وقتی قدمی برداری، وقتی نگاهی بیندازی، وقتی دَری را قفل بزنی، وقتی سنگی را از راه برداری، وقتی دست انسانی را بگیری، وقتی اشک دختری را پاک کنی، وقتی پیر مردی را از جاده عبور دهی، وقتی نگاه عاشقانه ی به چشمانی بیندازی، وقتی لبخندی را بر لب جاری کنی، وقتی بوسه ی از لبی بگیری، وقتی شرابی را بنوشی، وقتی دستانت دور کمری باشد و دستانی دور گردنت و ........
نگاه ها می خُسپد و چشمان از حدقه اش بیرون می زند و گوش ها همچون شمشیری بران برای شنیدن سرعت میگیرد و قلب آلوده میشود و محبت ها همان لحظه دنبال کسی میرود و ذهن راهبر همه است
وقتی زنی، دختری را کنار جاده یا خیابان می بیند که در حال عبور است میرود سراغش تا که از چشمان ناپدید نشده نظاره می شود و اینجا با حال منم که دارم عیشم را می کنم و کیفم را می کنم و درد سری هست نمی بینم و آنکه همه را از جاده ها عبور میدهد تا اینکه برمیگردد پیش خودش می بیند که کسی نیست تنهاست وانگه خیره میشود و زل می زند و کلافه می خورد تا اینکه راهش را میرود و محبت را می دزدد و عشق را نمیداند و فقط در آنچه شکست خورده میخواهد بدست آورد
چقدر عجیب است من که همه شهر را لخت می گردم و دارم حالم را می کنم و دو انسان عجیب در وسط جاده و خیابان برهنه راه می روند، لبان همدیگر را میبوسند، دستان هر کدام در جایش است و پاهای آنکه محبوب است دور کمری سخت فشرده میشود و رنگ از رخ هر دو می پرد دهن دختره تا آخرین سیستم باز میشود و پسره فقط نگاهش می کند و لذت می برد
واقعن این شهر خالی است، واقعن همه طرفدار آزادی جنسی است، واقعن همه کس عاشق اند، یانه قضیه فرق میکند بلی ! همینطور است
همینطور
کمی آنطرف تر، آنطرف جاده، تقریبن ختم جاده که هر دو لخت میروند وگاهی دستانی روی سینه های دختر می لغزد و گاهی دستانی روی مخرج می لغزد و گاهی هر دو روی زمین میخوابد و گاهی بلند میشود چه دنیایی که در ثانیه تغییر شخصیت میدهد و تغییر راه و مسیر میدهد و عجولانه راه را می بندد و انسانی، نه، انسانهایی در اسارت قرار میگرد و دستان جنون آمیزی سگی که در آخر خوابیده ونظارت می کند تا نزدیک شوند و حمله نماید
چشمانش زده بیرون،دمبش دور کمش پیچیده، گوشهایش دو طرف کله اش در آماده باش است
با خودش طعمه خوبی را می سنجد و دوست دارد تنها ببلعد و کسی را اجازه ندهد
هههههههه
نزدیک میشوند وحمله ور میشود هر دو برهنه را اینطرف در گوشه می کشاند وقتی می بیند که دو تا عاشق، دو تا محبوب، دو تا برهنه و عریان، به به به
عجب شکاری
تا حالا اینگونه ندیده بودم خدایا شکرت، هزار بار شکرت کیف خواهد کرد، کیف ، ایففففففت آبدهنش را قورت میدهد
تا حالا اینگونه ندیده بودم خدایا شکرت، هزار بار شکرت کیف خواهد کرد، کیف ، ایففففففت آبدهنش را قورت میدهد
حوصله اش سر میرود و لختش می کند حالا سه انسانی عریان، یکی مؤنث، دو مذکر، سه انسانی در یک راه، در یک مسیر!
اما دو انسانی در رسیدن به هم و یکی رسیدن به هوس
جوابی سخت است و عشق معشوق را زیر پا گذاشتن ننگین
اما دو انسانی در رسیدن به هم و یکی رسیدن به هوس
جوابی سخت است و عشق معشوق را زیر پا گذاشتن ننگین
کاری از دست شان نیست مجبورن وسیله دخول و خروج را با هم دیگر می چسپاند و آنقدر غرق است که اطرافش پر از هیاهو و غوغا ولی این بی خبر
نگاهی به عقب می اندازد و همه سنگهایی در دست دارند و غوغا می کنند بنام الله
وسیله لُختش چرق می زند بیرون و از مؤنث دهنش از خنده زده بالا ههههه
وسیله لُختش چرق می زند بیرون و از مؤنث دهنش از خنده زده بالا ههههه
یکی میگوید بیاریدش بیرون، بگذار مردم ببینند که عبرت گیرند الله اکبر
دیگری باید سنگسار شود، نه باید همینطور درون شهر بگردانیم تا همه ببینند
باید بدنش تکه تکه شود این لعنتی آبروی همه را برد
نه، نه صبر کتید من دقیق ببینم که کیست؟
فضا آرام میشود و حس کنی هیچ کسی نیست مردی خیره خیره می کشاند کتار این آخرجاده، میبیند کسیکه از صبح تاشب دنبال خدایش است و مردم را از آتش جهنم می ترساند و حوریان بهشت را پیشنهاد می کند و پل صراط را نشانه میرود و دعا میکند که خدایا در راه راست هدایت فرما، و شر را دور فرما، بلاهای زمینی و آسمانی را برطرف بفرما........
از دستش می گیرد آها تو هستی تو، خودت، نه من چه را می بینم باور نمی توانم، دور از باور است
باز می ایستد ونگاهش می کند می بیند که هیچ تغییری نیست همان که است، است مولوی یا ملا
محراب خدا را پاره میکند و پنج وقت نماز میخواند
و....
حالا دستانش را روی سینه دختری می لغزاند و وسیله اش را دخول و خروج میکند و. لذت می برد
عیش و نوش را راهی نیست در محراب ومنبر و گریزی نیست از هوس ونوش، می پیماید تا اینکه مثل سگی کنج زندان پارس آزادی کشد
و....
حالا دستانش را روی سینه دختری می لغزاند و وسیله اش را دخول و خروج میکند و. لذت می برد
عیش و نوش را راهی نیست در محراب ومنبر و گریزی نیست از هوس ونوش، می پیماید تا اینکه مثل سگی کنج زندان پارس آزادی کشد