صفحات

۱۳۹۶/۱۱/۹

قرص مرگ

یک عمر
درون کوله بار اندوهد
غرق زباله های سخن شدیم

به پایان تکیه گاه آخر
رسیدیم و‌گریستیم 
اشک ها لکه های سرخِ کنار تابوت نعش افتاده است
انسان شدن و انسانی فکر کردن 
قرص مرگ‌ است 
کسی به لباس انسانی در نیامده 
این لباس! پوشیدنش سخت 
راست کردنش مشکل
نقل کردنش، تیغ برگلو است 

عمر آخر است 
اشک ریختن
نگاه کردن سودی ندارد 
چون نامحرمانِ کلام 
صیقل مهتاب شب رسیده است 
و رفتن حتمی.......
هر دردی در روح انسانی که به انسانیت فکر می کند
قرص مرگ است
شاید! آخرین دیدارش پایان یک ماجرای ناتمام باشد 
شاید.......

وصیت(داستان کوتاه)