۱۴۰۵/۱/۲۹

وصیت ( داستان کوتاه)


تمام عمرش دربدبختی و ناداری سپری شده بود. خدا و بنده‌هایش شاهد بودند چگونه برای به‌دست آوردن لقمهٔ نان جان‌ می‌کَند؟ این لقمه به سختی از گلونش پایین می‌رفت، حس می‌کرد لقمه هنگام گذشتن ازگلونش گلونش را آسیب می‌زند. لقمه‌ها را حساب کرده می‌خورد، نمی‌خواست حق فامیلش را بخورد. می‌خندید ولی غم بزرگی در سینه‌اش داشت. 

کاش! 

در این شهر نفرین شده تولد نمی‌شد. هر قدر به آیندهٔ اطفال خود فکر می‌کرد بیش‌تر عذاب می‌کشید. درست یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معایناتش دانست سرطان  دارد و دو هفته بیش‌تر وقت ندارد. دنبال تداوی‌اش نبود، وقتی پول درست سیر کردن شکمش را نداشت، پول تداوی را از کجا پیدا می‌کرد؟ بعد از فهمیدن این‌که وقتش در این دنیا کم مانده است، دل‌بستگی شدید به این دنیا پیدا کرده بود. شب‌ها خون استفراغ می‌کرد و تارهای مویش را جمع کرده و آن‌طرف می‌انداخت. نمی‌خواست فامیلش خبردار شود. سه دختر داشت، گاهی از فکر این‌که پسری ندارد تا یکی از چهارپایه‌های تابوتش را بگیرد، نفسش تنگ‌تر می‌شد. هرچند تکیه‌اش را به خدا داده بود ولی از این جماعت در قبال دختران قد و نیم‌قدش می‌ترسید. چه کسی بعد او سایهٔ‌سر برای دخترانش خواهد بود؟ چه کسی برای خانهٔ غریبانه‌اش سقف خواهد شد؟ با این همه افکار و غم سنگینی تابوتش چقدر خواهد بود؟ نظر به شرایط اقتصادی بد، حتا پول برای قبر و کفنش نداشت. دقیق یک هفته قبل با دیدن نتیجهٔ معاینه مرده بود، مردهٔ که یک هفتهٔ دیگر مهمان این دنیا بود. چند روز مکرر به سوی قبرستان رفته بود، اشک مهمان چشمانش شده بود، هر قدر به مرگ نزدیک‌تر می‌شد از خاکی که درونش حُفر می‌شد می‌ترسید. گاهی در خلوت به خدایش شِکوه می‌کرد، نداشتن فرزند‌پسر، نداشتن خانهٔ‌شخصی، آیندهٔ تار دخترانش، جامعهٔ افغانی و هزاران مشکل دیگر را به خدایش بازگو می‌کرد و از خدایش می‌خواست او را بیامرزد. بعد از او مواظب فامیلش باشد. شیرینی زندگی را در این دنیا نچشیده بود، هرچه بود یک‌بار زندگی می‌کرد می‌دانست زمانی‌که زیر خاک رود دوباره بر نمی‌خیزد. با گذشت هر دقیقه احساس کمبود آکسیجن می‌کرد. بالای تمام این افکارش سرپوش گذاشت و از جایش بلند شد. با بلند شدنش پیش چشمانش لحظهٔ سیاه شد، لحظهٔ ایستاد تا تعادلش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید، چقدر این نفس‌های اخیر برایش شیرین بود؟ آهسته حرکت کرد و از یکی از دخترانش کتاب‌چه خواست. دخترش خیلی زود برایش کتاب‌چه و قلم آورد. با دیدن قلم‌بیگ تحسن‌آمیز به سوی دخترش نگریست و گفت: آفرین دخترم! 

لحظهٔ بعد خودش بود دیوارهای اتاق. قلم افتاده را بیدار کرد و شروع به نوشتن کرد. مالی با ارزشی نداشت تا در وصیتش ذکر کند، برای خوش‌حال کردن زنی که پا به پایش در این دنیای بی‌رحم سوخت و ساخت. او را وکیلش انتخاب کرد، یک بایسکل چینایی داشت که از عمرش ۲۵ سال می‌گذشت، در وصیت‌نامه نوشت که بایسکل را به فروش برساند و پولش را خرج کنند. رنگ‌قلم از نوشتن این وصیت‌نامه ناراحت شد و خشکید. با خشکیدن رنگ‌قلم قلب‌مرد هم از تپیدن ماند. مرگ به همین راحتی او را در برگرفت.