هزار بهار خمید و رفت
نگاه ها
به راه رفته می ماند
به چشم اشکبار گل غنچه می ماند
و هزار نفسی تا انتها کشیده شد
دو دل میان سینه ها باخته شد
نگر این راه پر خمیده را
ز شرق و غرب بساطی سر سپرده را
غزلی تر شد
ز اشک و آه دل شکسته
با غرق نگاه قاب عکس سوخته
نگاهی
سر از هزار بهار کشید
که عمری
که عمری بر سر دیوار خمید
نسیمی رفت بهار رفت
هزار بساط پهن دل ها رفت
من اما
من اما کنج زندان دلم
عشق پنهان دلم
نیست مرگی تا مبادا دل شود
بریان و لغزان سر در گریبان
تا ابد تنهایی تنها