به حرمان آزادی
به پاس انسانیت
گره بر مشکی مان میفزائید
مبلغان دست به تسبیح می برند
نیاش های رودر رو با خدایشان می کنند.
رعیت دل سوخته
آرمان به پایان عمر برده
به کجا برند
پناهی
ز کی خواهند نیایش و رنج دل خالی کردن های که یک عمر سلاخی شان می کنند
آزادی این است در دخمه سرگردان ما
جان بگیرد و خون بنوشد
و کنار خاک های کنده و سفته رفتگان
حرفی زیر لب براند
این است مفهوم آزادی
که افراد در اسارت باشند
نگاه ها
عصاره شیرین
زخم ها عصاره سکوت
عصیانگران
درد بیافرینند
اراده نخبه های جامعه ما این است
می گفتند
نخبگان مدبران ازادی و رهایی از اسارت اند
پیروان برابری و انسانیت اند
نه
همه اش دروغ است
نه عدالتیس ما را
نه آزادی و برابری
بل
اسارت بدتر از زنجیر
هر ثانیه نفس های مان را می گیرند
تا مبادا
حقیقتی
منفعتی را
زیر پا بگذارد.