۱۳۹۶/۶/۱۳

گربه ها دُمبک مزن

شعر و ترانه را راهی نیست، جمله و کلمه را راهی نیست، رهگذری را راهی نیست، قدمی به قدمی راهی نیست شعر و غزلی راهی نیست، مکث و جدلی راهی نیست، می و طربی راهی نیست که نیست.......
گربه ها نخ ریسان گِرد سری دست دوان انبوه از راز های ناگفته قلوب مردم بی دفاع شهر است هیچ کس از هیچ چیزی نمیداند وقتی میخوابد آماده رفتن است و چشمان نیمه بسته بدن نیمه عریان کفش های نیمه کشیده در انتظار رفتن است، انتظار که هر روز با طلوع آفتاب شروع و با غروب خاتمه می یابد  و ادامه اش با نفس کشیدن هایش وارد فصل بعدی میگردد
اینجا حکم خداست، که انسانها نباید نفس های عمیق، فریاد های بلند، سخن های بیجا، یاری بدون فرمان، ازدواج بدون حکم، عبادت بدون پرداخت و ........ کشیده و برداشته شود 
حکم خدا نقض می گردد زلزله و طوفان های خطرناک جان آدمی را رها نمی کند ابوالبشر گناه و معصیت کرده و در مقابل فرمان خدا کوتاهی کرده اند و‌مجازات می گردند خداگونه های خدا باور هیچ چیزی در اختیار ندارند همه اش پوسیده اند، پوسیده درد های چند هزار ساله، 
چقدر عجیب است دستر خوان خدا، هر که را بخواهد در اسارت می آورد و هر که را بخواهد عزت میدهد و هر که را بخواهد همه چیزش را می بخشد
خدا اینگونه است در بعضی شهر آنقدر قهار است که هر نفسی مرگی را می آورد و در بعضی شهر ها آنقدر جبار است که خون فواره می کند و در بعضی جا ها آنقدر مهربان است که آفتابش هرگز غروب نمی کند 
خدا اینگونه است یکی را می ستاید و یکی را می گیریاند و ییکی دیگر آنقدر مورد توجه اش قرار میدهد که هر ثانیه مسروب را پشت سر هم سر میکشد و باکره های بهشتی را در آغوشش جا میدهد و‌لذت می برد آخی! تفاوت ها کجاست تعادل ها کجاست هههههه این خدا عجب خدایی است که یکی در یکجا دفن است و دیگری در جای دیگر؟ 
بشر را سرگردان ساخته است که همه جای دنیا را می گردن ولی هیچ خبری نیست گیج شده اند و مبهوت شده اند
واقعن این شهر نه دنیا خدایانی بیشماریست که هر کدام جان آدمی را می گیرند 
غروب است و گربه ها دنبال لاشه ها افتاده درون شهر ها می گردند و‌کسی را یاری نیست تنهایی است 
از آدمی کاری ساخته نیست بل گربه هاست که برای بشر کار میکنند