چهارده ساله بودم که مادرم فوت کرد، هیچکسی بهتر از مادر یک دختر را
درک نمیتواند. سه برادر داشتم، یک برادرم عروسی کرده بود و دو برادر دگرم مجرد
بودند. دو برادرم بزرگتر از من و یک برادرم نسبت به من خوردتر بود. سختیهای زیادی
را میکشیدم، حتی وقتی مادرم زنده بود؛ بیشتر اوقات میان من و برادرانم فرق ایجاد
میشد. در خانهٔما حکم از
برادرانم و پدرم بود، من و مادرم مثل گدی باید عمل میکردیم بدون چون و چرایی
اضافی. بعد از فوت مادرم تنهاتر شدم، پدرم در جریان روز خانه نبود و زمان حکومت
خانم برادرم فرا رسید. باردار بود، به خشک و تر دست نمیزد. یک طرف مکتب میرفتم و
یک طرف کارخانه را میکردم. یکی از روزها چبلی شصتی پوشیده و خواستم مکتب بروم؛ آن
روز برادرم مجبورم کرد جوراب بپوشم. آنروز و روزهای دیگر یادم نمیرود. زمانیکه
برادرزادهام تولد شد ناز خانم برادرم زیاد شد. زندگی به همین منوال گذشت. برادرم
صاحب سه فرزند پسر شد، هر سه را خودم کلان کردم. زن برادرم معلم بود برای همین
اطفالش را در خانه میگذاشت. زمانیکه در انستیتیوت کامیاب شدم، گفت: به پدرت بگو
که نمیخواهی درسهایت را ادامه بدهی. حرفش را قبول نکرده و گفتم: میخواهم درس
بخوانم. شب پدرم و برادرانم برایم گوشزد کردند که در انستیتیوت باید حجابم را
مراعات کرده، آرایش نکرده، با بچهها ارتباط برقرار نکرده و در مسیر راه سَرخَم
باشم. برادرم گفت: باید ماسک زده و بدون جوراب از خانه خارج نشوم. تمام حرفهایشان
را قبول کردم، چارهیی جز این نداشتم. گمانم دختران در خانهٔ پدر باید نام پدرشان را و
درخانهٔ شوهر باید
نام شوهرشان را حفظ میکردند. گوشزدهایشان باعث میشد از اینکه دخترم احساس
تنفر کنم. اگر مرد میبودم شاید کسی برایم امر و نهی نمیکرد. برادرانیکه دیگر
وقتها از ضروریاتم نمیپرسیدند در وقت تنبیه و نصیحت گردهم جمع میشدند. با رفتن
در انستیتیوت دروازهٔ جدیدی
به رویم باز شد، هرچند وضعیت اقتصادیام خوب نبود؛ روزها پیاده میرفتم و برای اینکه
از حالت اقتصادیام کسی خبردار نشود با هیچ کسی دوستی نمیکردم. روزهایی که در خانه
جنگ و دعوا میشد، وقتی انستیتیوت میرفتم هیچی از درس نمیفهمیدم. دو سال با تمام
سختیهایش برایم گذشت. در جریان آن دو سال چند نفری که خواستگار آمدند را پدرم رد
کرد. بعد از دو سال مطلق خانهنشین شدم، هرچند برایم در یک مکتب کار پیدا شد ولی
فامیل اجازه نداد. دوباره همان آش و همان کاسه. برادرخوردم که نسبت به برادران دیگرم
خوبتر بود قصد رفتن به ترکیه را کرد. چندبار برایش گفتم: راه خطر دارد و فعلاًپول
نداریم ولی قبول نکرد. بلاخره برادرم راهی ترکیه شد. آن زمان به معنی واقعی تنها
شدم، موبایل نوکیا داشتم. شماره چند دوستم در آن بود و گاهی همرایشان حرف میزدم.
یکی از روزها بخاطر پریودی نتوانستم کارهای خانه را انجام بدهم. با خودم گفتم: زن
برادرم حتماً یک کاری خواهد کرد. یکی از دوستایم مهوش نام داشت، بعد از خیلی وقتها
تماس برقرار کرد. منم گرم قصه شده و همرایش قصه کردم. آن روز وقتی خانم برادرم
آمد، برایش گفتم حالم خوب نیست. برایم گفت: مه سه طفل زاییدم ولی ایقسم ناز نکردم،
چه گپ است؟ برو غذای شب را پخته کن. با دست، پای لرزان و حالی که دست خودم نبود
غذا پختم. شب وقتی همه بالای دسترخوان نشسته بودیم، زن برادرم گفت: امروز مهسا هیچچیزی
را آماده نکرده بود. وقتی خانه آمدم من و پسرانم گشنه ماندیم. آن شب پدرم گفت: تا
زمانیکه در خانهی من هستی باید تمام کارها را کنی، بعد برایم مربوط نیست در خانهٔ شوهرت چه کار میکنی؟ یک
بقمه نان از گلونم پایین نرفت، از زندگی کذایی خسته شده بودم. مهوش برایم گفته بود
یک پسر خوب را میشناسد از جاغوری است و دنبال دختر میگردد. اقتصادش خوب نیست و
نمیتواند طلا و عروسی بگیرد. منم چون از زندگی در خانهٔ پدرم در این وضعیت خسته
شده بودم آن شب برای مهوش پیام دادم که خواسگار بیاید. با عمهام حرف زدم تا پدرم
را راضی کند. خانم برادرم در اول رضایت نشان نمیداد و راهزنی میکرد ولی همه چیز
خوب پیش رفت. پسر ۳۰ ساله بود و در شعبهٔ تذکره کار میکرد. شیرنیخوری و عروسی را یکجا گرفتیم و خیلی زود
وارد مرحلهٔ جدید
زندگیام شدم. از علی هیچی نخواسته بودم جز اینکه مرا خوشبختتر از خانهٔ پدرم نگهدارد. اوایل عروسی
خوب بود و احساس خوشبختی میکردم. کمکم رفتار علی تغیر کرد، دلسرد بودنش باعث میشد
اعتماد به نفسم پایین آمده و دنبال آراستن خودم باشم. هر تغیری که در خودم آوردم
علی دیگر مرا نخواست. یک روز سرد زمستانی زمانیکه بخاطر آمدن علی بخاری را روشن
کرده بودم؛ دروازه تکتک شد. دروازه را باز کردم، علی با طفلی در آغوش و دختری
داخل حویلی شدند. سلام دادم ولی هیچ کسی علیک نگرفت.
متعجب بودم که دختر کیاست؟ چرا علی طفل را در آغوشش گرفته است؟ در
عروسی این دختر را ندیده بودم، رو به علی گفتم: معرفی نمیکنی؟ قبل از اینکه علی
حرف بزند دختر گفت: مدینه هستم خانم اول علی و طفل هم مهدی است پسرش. نفهمیدم چه
وقت آنها خانه رفتند؟ چه مدت زیر برف ایستاده بودم؟ علی که زن و اولاد داشت چرا
با من عروسی کرد؟ با شوکی که دیده بودم در وقت حرف زدن احساس تتلهگی میکردم.
کلمات به درستی از دهنم خارج نمیشد، به هر نوعی که بود علی را مورد خطاب قرار
دادم. علی گفت: در جاغوری در ۲۷ سالگی عروسی کرده بود و وقتی از وضعیت فامیلیام مطلع شده است گویا
دلش به حالم سوخته است و حاضر شده است با من عروسی کند. متأسفانه خانم اولش وقتی
در جاغوری از عروسی کردن علی خبر میشود خودش را به کابل میرساند. سقف خانهٔ آرزوهایم خیلی زود فروریخت،
به علی گفتم: خانهٔ پدرم میروم.
در اتاق رفته و با اشکهای ریخته در کومههایم چند جوره لباسم را جمع کردم. علی
وارد اتاق شد و گفت: کجا میروی؟ مگر در زندگی خانهٔ پدرت چه داشتی که مشتاق
رفتنی؟ میروی تا برادرزادههایت را کلان کنی؟ میروی تا بازهم مورد لت و شکنجه قرار
بگیری؟ حقیقت همانند سیلی در صورتم خورد، چه اینجا و چه آنجا؟ برایم فرقی نمیکرد.
انسانی که اضافهگی است در هر جایی اضافهگی است. علی وقتی دید از رفتن منصرف شدهام
گفت: میتوانیم کنارهم خوشبخت بمانیم همانند یک خانواده. چه میفهمید علی؟ با
اعضای خانوادهام خوشبخت بوده نتوانستم، چطور میتوانم با زن و طفل شوهرم خوشبخت
بمانم؟ علی نمیفهمید که عشق تقسیم نمیشود، این مدت علی باعث شده بود به عشق و
دوستداشتن ایمان بیاورم. حرفی برای گفتن نداشتم، شاید تقدیرم اینگونه نوشته شده
بود. از زیر چَکَک بلند شدن و زیر ناوه نشستن.
نویسنده: زهرا امیری