صفحات

۱۳۹۸/۴/۱۴

خواب تو! گوشه ای از عشق پنهانی توست

رازیست میان همه خلق
گنبد افلاک رسند 

مرگ تدریج بشر 
ناز به شلاق رسند 

گیرویست به ذهن بشر
که خدا باز رسد 

تازیانه زند 
عشق به در و دیوار رسند 

خواب تو 
گوشه ی از 
عاشق پنهانی توست

برخیز 
منادی 
ز جاده و خیابان رسند 

چه عجب مخلوقی
سراپا
شعله افلاکی ها 

به به چه عجب
رسوایی گله ی بی باک رسند 

عشق 
جامه ی پنهانی افراد نیست ولی 

خامی ای حاضر غیاب 
با کله ای گِرد و هموار رسند 

آخی! آخی! 
ما که بشریم 
ز همه چیز 
واقف تریم 

خانه و بت خانه را 
ما همه سر زده ایم

بروید راه 
ز کوه ها و کمر ها 
چوپان گله 
ز راه رسند 

هیچ! هیچ! هیچ ......
همه هیچ! 
عاشق دلباخته و منظور 
به هر رزمنده ای عشق 
هر دو 
ولو 
به سر دار رسند 





وصیت(داستان کوتاه)