رازیست میان همه خلق
گنبد افلاک رسند
مرگ تدریج بشر
ناز به شلاق رسند
گیرویست به ذهن بشر
که خدا باز رسد
تازیانه زند
عشق به در و دیوار رسند
خواب تو
گوشه ی از
عاشق پنهانی توست
برخیز
منادی
ز جاده و خیابان رسند
چه عجب مخلوقی
سراپا
شعله افلاکی ها
به به چه عجب
رسوایی گله ی بی باک رسند
عشق
جامه ی پنهانی افراد نیست ولی
خامی ای حاضر غیاب
با کله ای گِرد و هموار رسند
آخی! آخی!
ما که بشریم
ز همه چیز
واقف تریم
خانه و بت خانه را
ما همه سر زده ایم
بروید راه
ز کوه ها و کمر ها
چوپان گله
ز راه رسند
هیچ! هیچ! هیچ ......
همه هیچ!
عاشق دلباخته و منظور
به هر رزمنده ای عشق
هر دو
ولو
به سر دار رسند