صفحات

۱۴۰۵/۱/۲۹

کانکور( داستان کوتاه)



صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. وضو گرفتم و نماز صبح را ادا کردم. امروز برایم روز مهمی بود؛ روزی که سرنوشتم به آن گره خورده بود. بعد از نماز، دستانم را بلند کردم و از خدا برای امروز، موفقیت و سربلندی خواستم. باور داشتم خدایم بزرگ‌تر از آن است که دست‌هایم را خالی برگرداند.

اشک ریختم و آرزوهایم را یکی‌یکی شمردم.

مثل هر روز برای خودم میوه آماده کرده بودم. می‌دانستم دیگر خواب به چشمانم برنمی‌گردد. میوه را خوردم و دوباره سرم را روی بالش گذاشتم. برای آرام شدن، نفس عمیقی کشیدم؛ اما قلبم سرکش‌تر از قبل می‌تپید.

نیمی از مغزم هشدار شکست می‌داد، نیم دیگرش لبخند می‌زد.

آفتاب طلوع کرد؛ اما امروز همه چیز فرق داشت. حتی نور آفتاب هم سرد می‌تابید. عجیب بود… این وقت سال باید سوزان می‌بود.

از این فکر گذشتم. نمی‌خواستم بدبین باشم.

برادرم هم بیدار شده بود. برای موفقیتش دعا کردم. هر دو، بعد از بوسیدن دست‌های پدر و مادر و گرفتن دعای‌شان، به طرف دانشگاه راه افتادیم.

قبل از حرکت، برادرم دهان باز کرد چیزی بگوید، اما منصرف شد.

بیکم را باز کردم و وسایلم را دوباره چک کردم. لبخند زدم و از خانه بیرون شدم. نفهمیدم چرا مادرم مثل همیشه نگفت: «چیزی جا نمانده؟»

شاید زمانه مهر مادرها را هم کم کرده است…

در موتر کنار برادرم نشستم، چشم بستم و آیت‌الکرسی خواندم و به صورتش چُف کردم. با حرکت موتر، تپش قلبم تندتر شد.

بالاخره به چهارراهی دانشگاه کابل رسیدیم.

از موتر پایین شدیم.

برادرم نگاهم کرد و آرام گفت:

— نمی‌خواهی برگردی؟

با تعجب گفتم:

— چرا برگردم؟

گفت:

— خوب نگاه کن…

دست بردم و فهمیدم ماسک نزده‌ام. ماسک را از جیبم کشیدم و زدم. برادرم هنوز همان‌طور نگاهم می‌کرد؛ با چشمانی که انگار آمادهٔ باریدن بود.

با صدای بغض‌آلود گفت:

— عزیزم… برایت قول می‌دهم در بهترین دانشگاه ایران زمینهٔ تحصیل را فراهم کنم.

حرفش بوی دلسوزی نمی‌داد… بوی تسلیم می‌داد.

گوش نکردم. به طرف دروازهٔ دانشگاه رفتم.

طالب با دیدنم اخم کرد:

— کجا؟

گفتم:

— امتحان دارم.

پوزخند زد.

— خوب نگاه کن… این‌جا سیاه‌سر می‌بینی؟

خشکم زد.

— حتماً داخل هستند…

با بی‌حوصلگی گفت:

— برو. دوسال است همین روز می‌آیی.

برادرم دستم را کشید.

— فریبا، به خودت بیا… دخترها اجازهٔ ورود ندارند.

آن لحظه چیزی در درونم فرو ریخت.

بغض، خشم، تحقیر… همه با هم هجوم آوردند.

دستم را از دستش کشیدم و راه برگشت را در پیش گرفتم. صدایم می‌زد، اما دیگر چیزی نمی‌شنیدم.

امروز، بدون امتحان، ناکام شدم.

دروازهٔ دانشگاه حتی باز نشده، به رویم بسته شد.

این دومین سال بود که کتاب‌هایم را می‌خواندم. آن‌قدر خوانده بودم که هیچ نکته‌ای برایم ناآشنا نبود. از کودکی آرزو داشتم داکتر شوم.

یادم هست هشت ساله بودم، به مادرم اصرار کردم برایم آلهٔ فشار بخرد. پلاستیکی بود… اما رویاهایم واقعی بود. با همان وسیلهٔ اسباب‌بازی، همهٔ همسایه‌ها را «معاینه» می‌کردم.

امروز فهمیدم بعضی آرزوها فقط برای کودک‌ها ساخته شده‌اند.

مثل سال گذشته، دوباره پایم در همان گودال لغزید؛

گودالی که امسال سردتر و عمیق‌تر شده بود.

چیزی مثل خوره به جان روحم افتاده بود.

بارها از خودم پرسیده بودم:

چرا من؟ چرا ما دخترها؟

و هر بار جواب از دل همان سؤال بیرون می‌آمد:

چون سیاه‌سرم.

اگر این گودال نبود، حالا دو سال از طبم گذشته بود.

اگر دختر نبودم، شاید هنوز می‌خندیدم.

اگر آزاد بودم…

دو سال است که مرده‌ام.

دو سال است که هر شب، با رؤیای کامیابی در کانکور می‌خوابم و هر بار با اعلان نتیجه، در خواب هم می‌شکنم.

چرا این شب تمام نمی‌شود؟

چرا صبح نمی‌آید؟

انگار آفتاب با ما قهر کرده است.

نزدیک دیوار دانشگاه نشستم. اشک، آرایشم را شسته بود. کم‌کم کانکوری‌ها بیرون آمدند؛ بعضی خندان، بعضی شکسته.

پاهایم بی‌اختیار مرا دوباره تا دروازه کشاند.

همان طالب گفت:

— اگر به خوبی نمی‌روی، به زور می‌فرستیمت.

با صدایی که از خودم نبود گفتم:

— فقط یک‌بار… بگذار داخل بروم.

گفت:

— نمی‌شود. حکم است.

برای اولین بار در زندگی‌ام التماس کردم.

بی‌فایده بود.

وقتی به خانه رسیدم، مادرم گفت:

— کجا بودی؟ نگرانت شدیم.

چیزی نگفتم.

برادرم آمد. پرسیدم:

— امتحان چطور بود؟

گفت:

— خوب.

گفتم:

— سوال‌ها در یادت است؟

با بی‌حوصلگی گفت:

— تو که بانک سوال داری… چرا ول نمی‌کنی این موضوع را؟

حرفش مثل تیغ در دلم نشست.

به اتاقم رفتم و در را بستم.

چشم‌هایم خشک شده بود. حتی اشکی نمانده بود.

نگاهم به کتاب‌ها افتاد.

یکی‌یکی بازشان کردم.

آرام با خودم گفتم:

روزی اجازه خواهند داد…

روزی این کتاب‌ها زینهٔ من خواهند شد…

روزی…

تا آن روز ادامه می‌دهم.

شیشه وقتی می‌شکند، تیزتر می‌شود.

زندگی جریان دارد؛

حتی اگر خودت را به مردن بزنی.

زندگی همین است —

سوختن و ساختن.

مثل شمع…

که می‌سوزد

تا دیگران ببینند.

 دستش با حالت عصبانیت بالای میز ضربه می‌زد، حوصله‌اش تمام شده بود. چقدر  این‌جا منتظر نشسته بود؟ حدود یک ساعت. در انتظار کی؟ مردی که چندبار برایش زنگ زد ولی جواب نداد، حتی دوباره زنگش نزد. با گذشت هر لحظه دختر فکر می‌کرد مرد او را فقط به‌خاطر ساعت‌تیری می‌خواهد. با گذشت هر لحظه قصر رویاهایش فرو می‌پاشید. دختر حتی از این‌که به مرد اجازه داده بود گاهی لمسش کند و حتی این که به لمسش عادت کرده بود از خودش متنفر شده بود. اما چه می‌کرد؟ چاره چه بود نمی‌خواست پسر از او برنجد. دختر قهوه‌اش را مزه‌مزه کرد، طعم تلخ قهوه در دهنش ماند. وقتی فهمید مرد قصد آمدن ندارد از جایش بلند شد، دیگر منتطر ماندن رادجایز ندانست و بعد از حساب کردن پول از رستورانت خارج شد. آه غم‌گینی کشید، هیچ‌کس نمی‌دانست چه دردی را متحمل می‌شود؟ یک ماه می‌شد رابطه‌اش با امیر خراب شده بود. به هر دری زد تا رابطه‌اش خوب شود اما نشد که نشد. جنگیدن بس بود، عشقی که از تو و برای تو نباشد ارزش جنگیدن را ندارد. 

دختر نمی‌خواست خانه برود، می‌خواست با قدم زدن غم‌هایش را بریزاند. چشمش به انگشت دستش خورد چشمانش لبالب از اشک پر شد. او ناچار بود و نمی‌توانست جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد. اشک‌هایش ریخت، او به هیچی فکر نمی‌کرد. نه به نگاه‌های انسان‌های چهاراطرافش و نه به تقدیر بدش. از بیکش موبایلش را خارج کرد و شمارهٔ امیر را دایل کرد. این‌بار امیر خیلی زود جواب داد، دختر با شنیدن صدای امیر نفسش حبس شد. امیر متعجب و نگران به صدای نفس‌های دختر گوش می‌داد، چرا گدی‌اش حرف نمی‌زد؟ امیر از جلسه آمده بود و خسته بود. چنان خسته که فقط حرف زدن با گدی‌اش او را خوب می‌کرد. اما دختر سنگ‌دلانه شنیدن صدایش را از او دریغ می‌کرد. تماس قطع شد و امیر متعجب بود. امیر مدتی فکر کرد تا بداند چرا رفتار دختر تغیر کرده است؟ بعد از لحظاتی فهمید امروز با دختر قرار ملاقات داشت. با دست به پیشانی‌اش کوبید و خودش را لعنت کرد برای این که چرا فراموش کرده بود؟ امیر می‌دانست طرفش نازک‌نارنجی و حساس است. او خوب می‌دانست حتی خم ابرو باعث می‌شود دختر برنجد. در رابطه با دختر محتاط بود و نمی‌خواست اذیتش کند. چند بار به دختر زنگ زد، موبایل کوچک خود را به چارج وصل کرد، با سیلی از تماس‌های دختر مواجه شد. با ناراحتی به دختر تماس گرفت. وقتی دختر جواب نداد، دانست که او را ناراحت کرده است. امیر پیامی به رویا نوشت: 

رویایم! 

متأسفم که حالات زنده‌گی باعث شد ام‌روز را فراموش کنم، قول می‌دهم جبران کنم. در رستورانت همیشه‌گی در انتشارت هستم. خوب‌من! منتظرم باش. 

امیر با عجله از خانه خارج شد، از ترس این‌که مبادا رویا را از دست بدهد بدون درنظر گرفتن سر و وضعش به طرف رویا پرواز کرد. دستهٔ گلی را از دکان خرید و داخل رستورانت شد. اطراف را دید اما خبری از رویا نبود، با خودش گفت حتما رویایش می‌خواهد او را منتطر بگذارد. امیر پسر خون‌سردی بود، در مقابل رویایی که آتشین و همیشه آمادهٔ انفجار بود. امیر به رویا زنگ زد رپیا گفت: بلی. 

امیر_ کجایی؟ نصف عمرم کردی؟ 

رویا با حالت قهر رو به روی امیر نشست. امیر متعجب تلفون را قطع کرد و چشمانش صورت هانا را نظاره می‌کرد. چشمانی که از فرط گریه سرخ شده بود، امیر با عصبانیتی که سعی داشت کنترولش کند گفت: مگر نگفتم حق نداری اشک بریزی؟ رویا سرش را پایین انداخت و دوباره چشمانش پر از اشک شد. امیر دست رویا را گرقت و گفت: خدا لعنت کنه کسی را که بانی ریزش این اشک‌هاست. رویا خدا نکنه‌ی ضعیفی گفت، امیر به دل‌خوری به رویا نگاه کرد دستهٔ گل را بالای میز گذاشت و گفت: رویا کم‌تر عذابم بتی. 

رویا با بغض خواست دستش را از دست امیر رها کند، در این امر ناکام ماند و رو به امیرگفت: می‌دانی از چه وقت این‌جا در انتظارت هستم؟ اصلاً به من فکر می‌کنی؟ من کجای زنده‌گی‌ات هستم؟ 

امیر گفت: تو خود زنده‌گی‌ام هستی، جان و دل امیری. بدون درنظر داشتن این‌که کجا است و دیگران چگونه او را می‌بینند؟ با دستانش گوش‌هایش را گرفت و گفت: توبه می‌کنم و دیگر توبه را نمی‌شکنم. رویا با صورت سرخ شده به امیر گفت: نکن همه می‌بینند. 

امیر گفت_ نه تا نبخشی، توبه می‌کنم. ببخش دگه تو که خداوند منی. 

رویا دست امیر را فشرد و گفت: درست است، درست است. بخشیدم دستانت را پایین کن. امیر با خوش‌حالی و ذوق دستهٔ گل را به دست رویا سپرد و گفت: هر چند قابلت را ندارد، در مقابل زیبایی‌ات این گل‌ها شرمنده است اما بگیرش. رویا فکر کرد امیر دنیا را برایش داده است، او هرچیزی را که از طرف امیر بود می‌پسندید. رویا گل‌ها را استشمام کرد، در بوی خوش‌آیند آن‌ها غرق شد. صدای اشپلاق و تشویق را شنید با تعجب چشمانش را باز کرد. امیر روی زمین زانو زده بود و چله در دستش بود. به رویا گفت: مرا به غلامی‌ات قبول داری؟

 رویا از چوکی بلند شد، نمی‌دانست چه بگوید و یا چه کند؟ بهترین کار همین بود که پیش‌نهاد امیر را قبول کند. او می‌دانست امیر او را همانند مژهٔ چشمانش نگه‌خواهد داشت. خوب می‌دانست هیچ. مردی جز امیر او را خوش‌بخت نخواهد کرد برای همین دستش را پیش کرد و امیر چله را به دستش کرد. هر دو خوش‌حال بودند، امیر گفت: برویم. 

رویا که سر از پا نمی‌شناخت با سر تأیید کرد. با دستهٔ گل روانه شدند، امیر ایستاد و گفت: پول را حساب می‌کنم. رویا وقتی دید باران می‌بارد گفت: 

خودت حساب کن، من می‌روم بیرون. های باران! عاشقتم. امیر به دیوانه بازی‌های رویا خندید. رویا همانند اطفال بود پاک و معصوم. امیر پول را حساب کرد و از رستورانت خارج شد. رویا که به فاصلهٔ چهارمتر از امیر دور بود، صورتش را چرخاند و گفت: بیا دیگر. لب‌خند زیبایی زد و امیر یک‌بار دیگر دلش را باخت. هیچ دختری این گونه قلب و ایمان امیر را نلرزانده بود. هیچ دختری نتوانسته بود از مرزهای قلبش رد شود اما رویا متفاوت بود. 

امیر از خوشی این که بعد از دو سال به عشقش رسید رو به آسمان دید و گفت: اللهی شکرت! صدای رویا را شنید که گفت: بیا دیگر این‌قدر آسمان را نبین. امیر خندید و سرش را پایین کرد دهن باز کرد تا به هانایی که متوجهٔ موتر نبود بگوید: احتیاط کن. اما دیگر دیر شده بود. امیر با ضربان قلب شدید به رویایی می‌دید که روی زمین دراز کشیده بود. امیر نمی‌توانست پا از پا جدا کند. او واقعا حادثهٔ مقابل چشمانش را درک نمی‌کرد. به سختی خودش را به رویا رساند، دست برد و ضربانش را دید. نمی‌تپید، هیچ اثری از زندت بودن رویا نبود. امیر نمی‌فهمید چه کسی را نفرین کند؟ رانندهٔ موتر را؟ خودش را یا رویایش را؟ جسم سرد رویا را در آغوشش فشرد و از ته دل اشک ریخت. گدی‌اش دیگر زنده نبود. 


نویسنده_ زهرا امیری

عاشقانه 


 

وصیت(داستان کوتاه)