از قطارِ همیشه جاماندی پیِ رفتن پیاده خواهی مرد
در شلوغیِ رفتوآمدها، زیرِ پا مثل جاده خواهی مرد
چه تواضع چه سرکشی؛ آخر سرنوشتِ مشابهی داریم
من که بیدم نشسته میمیرم تو که سرو، ایستاده خواهی مرد
نگرانت مباش کم از کم هست جایی برای جانکندن
یا سرِ خویش را در آغوشی یا به سنگی نهاده خواهی مرد
یاد آن روزها که میگفتی در حضورِ دو گونهی داغت
فصل سرماست رفعت از آتش نکنی استفاده خواهی مرد
من به حینی که نامِ لبهایت میشود برده زنده خواهم شد
تو در اثنای داد و بیدادت که چرا بوسه داده خواهی مرد
بس که کردی عروض را نفرین شاعرت لای فاعلن جان داد
خودستایی نمیکنم روزی پشتِ یک شعرِ ساده خواهی مرد
ضیای رفعت