صفحات

۱۳۹۶/۴/۸

شاهین پرید و لرزید

شاهین پرید و لرزید در بطن می گساری
خنجر کشید و بُرِّید نوای با خدا را 
هر چند گرفت و خلقی پیوند و با شرنگی 
فریاد و موج برآورد دشتان بی خدا را 
جهل و جهالت آنگه نامید شهریاری
چون نام این گذاشتند الله ی با خدا را 

رنج همه ملت ها آبروی همه رخداد ها
می است و ثروت ما نام و نشان خدا را
دایم رسد صدایی از بر آشنایی 
شهوت نصیب گردد مردان  با خدا را 
آدم بکش خدا گو عابر بران خدا گو
آید ندای خوشی کتاب با خدا را 

مردم برنج که هیچ است خرد صدای میش است 
کلید بپوش بدست آر بهشت این خدا را 
بیزار باش عزیزم دنبال آته ایسم 
زدم به گول هستی دنیایی با خدا را 

وصیت(داستان کوتاه)