۱۴۰۵/۱/۲۹

سنگ در پای لنگ( داستان کوتاه)

 

 

وقتی متعلم بودم فکر می‌کردم با شامل شدن در دانش‌گاه دریچه جدیدی در زندگی‌ام بازخواهد شد. صنف دوازدهم مکتب بودم، شاگردان از شامل شدن شان در کورس‌های آمادگی و خیال‌پردازی‌های شان برای امتحان‌کانکور صحبت می‌کردند. آن زمان چون جیبم خالی بود گوشه‌نشینی اختیار می‌کردم. کتاب‌ها را از دوستم به نوبت می‌گرفتم و می‌خواندم. دوستم هم پیش همه می‌گفت که از او کتاب می‌گیرم، مرا حقیر می‌کرد. شرایط زندگی‌ام خیلی بد بود، دو برادر و دو خواهر داشتم. برادر بزرگ خودم بودم، پدرم در کارگاه‌خیاطی کار می‌کرد. مادرم را در طفولیت از دست داده بودم، خدا می‌دانست در هر روز مادر در دلم چه می‌گذشت؟ در دکان آهن‌گری با کاکایم کار می‌کردم. دست‌مزدی خوب نمی‌داد ولی از هیچ کرده خوب‌تر بود. زمستان‌های زندگی‌ام جهنم‌هایی بود که در دنیا آن‌ها را می‌دیدم. طولانی و ترس‌ناک. برای گرم شدن خانه از کاغذ و کارتن استفاده می‌کردیم، وضعیت قسمی بود که ما در خانهٔ کرایی زنده‌گی می‌کردیم و کاری که انجام می‌دادیم، نمی‌توانست احتیاجات ما را برآورده سازد. خواهر کوچکم سوراخ‌قلب داشت، شنیده‌اید که می‌گویند سنگ درپای لَنگ است؟ قصهٔ داستان‌ ما هم همین بود. آینده‌ام را هم‌چو شب‌سیاه تار می‌دیدم، هیچ امیدی نداشتم جز خداجان. امتحان کانکور فرا رسید و با گرفتن ۲۶٠ نمره در رشتهٔ روان‌شناسی کامیاب شدم. آن روز هیچ حسی به کامیابی نداشتم، شاید خدا می‌خواست اول روان خودم را تداوی کنم بعد روان دیگران را. برعکس تخیلاتم شامل شدن در دانش‌گاه هیچ گِرهی از مشکلاتم را باز نکرد بلکه مشکلاتم بیش‌تر شد. به سختی می‌توانستم چپترها و مواد درسی را برایم آماده کنم. قادر به تهیهٔ کرایهٔ‌تکسی نبودم چه برسد به سیر کردن شکم. وقتی سمستر شش دانش‌گاه شدم، پدرم بینایی چشمانش را از دست داد، دیسک‌کمر پیدا کرد و داکتر نشستن و برداشتن وزن سنگین را برای او منع کرد. آن‌زمان پدرم را از رفتن در کارگاه منع کردم، فشار زندگی بیش‌تر بالایم آمد. گاهی با خودم می‌گفتم دانش‌گاه را ترک کنم، رشته‌ام ارزش قابل ملاحظه را نداشت. درمان روان‌ها در صورتی امکان پذیر بود که خودم روان درست داشته باشم، متأسفانه روان درستی نداشتم. بعد از تاریکی‌ها روشنی نبود، تاریکی بود و تاریکی. صورتم پُر چین شده بود و تارهای مویم با گذشت هر روز سفیدتر می‌شد. یک سر داشتم و هزار سودا، نمی‌دانستم چگونه با مشکلات مقابله کنم؟ بلاخره دانش‌گاه را با وضعیت بد اقتصادی تمام کردم، از دانش‌کده تصدیق‌نامه گرفتم تا در یک جایی کار پیدا کنم. اولین شفاخانه علی‌آباد بود، آن‌جا مدت یک‌هفته کار کردم. وضعیت مریضان تأثیرمستقیم بالای روحیه‌ام داشت. شب‌ها سر و صدای مریضان نوازش‌گر گوش‌هایم شده بود. تحمل نتوانسته و آن‌جا را ترک کردم.

دنبال کار سرگردان بودم، شروع هرکاری سرمایه می‌خواست. چیزی که در اختیارم نداشتم، یکی ازدوستانم که زبان انگلیسی را در دانش‌گاه خوانده بود برایم گفت درس بتی. زمانی‌که در مکاتب پیش‌نهاد می‌دادم، آن‌ها مرا رد می‌کردند و می‌گفتند: تجربه نداری. نا امید از درس دادن تصمیم گرفتم پاک‌کاری کنم. در یک مکتب به عنوان کاری‌گر مصروف شدم، شاگردان ذکور مرا اذیت می‌کردند، در اوایل به غرورم بر می‌خورد ولی انسان عادت می‌کند. منم عادت کردم به شنیدن کنایه‌های شان. یک سال به همین مِنوال گذشت، بعد از یک سال سندم را گرفتم. این بار زندگی‌ام فرق کرد، فرقش این بود که سند دار نظافت‌چی بود. سند لیسانس را در دستم داشتم و پاک‌کاری می‌کردم. مریضی پدرم هر روز بیش‌تر می‌شد. پولی که می‌گرفتم بیش‌تر بالای پدرم و خواهر کوچکم مصرف می‌شد. تا این‌جای زندگی خوب فهمیده بودم، کوشش قادر نیست تقدیر آدمی را تغیر بدهد. قلبی باید جاگزین قلب‌خواهرم می‌شد، باید هند می‌رفتیم برای جاگزین کردن قلب. تمام دار و ندارم بیست‌ هزارافغانی بود. چندین بار پیش اقارب و دوستان دست دراز کردم. خیلی‌ها سندم را به رخم کشیدند و مرا با سواد بی‌کار خطاب کردند. دو نفر هم حاضر شد ده‌ده هزار قرض بدهند، قرض را باید در ظرف دو هفته دوباره می‌دادم. چهل هزار داشتم، پولی که نمی‌توانست زندگی را به خواهرم هدیه بدهد. یک گرده‌ام را مبلغ ۱۲٠٠٠٠ فروختم، با کمک مؤسس مکتب به هند رفتیم، یک روز به عملیات مانده بود ولی طرف از عملیات مبادرت ورزید. گفت: داکتر گفته است در روند بهبود مریضی سرطان‌ات پیش‌رفت دیده شده است. این یعنی تقدیر خواهرم مردن بود، دوباره به کابل برگشتیم. این‌بار لقب قرض‌دار هم بالای لقب‌های دیگرم اضافه شده بود. خواهرم زودتر از وقت تعین شده از جمع ما رفت. در ظرف شش‌ماه پدرم پیرتر و شکسته‌تر شده بود. کم‌تر غذا می‌خورد و بیش‌تر می‌خوابید. دل از این دنیای بی‌رحم بریده بود. در ظرف شش‌ماه شب‌ها نگهبانی کرده و روزها پاک‌کاری می‌کردم.

روزانه به کمک مدیر‌مکتب چهارساعت استراحت می‌کردم. یکی از روزها مؤسس مکتب پول قرضی‌اش را خواست، منی که دستم خالی بود، برایش گفتم نمی‌توانم پرداخت کنم. با جدیت برایم گفت پول را بتی و یا شنیده‌ام دو خواهر دیگر داری. مدت پرداخت پول را یک ماه گذاشت. حتی اگر خودم را گِرو می‌گذاشتم نمی‌توانستم در ظرف یک‌ماه پول را برای او بدهم. باچشم زدنی یک‌ماه گذشت ، مجبور شدم وصلت مؤسس و خواهرم را قبول کنم. خواهرم مثل دخترش بود، در قوم همه من و پدرم را بی‌غیرت می‌خواندند، حالت روحی‌ام هر روز بدتر می‌شد. از روبرو شدن با چشمان پدرم می‌ترسیدم، واقعیت این بود که ضعیف بودم و نتوانستم جای پای پدرم، پای بگذارم. در امتحان زندگی‌ام ناکام شدم.

نویسنده: زهرا امیری