هزار سخن
هزار کلام
به پای کس مگو
هزار طرب
هزار پیام
به حال کس مگو
انسان دریچه خورشیدِ کهنه است
با باد و خاک زمین سر سپرده است
بهای رنج همان است که می کنند
بهای گنج همان است که می کنند
دل در زمین و آسمان یکیست
بستر ز کون و مکان یکیست
این نام توست(انسان) که سخت مهیا ساخته است
در عرش خدا، کبریا ساخته است
هزار طومار مگو
منم بریده دستان نغز تو
پستان سر بریده به دهان نرم تو
وز خاک تا به افلاک میروم بی هر نفس
تا خلق را باور کند فریب و نیرنگ تو
هرگز مگو
هزار سخن
هزار پیام
هزار کلام
من بیهوده نیستم
با شهر و ده بیگانه نیستم
من راز خود بدانم و درمان کنم تو را
با هجر و بی خدایی حرمان کنم تو را
اینجا بس است که هر دمی تا خور خوره رسیده
تا بنگرند نهال سر کشیده را
فریاد هزار دل شکسته را