شهر ز خوبان سیه روز به تنگ است
از وحشت عقل دیگر راه به تنگ است
در راه امید شعله ی دالان حریفان
ایستادن اشک زمستان به تنگ است
زهری درون سینه ی مردم به جوش
اندوه ستم، مرگ ره روان به تنگ است
خاموش شد صوت و صدای زمانه
از انداختن خار مغیلان به تنگ است
این شهر لباس غزل شب به تن شد
از عمامه اندوه سرای به تنگ است
حرف ما سخن عدل و حق و عدالت
از زخم چمن سینه افرا به تنگ است