اینک اشک در چشمانم حلقه شده
مهر در دل، عشق در قلب بسته شده
سالهاست در انتظارت مردم
اشک ننگین به حیاتم له شده
نیست هر گز جسدی در بن حیات
عاقبت دَم نفسم پرزده گیریه شده
هر که آمد لگدی بهر مردن زد
سر زتن، پیکر ز اندامم خسته شده
هر قدر عرفی نجات آخرتم را زند
اشک چشمم رهرو صد دار و بنیانه شده
نیستی اندر زبانم گنگ وحیران مانده ام
بهر خود آهوی دشت صحرا بسته شده
می روم هرگز نکنم یادی ز دل
عاقبت گرم نفس و سرد در بخیه شده
هر که آمد لگدی بهر مردن زد
آخرین بار اشک ریزان حلق گیریان جسم بیجانه شده
من که رفتم میروم هرگز نشانی نیست در دل
آنکه زد دنبال من واخر گمانم حسرت دیوانه شده
نیست مردی که لگد خورد بهر چشمان پر اشک
زیر این خاک همه کلبه ی ویرانه شده
زیر این خاک همه کلبه ی ویرانه شده