اینک زمان آن است
که برداریم خدا را
بجای رمز و نامش
بکاریم شگوفه ها را
سرمستی و عجائب
بخشش و روز گارا
شعر و سخن سرائید
فردای شهریارا
گنبد بَرید و شهری
ندای این خدا را
شاید بهشت نباشد
عبدای گندهارا
نقش خدای شهر ها
خرمای بی بها را
گشتم تمام دنیا
دیدم همای یارا
مردم نگفت خدایی
در اوج قله ها را
نیست خدای دهری
پیوند ارض و سما را
شرمید و مردی شهری
در عبد و گند شرقی
کاین رنج قرن هایی
پیران با صفا را
مردند شهر یاران
در کنج دهر پایان
از رنج بینوایان
فردای غصه ها را
حماقت حوریان
بکُشت و ملوانان را
برخیز و دست من گیر
وز مِهر عشق سخن گو
کاین نفس و این خدایی
نیست ارض و سما را