ای انسان!
ای انسان
اسارتت مبارک
برخود بالیدن
ستم پذیرفتنت مبارک
ای آنکه فرشته ی
در آب و گل ستوده ی
در کوثر و بهشت
قد خمیده ی
شاید رسی و نرسی
بدان که تا ابد
اساره یی
مردم !
گناه آفریدن است
در شهر
رأی به بریدن است
دستار را ستودن است
بهشت را خریدن است
به بزمگاه مرگ
فرستادن است
میدانی؟
شاید !
خیلی خیلی
بریده یی
زین جهان دست بسته یی
واخر به گور
واراسته یی
در خاک تار
آرمیده یی
میدانی؟
شبها گره بازی است
مست و خراباتی است
رندان صدا دهد تو را
با خاک و خون کشد تو را
گهی سرخ و آتشین
گهی ذره و ذربین
گهی آدم
گهی ملک
گهی بی نور و بی ریایی
گه خوار گه عزیز
گه مرگ و زندگی
واخر همه
تماشاچی
باز هم
میدانی
انسان را هراس نیست
مرد و عذاب گاه نیست
نه ذال است و نه غزال
نه شر است و نه مکان
میدانی
آخر و آخر گویمت
هر قدر
در ناز وکرشمه یی
سر چشمه وزلاله یی
بدان که ندامتی
برای همیش
در اسارتی