وقتی انسان نگاهش را می بندد و دنیا را در تاریکی و روشنایی را ذلت و حقارت و بدبختی را فاشیست درونی و عملکرد ها را قدرت نا توانی میداند برحذر از همه درونمایه ی کوچک اندیشه ی ناتوان و زندگی بی ثمر دارد
و تمام قدرت درک٬ توانایی٬ فعالیت و سیال بودنش را از دست میدهد و تبدیل به یک حیوانی میشود که با حیوانات دیکر تفاوتی ندارد چون حیوانات غریزی عمل می کند و آنچه در ذات آنهاست چیزی دیگری اضافه نمیشود و روزمره وقتی گرسنه شد دنبال غذا می رود وقتی خسته شد جای مناسب برای خواب پیدا میکند وقتی سیر شد هنوز هم به خوردنش یا چرایش ادامه میدهد تا اینکه شکمش پر شده یا می کفد یا دچار مرض می گردد
انسانهای که نگاه هایشانرا نسبت به زندگی می بندد و زندگی را ابلهانه میداند به بن بست فکری رسیده اند و توان عبور از بن بست را ندارند به همین خاطر است که اکثرن دست به خودکشی می زنند و همه را اندوه بار میسازد
چون آخرین نقطه عطف درک و منطق و آخرین نیرویی درونی اش همان ناسپاسی های زندگی و بی معنا بودن زندگی است و فاصله بین منطق و عمل را زدوده است و انرژیی پوتانسیلش آنقدر بلند است که معیار برای از بین بردن خودش در ذهن و وجود خودش خلق می کند و خلاقیت ذهنی دستور برای عمل کردن است از این جهت رفتن را برتر از بودن تلقی میکند
وقتی انسان نگاهش را می بندد آسمان را تاریک و زمین را شعله ور و زندگی را بدبختی و همه و همه را اسارت می بیند و نگاه ها بر می گردد به عقب
آنجا که زندگی پیام سرد و نفس ها آلوده و قدم ها شالوده ی از کلیشه های گذشته است و نگاه انسان سرد میگردد و بالهایش توان پرواز برای زندگی جدید را ندارد هربار که بال میزند سقوط می کند آنهم روی خاکستران که نرم اند وتن بو
گاهی در اوج پرواز ندای پردرد آنهائیکه له شده ی دژخیمان و ظالمان دین و قدرت و سیاست اند به گوش می رسد و توان را میگیرد و نفس ها بند میشود و لذت ها تلخ و خوردن ها به تلخ کامی تبدیل میگردد و انسان واقعن نگاهش تغییر می کند و رخت سفر می بندد و خودش را باید دور تر از دیگران برساند و از شر این همه رذالت های زمینی رهایی یابد
وقتی انسان نگاهش را می بندد ........