در این چمن
تنها و تنها میروم
در میان خون انسان
رنجور و تنها میروم
کار های روزمره را ننگ بیجا میروم
هر شریفی
حرف دلها میزند در بزم خلق
روز و شب را تا غروب
با فرق در پا میروم
رهگذر ها
حرف های ناب میگویند همی
حسن خلق است اینکه ره را
تار و تنها میروم
دیوانه
این لقب است
هر راست گویند ز خویش
موج های درد و زندان را
به تماشا میروم
من حریفم در پی آزاد مردان میروم
نه به گور بردن صدایی حس و در جا میروم
این شبانه
حرف دل های شگفت انگیز است ولی
تا که هستم
رهروان را
تا ثریا میروم