۱۳۹۶/۶/۱۳

چهار پایان سنگ به پشت

شاید خرقه در تن شه سوار آدمیست
 بعل در دست خون تپان آدمیست
دیر بگذشت عمر مردم در قفس
 زانکه این هم رقص پای آدمیست


آدمی زاد رقص کردن بلد است 
شعر خواندن، قصه گفتن بلد است
هست درمان گه مظلوم به ستم 
این همه شق شیطان بلد است 

ما که درماندیم در این دهر، عمر را تنهائی است
بی سبب نیست همه بلبل رسوایی است 
هر که آمد می نهد خاری برای زهر مار 
کین همه رسم خدایی و نشان بندگی است 

من زیستم تا افق، دیدم تماشای دلم 
خاک را برداشتم، با بینوایی دلم 
هر که آمد گفتم، شعر تر را بگشودم 
این همه راه است، می کفد آه دلم