صفحات

۱۴۰۵/۷/۲۶

نفسی بس ز جهان

 دلم پوسیده تر از خون

غلتیده در زمین است

نفسی بس ز جهان 

راز غم من همین است


به تمنا تو 

دل پژمرده من

بسته به افسار توست


منم آن بخت بد اقبال زمین ام

جگرم سوخته تر از 

حال دل پژمرده است


به کجا ره رود

به کجا حرف رود


دیگر اقبال بدم را تا ابد مهمان دلم کردم

فقط همین





نفسی بس ز جهان