می دمد آفتاب
بر چکیده خشک استخوان آدمیان از خشم رخت بربسته
بر سرآشیب روز گار خِنگ
روزگار که آفتاب می سوزاند و
فریاد های عدالت
رنگ سرخ برجبین تاریخ اند
ندای بشر این است که آفتاب خون می گیریاند و جسد های پخته
رود باران خشکیده اند و
رد پای مظلومان حک بر حما روباران است
این سرنوشت بشر است