از قدرت این دانایی عمامه سران سر به جنگ است
در مجلس عشق سخن از رأفت دلدار به تنگ است
هر جام سخن تیر هدف را برهاند
جام می و سرمست میان بر لب دار چه گنگ است
حرمت گذارند پیر خرابات دی امروز
تسلیم شدن و جام گذر چشم به دامان چه ننگ است
مردان صفت کوه طلب یار نماید
عمامه سران مرکب ادیان بدر و دیوار به دنگ است
هرگز مروید به دری جز لحن اندوه ندارد
محبوب و من و تو خالق لاف گزاف به چنگ است
دانم که ندانی چه سرمست شویم آنروز
آتش زنم قاب شر انداز و تماشا خرنگ است
مردم بروید مَی بنوازید زشادی
دنیا همین است و وقار چوبه دار ملنگ است