کجا برم درد زمین و آسمان را
بر فرق زده اند حبیب هم کلام را
در آسمان تاریک، اندیشه ها به خار ها
رخ ستم کشیدند دلدار بی زبان را
گاهی خدا و بندگی گاهی حماقت رَستن
گل شاخه های دَیری وفات ساکنان را
کجا برم حبیب خویش بستند با ساتور خویش
آخ جگر سوزان عشق، دستار شکن پیمان را
رخ از من و تو گشته اند با سیم و تیغ بسته اند
اجساد نیم بسمل و زجر تابو شکن خونخار را
هجرت رویم هجران شود درد از زمین یکسان شود
تا کی برم ستم به تن محراب مِهر تابان را