همه جا اسیر سردی برف های ریز
دانه های افتاده
بر پنجره اتاق تاریکی و خاموش
وز وز بیجان های روزانه
مهتاب پوشیده با ابر
شده است
پشت پنجره ی غم انگیز نشسته است
به تاریکی شب بیدار است
چشمانش
ستوه یک احساس ناصواب وبیتاب را
نطاره میکند
کسی در این تاریکی
نه رهگذری است
نه هم نگاهی به پشت پنجره می اندازد
شب
اندوه مرگ است
جان گرفته است
جان می گیرد
چون همه در خواب اند
نه صدایی به گوش میرسد
نه دادرسی در راه است
شب تا سحر
فقط مرگ است
که بداد همه میرسد