راننده
موتر را توقف داد. بعد از تغییر خوردن رنگ اشارهٔ ترافیکی موتر را حرکت داد. در مغزش افکار
مختلف جریان داشت. هوای امروز برایش خوشآیند نبود. همیشه از هوای گرم بدش میآمد.
خودخواهی بود اما میخواست تمام فصل ها همچون خزان باشد. احمق نبود؟؟
همه از خزان بیزار هستند و این پسر عاشق خزان بود. مگر فصل خزان فصل
جدایی نبود؟
دختری به ماشین دست داد، پسر حیران شد. موترش شخصی بود، چطور دختر
متوجه نشده بود؟ بهنظرش دخترک گیج بود، ناخواسته موتر را توقف داد.
دختر که خیلی منتظر موتر بود با خوشحالی سوار شد. چرا خوشحال
نباشد؟ از هوای گرم گریزان بود.
پسر سلام داد و از آیینه عقب موتر منتظر جوابش ماند. دختر متعجب ابرویش
را بالا داد. از چه وقت به این طرف سلام و علیک درداخل موترها رواج شده است؟ میان
چوکی عقب و پیشرو باید پرده کشید، زمان همینگونه ایجاب میکرد. از انسانیت دور
بود تا جواب ندهد، با لحنی که صدایش به سختی شنیده میشد، سلام داد و از موتر
نظارهگر بیرون بود.
دنیای مردم افغانستان عجیب است. یکی گدا است و دیگری پول دِه. در هر
فاصله یک متری دختر انسانهای رنگارنگ و دنیای رنگارنگشان را میدید.
در دلش آرزوهایی داشت مثلاً روزی پول داشته باشد و تمام فقیران را
پول بدهد. حیف است اطفال با سر و وضعیت نا مناسب اسپند دود کنند، موترشویی کنند،
آب فروشی کنند. دختر در عمق احساستش غرق شد. فراموش کرد سوار بر موتری است که
رانندهاش جوان است، فراموش کرد تنهاست. خود را کاملاً به طرف شیشهٔ موتر چرخ داد و دید
و دید.....
پسر هر لحظه غرق دختر میشد. دختر بیاندازه برایش شیرین بود. با
خودش گفت:« چقدر با شوق بیرون را نگاه میکند. کاش مرا همان گونه تماشا میکرد.»
متوجهٔ نگاههای
بقیه شده بود. میخواست بگوید:« اینگونه نگاهت همه را جذبش میکند. مگر آهنربایی؟»
بریک گرفت و دختر بهخودشآمد. فهمید طرز نشستنش درست نبوده است. تنها چیزی را که نفهمید
همان قهر پسر بود.
پسر حرکت کرد و در دلش میگفت:« کاش دختر نگوید کجا پایین میشود؟
کاش نگوید برادر ایستاد کن همینجا.»
حتا کلمه برادر برایش خفه کننده بود.
چند دقیقه پسر بدون توجه به دختر، مسیر را طی میکرد. وقتی چشماش به
آیینه عقبی موتر افتاد دختر را در حال مرتب کردن موهایش دید. باد موهایش را میرقصاند.
دختر ناخواسته دلبری میکرد. وقتی تارهایی از موهایش را باد نوازش میکرد دختر میخندید
و در آیینهٔ موتر
میخواست تارهای موهایش را از میدان رقص به خاموشی و نشستن دعوت کند.
اما امروز تار، تارِ موهایش طغیان میکردند و قصد نداشتند مورد لطف
دختر قرار بگیرند.
پسر هر لحظه دیوانهٔ دختر میشد. قلبش میخواست زمان متوقف شود و تا قیامت دختر در موترش
بماند. پسر لعنت به باد فرستاد. بادی که باعث میشد دختر کارهای زیبایی را انجام
دهد و مرکز توجه قرار گیرد.
دست برد و تمام شیشههای موتر را بست. دختر عصبانی شد. این پسر حتی
یک آهنگی نشر نمیکرد تا هوای مسافرانش را تغییر بدهد. امروز وقتی میخواست ساعتش
را بگذراند شیشه ها را بست. دیگر ماندن را جایز ندانست و با لحن خشمانه گفت:«
بیادر پایین میشوم.» موتر نه بلکه قلب پسر متوقف شد.
دختر کرایهاش را داد، پسر نمیخواست بگیرد. اصلاً نمیخواست دختر
برود. این دختر برود کی دلبری خواهد کرد؟
کی این پسر را خواهد خنداند؟ چه وقت دوباره این دلبرش را ملاقات
خواهد کرد؟ با ناراحتی پول را گرفت. دختر پیاده شد و رفت. پسر ماند با قلبی که
عاشق شده بود. عاشق دلبریهایی دلبرش.