بشر از خلقت الی آخرین مرحله تکاملی اش(قرن حاضر)، پستی و بلندی های زیادی را
پیموده است گاهی آنقدر مست بوده اند که بر لبه های شمشیرشان رقصیده اند و گاهی
آنقدر در اندوه بسر برده اند که خودش را باخته و ترک دنیا کرده اند.
مایه ی و جوهره اصلی خلقت در جهان هستی، حاکمیت فکر، تسلط اندیشه ها با محوریت
تکامل و خلاقیت برای یکدیگر و جهان هستی میباشد که در تداوم زندگی بشر، بشر شاید
آنگونه که تا بحال در مورد هستی می اندیشده است تغییر عقیده دهد؛ زیرا ماهیت
انسانی به علم اکتسابی وابسته است و انسانها در مرور زمان تغییر فکر و عقیده
میدهد.
درد، فکر و اندیشه، احساسات، فهم و بازدهی؛ وابسته به اندوخته هائیست که در
طول عمر از محیط های متفاوت می آموزد و در جریان برخورد با دیگران اثرات اندوخته
هایش را نمایان می سازد.
زندگی!
زندگی پایان هر نفسی نیست، زندگی عرابه به سوی مرگ کشاندن یک فرد نیست، زندگی
کاشتن بذر هائیست که افراد تازه به آن رسیده اند و تجربیات زندگی شان را برای
دیگران می کارند از دانشمندی پرسید که اگر دوباره متولد شوی چه کاری را نجام می
دهی؟
در جواب گفت: اگر دوباره متولد شوم میخواهم دهقان باشم
انسان های خوب دهقانان با تجربه اند، زمین را آنقدر شخم می زنند که آماده زرع
گردد و بیشترین محصولات را بدست آورد و انسان ها به ظاهر بد یا بد سرشت محصولاتی
کمی را بدست می آوردند و یا هیج نمی آورند.
روزگار با اینجا گره می خورد و طینت انسانها، عملکرد های او را نمایان می سازد
و ساز و برگ های شکل گرفته و بافته های ذهنی اش را به عینی تبدیل می نماید و
انسانها یا بهتر بگوئیم آدم ها روش شناخت شان را برای مدتی بیان می نماید.
تنیدن و بافتن کنار یکدیگر، زندگی را معنای دیگر می بخشد، جهت دیگری خلق می
کند و افکار و اندیشه های دیگر را برای بهتر شدن و تعامل ایده های پراکنده و منسجم
ساختن آن همچون زنجیر می بافند و لبخند می زنند و مقاومت بخرج می دهند و ایستادگی
را و پایان همه بدانگیزی ها را جشن می گیرند.
زندگی آرمان های بلندیست که با شکل دهی و مدیریت آن، موجود متحرک و فعال را به
انسانهای بزرگی تبدیل می نماید و در دل هر انسان هم فکری، حک می نماید و دوستداران
زیادی را جهت میدهد و الگو های خوبی را خلق می
نماید و نماد تندیس بزرگ انسانیت میشود.
زندگی با چهار عصر گره دیگری میخورد نقطه عطف جدیدی را خلق می نماید و با گفتن
"اجازه است استاد" پیوندی با گذشته، حال و آینده اش را قطع می نماید.
شاید چند سالی کنار هم لبخند زده باشند و شیرازه محبت شان با لبخند زدن ها،
عاشقانه سخن گفتن ها، نگاه کردن ها و .... جشن گرفته باشند و با لبخند کودکان شان
زندگی را صیقل زده و روشنایی را در افق بی کران هستی تماشا کرده باشند و گهواره
جنبان و لالایی گفتن دست روی دست هم قرار دادن تکامل یک فکر و شکل دادن یک خانواده
خوب و آبستن محبت را در چشمان هم خوانده باشند.
زندگی نقطه عطف دو انسانیست که تازه کنار هم متولد میشوند و با انتخاب و با
اراده محکم و دیدگاه عالی آشنایان ماندگار میشوند.
چهار عصر، ساعت خوبی نیست برای زنی که رویاهایش پایان می یابد و محبت، لبخند،
عشق و زیستن را با اشک های نا تمام؛ پایان میدهد و انتظار داخل شدن مرد رویاهایش
را می کشد و روز به آخر و شب رو به انتها می رسد ولی هرگز خبری نیست.
چهار عصر! بستن قفسه محبت است و پایان نفس های به هم کشیده؛ و یتیم شدن
فرزندان و تنها شدن زنی که بزرگترین امید ها را برای بهتر شدن می پروراند.
زنگی به صدا در می آید و مرگش را اطلاع رسانی می نماید، دقیق از جایی که اکثر سرمایه های فردای جامعه،
غرق اند و همچون عارفان ترک همه چیز نموده اند و روز به روز حالت و چهره اصلی شان
را از دست میدهند و میان زباله دانی های شهر دنبال چیزی برای زنده ماندن می گردند و حیات شان مردگان را مانند است.
فرزندانش را یکی پس از دیگری می یابد و هق هق کنان و سرازیر شدن اشک از چشمانش
محل را ترک می کند و می گوید " تیز تیز بوریم که روی پدر تانه ببنید" و
از چشمان دور میشود و کسی نمیداند که چه اتفاقی افتاد؟
نورحسن سروش
تابستان 1398