، تابلوی
بزرگی در دیوار اتاق نظرم را به خودش جلب میکند. تابلو نشان دهندهٔ شخصی
است: شاد، خندان، با انرژی، مغرور، با دیدن تابلو قلبم سیخ میزند. اشکها
ناخواسته جاری میشوند، هیچ کنترولی در ریزش اشکهایم ندارم. گویا این چشمها ازمن
فرمان نمیبرند، پیش چشمانم کدر میشود و من دیگر قادر به دیدن تابلو نیستم یا
توان دیدن آن را ندارم. از تخت بلند میشوم، کلکینهای اتاقم با پردههای گردگیر
سفید پوشانیده است.
خوب!
میخواهم بلند شوم و پردهها را گوشهیی پرتاب کنم، اما پاهایم یاریام
نمیکنند. حس میکنم هیچ عضوی از بدنم دیگر ازمن فرمان نمیبرند. به سرنوشت فکر میکنم،
چه شد که به این نقطه رسیدم؟ دعای بد چه کسی گریبانم را گرفته است که رهایم نمیکند؟
در گلونم بغضی است ناشی از درد، با صدای بلند اشک میریزم. نمیخواهم این بغض بیخ
گلونم بماند، اشک میریزم تا گرهی از کارم باز شود اما نه. حال بدم بدتر میشود،
آخ زندهگی......!
اگر میفهمیدی چه روزهایی به من بدهکاری شاید حالا دچار این وضع
نابسامان نمیبودم. تیکتاک ساعت بالای اعصابم راه میرود، ساعت را با ضربهٔ شدیدی
به تابلو میکوبم. دیگر خبری از ساعت نیست، به گمان خودم ساعت و گذر زمان را متوقف
کردهام. شخص درون تابلو اینبار با نفرت عمیقی به سویم مینگرد، با پوزخند به سویش
مینگرم. کجا شد آن شادی؟ لبخند؟
حس برندهشدن به من دست پیدا میکند. اینبار بدون تأمل از جایم بلند
میشوم. پردهها را میکشم، اجازه میدهم هوای بیرون اتاق با هوای درون اتاق جنگ
برپا نموده و غالب شود.
دستم را دروان جیبم فرو میکنم، قهوه را بیرون کشیده و آن را درون گیلاس
میریزم؛ بالای پیاله از ترموز آبجوش اضافه میکنم. حوصلهٔ آوردن
قاشق نیست برای همین با یکی از انگشتانم قهوه را مخلوط میکنم، کمکم قهوه با آب
تمام قسمتهای گیلاس مخلوط میشود. انگشت دستم را با روتختی سفید پاک میکنم، برای
من فرقی نمیکند با این کار روتختی لکه میشود یا نه؟ بیتفاوت گیلاس را بلند میکنم
و با وجودی که میدانم طعم قهوه تلخ و زننده است آن را مزهمزه میکنم؛ همانند طفلی
که میخواهد در محتویات داخل گیلاسش بوره باشد، آدمی چقدر احمق است؟ یکباره تمام
قهوه را مینوشم. گلونم از طعم آن اذیت میشود. چون غذا نخوردهام معدهام مرا
مورد نفرین خودش قرار میدهد. نور کمی به صورتم میتابید، با سرعت دوباره پردههای
اتاق را پایین میکشم. دوباره همه جا را تاریکی مطلق فرا میگیرد. در اصل زندهگیام
با تاریکی چنان عجین شده است، که قدرت دور ساختن آن را در خودم نمیبینم.
از این تاریکی، خاموشی، تنهایی خسته شدهام. توان بیرون رفتن و
ارتباط برقرار کردن با دیگران را در خودم نمیبینم. میخواهم ادامه دهم،نباید به
آدمها عادت کرد، دلبست و محتاج آدمیزاد بود. این زندهگی عذابآور را بهتر از
بدون با آدمها و تحمل آنها میبینم. سگرتم را روشن نموده و آن را ماهرانه میکشم.
خیلی زود بوی سگرت در اتاقم میپیچد، یاد گفتههای مادرم میافتم: سوگندت میدهم
سگرت نکشی.
به سوگندی که یاد کرده بودم تلخ میخندم، وای که انسانها چقدر
جاهلند؟ مردا را قَول است و من مردی نبودم تا سوگندم را نگهدارم. لحظاتی بعد
دروازهٔ اتاقم به صدا
میآید، آن را بدون تعلل باز میکنم. چهرهٔ همیشهگی
مرد مسنی را میبینم، با خستهگی که میخواهد در چهرهاش نمایان نباشد میگوید:«
جناب! پیتزا سفارش داده بودید، نوش جانتان!»
از جیبم پول را کشیده و به مرد مقابل میدهم، پول باقیمانده را
دوباره برمیگرداند ولی از گرفتنش احتراز میکنم. مرد با گفتن:« خدا خیرت بدهد مرا
تنها میگذارد، دروازه را با شدت میبندم. خدا خیلی هم به من خیر داد»
دنبال مقدمهچینی نمیگردم و پیتزا را میخورم. اهمیت نمیدهم به اینکه
ممکن دستانم مکروبی باشد و به شستن ضرورت داشته باشد. برای منی که از زندهگی بریدهم
اینها بیفایده است. هنوز یک برشی از پیتزا را نخوردهام که سیر میشوم، پیتزا را
کناری میگذارم. چهارطرف اتاق را به دقت میبینم این اتاق و زندهگی خودم ضرورت به
اسبابکشی و تنظیم دارد. فقط نمیدانم چه را کجا بگذارم؟ روزنهٔ امید
زندهگیام را چگونه و در کجا پیدا نمایم؟
در خیالاتم غرق شدهام، دروازه دوباره به صدا میآید. پاهایم را به
زمین زده و با خودم غرغر میکنم: دو دقیقه راحتم بگذارید، چرا دست از سرم بر نمی
دارید؟
باز شدن دروازه مصادف
است با دیدن صورت مادرم، مادرم با دین سر و وضعم و نامرتب بودن اتاقم آهی کشیده میگوید:«
سلام به روی خورشید گونهات.»
تمام حالات بدم را
کنار گذاشته، مادرم را در آغوش گرفته و میگویم:« سلام مادر من! چرا خودت را به
زحمت انداختی؟ آخر هفته به دیدارت میآمدم.»
با ناراحتی داخل کلبهام
شده میگوید:« کاش! دل واماندهام طاقت داشته باشد ترا اینگونه ویران ببیند؟ تا
چه وقت میخواهی اینگونه رفتار کنی؟»
سکوت مطلق! احساس کردم
با موجودیت مادرم اتاقم رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است. دستان چروکیدهٔ مادرم را به چشمانم زده و بوسیدم. این زن بوی مهر، محبت،
امنیت و عشق خالصانه میدهد. هیچ عشقی بیریاتر از عشق مادر نیست و هیچ کسی نمیتواند
همانند مادر ما را دوست داشته باشد.
بعد از لحظاتی هردویمان
سکوت میکنیم، گویا این اتاق کابوسیست که همه را فرا میگیرد و خاموشی است که
وجود همه را در برمیگیرد. مادرم با دیدن حالتم میخواهد بگرید، اما قاطعانه اشکهایش
را کنار میزند و از تخت بلند میشود. شروع میکند به مرتب کردن اتاقم، الماری
لباسم را باز میکند. با باز شدن الماری تمام لباسها طغیان میکنند و روی زمین میافتند.
مادرم خمیده لباسهایم را مرتب میکند. میخواهم بگویم: نه! نکن.
اما میدانم مادرم
حرفم را گوش نمیدهد، برای همین حرفی نمیزنم. مادرم احساس خستهگی میکند ولی
جسورانه به کارش ادامه میدهد. میدانم ده سال عمرش را کم کردهام، پسر خوبی
نبودم. در اصل نه پسر خوبی بودم، نه برادر خوبی، نه دوست خوبی، و نه شریک زندهگی
خوبی. خوب بودن به من نیامده است، مادرم اتاقم را مرتب میکند، لباسهای ناپاکم را
با خودش میبرد.
مادرم میرود و من بعد
از دقایقی دوباره به زندهگیام و تنهایی ام برمیگردم. صورتم را در آیینه مینگرم،
به اندازهٔ گذشت سالها مسن به نظر میرسم. تارتار مویم سفید
شده است، پیشانیام چند خط افتاده است. کوشش میکنم بخندم اما نمیتوانم.
و آدمی گاه چقدر
درمانده است.....؟
نویسنده: زهرا امیری
1405/4/20