صفحات

۱۳۹۶/۱۱/۲۱

رخ از من و تو گشته اند باسیم و‌ تیغ بسته اند

کجا برم درد زمین و آسمان را 
بر فرق زده اند حبیب هم کلام را 

در آسمان تاریک، اندیشه ها به خار ها
رخ ستم کشیدند دلدار بی زبان را 

گاهی خدا و بندگی گاهی حماقت رَستن
گل شاخه های دَیری وفات ساکنان را 

کجا برم حبیب خویش بستند با ساتور خویش
آخ جگر سوزان عشق، دستار شکن پیمان را 

رخ از من و تو گشته اند با سیم و تیغ بسته اند 
اجساد نیم بسمل و زجر تابو شکن خونخار را 

هجرت رویم هجران شود درد از زمین یکسان شود 
تا کی برم ستم به تن محراب مِهر تابان را 

وصیت(داستان کوتاه)