با متولد شدن موجودات هستی اش در کرده خاکی حقیقت می یابد و زادگاهش مشام دیگری دارد از تولد شدن زندگی نقش دیگری را می گیرد و این تولد است که به انسان زندگی میبخشد و زندگی آزادی میبخشد
ما آزاد نیستیم و نبوده ایم این در سنت های مدون گذشتگان ترسیم شده است از روز که تولد میشویم دست و پاهای مان را می بندند و پیشانی را می بندند تا مباد ازدایره تعیین شده زندگی سنتی فراتر رویم این یک روال عادی مردم است
از تولد الی مرگ از آزادی بی بهره ایم و بی بهرگی به معنای سر سپردگی در برابر دیگران که خواسته و می خواهند میباشد
ما زادگاه مرگیم و برای مرگ زندگی می نمائیم این پشینه زندگیست در ادوار هدایت بزرگان نه در هدایت الهی
دیگر راهی و فراری هم نیست باید بود و درکنار کاروان های سرد و بی عاطفه و بی مهر به راه افتاد و ادامه داد
از تولد بستن الی مرگ یکسان است گاهی اینطرف می غلتی و گاهی هم آنطرف و لی هر دو غلتیدن است و مرگ پایان رگبارهای سنتی و ارثی بزرگان و آزادی دوباره بعد از تولد است که دیگر راه برای برگشت به غلتیدن نیست
مرگ حصار شکن ستمبران است در برابر ستمکشان
حصار ها را برمیدارد و انسان را برای ابد آزاد میسازد