صفحات

۱۴۰۵/۱/۲۹

چوب خدا صدا ندارد( داستان کوتاه)


با تصادم کردن موتری با عقب موترش از افکارش خارج شده و به زمان حال برگشت. خشم‌گین دروازه موتر را باز کرد و از آن خارج شد. چند قدم برداشت و عقب موترش را نگاه کرد و بعد گریبان پسر جوان را گرفت. پسر حدود هژده سال داشت. با دیدن حالت مرد ترسیده و لرزان گفت ببخشید. هنوز حرف دوم را به زبان نیاورده بود که مرد با پُشت‌دست به دهنش کوبید. پسر بغض کرد، نمی‌دانست چگونه خسارت هر دو موتر را بدهد؟ آن از صاحب‌کارش که برایش گوش‌زد کرده بود موتر صدمه نبیند و اینم از مرد مقابلش که موترش گران‌بها بود. چارهٔ نداشت جز سرخمی و اطاعت، اما مرد مقابلش سنگ‌تر از این‌حرف‌ها بود. پسرک را به موترش کوبید و گفت تو انسانی یا مَرکَب؟ موتر جای سوار شدن انسان‌هاست نه حیوانات. پسر حس کرد از بلندی به زمین افتاده است، غرورش بود که با گذشت هر لحظه خَدشه‌دار می‌شد. چهارطرفش انسان‌ها را دید که با تحقیر او را نظاره می‌کردند و هیچ‌کسی به کمکش نمی‌شتافت. حساب سیلی‌هایی که از مرد خورده بود از دستش رفت، در گوش‌هایش فقط یک صدا بود اونم حیوان و چشم‌هایش هیچی را نمی‌دید جز نگاه‌های تحقیر آمیز انسان‌ها. چرا زمین دهن باز نمی‌کرد و پسر را نمی‌بلعید؟ اگر پول می‌داشت و موتر استفاده می‌کرد حال شاید انسان خطاب می‌شد تا حیوان. پولیس‌ها آمدند و بعد ازفهمیدن موضوع تصمیم را به مرد که بلند رتبه بود و پول‌دار معلوم شد واگذار کردند. در طرف مقابل پسرک احساس ضعف و کسالت می‌کرد از کودکی همین گونه بود، هرچند با ناز و نعمت کلان نشده بود ولی کودک درونی‌اش شکننده‌تر از این حرف‌ها بود و وضعیت بیرونی پسرک را درک نمی‌کرد. مرد با دیدن حالت پسرک پوزخند زد و گفت آدم‌ها خودشان را به موش مردگی می‌زنند. در زندگی مرد بخشش موجود نبود، هرکسی باید تاوان کار کرده‌اش را می‌داد چه با پول چه با جان. در گوش پولیس گفت از این پسر شکایت دارم، پولیس می‌خواست بگوید جز این تصادم شناخت بیش‌تری دارید؟ ولی دهنش با دستی که پول را در جیبش گذاشت بسته شد. لب‌خندش را به سختی جمع کرد و به نشان تشکرگویی پِلک‌هایش را باز و بسته کرد. طرف پسرک رفت و او را در رنجرش بالا کرد، اما پسر تا آخرین لحظه از مرد معذرت می‌خواست. مرد به طرف شفاخانه‌اش رفت، ام‌روز اعصابش را زنش از گُل‌صبح خراب کرده بود. غر‌غرهای زنش در مغزش حک شده بود و اعصاب مرد را به بازی گرفته بود. عصبانی‌ بالای چوکی‌اش نشست و شروع به کشیدن سگرت کرد. کام‌های عمیق می‌گرفت و دودش را ماهرانه در فضا مخلوط می‌کرد. به دستیارش دستور داد تا قهوهٔ تلخی برایش بیارد، دستیارش ناوقت کرد. وقتی دستیارش اجازه ورود گرفت مرد گفت بیا. دستیار دستانش می‌لرزید و صدای برخورد گیلاس به پتنوس فضای آرام اتاق را به‌هم می‌زد. مرد گفت قهوه را بگذار و با بخش مالیه حسابت را تصفیه کن. دستیار گفت خواهش‌می‌کنم. مرد دستش را بالای میز کوبید و گفت دیگر نمی‌خواهم ترا در پرسونلم داشته باشم. اخراج هستی.

دستیار از اتاق خارج شد، مرد نفسی راحت کشید. ام‌روز دنیا برخلافش ساز می‌زد، مقداری از قهوه را نوشید داغی قهره زبانش را اذیت کرد و تلخی‌اش زندگی‌اش را به نمایش کشید. همه چه داشت، فامیل، پول ولی آرامش نداشت. این آرامش لعنتی را کجای این جهان گُم کرده بود که دوباره پیدا نمی‌شد؟ در فضای مجازی رفت و با یکی از پست‌های دوست‌هایش روبرو شد، زهرا امیری پست جدیدی را به اشتراک گذاشته بود. این دخترهم دیوانهٔ تمام عیار بود. هر وقت روی فیس‌بوک می‌آمد پست می‌کرد. چند بار خواسته بود با زهرا در پیام هم‌کلام شود و بگوید این همه داستان و رمان چگونه خلق می‌شود؟ ولی دست برداشته بود و نخواست در زندگی بقیه دخالت کند. تنها معلوماتی که درمورد این دختر داشت، ارتباط می‌گرفت به داستان‌ها و نوشته‌هایش. وقتی یکی از نرس‌ها اجازه گرفت و گفت آقا از مجازی خارج شد و به طرف نرس نگاه کرد. نرس گفت داکتر علی و نجیب نیامده اند. پسری اوضاع جسمانی‌اش وخیم است اگر عمل نشود ممکن جانش را از دست بدهد. مرد خودش را به چوکی تکیه داد و سقف را نگاه کرد. نقش سقف را خودش فرمایش داده بود، نرس گفت آقا!  بالای نرس فریاد زد و گفت بگذار بمیرد، پسری که پدر و مادر ندارد، چرا باید زنده بماند؟ نرس از قصی‌القلب بودن داکتر دلش لرزید. نرس از اتاق خارج شد تا خودش دست‌ به‌کار شود. مرد قهوه‌اش رانوشید و گفت می‌زایند و روی سرک رها می‌کنند. روزی را خدا می‌دهد و گِرَنگی را زمین برمی‌دارد، این جماعت با خمین شیوه بزرگ شده‌اند. بعد از حدود پنج دقیقه چپن سفیدش را به تن کرد و با دیدن خودش در آیینه به سوی بیرون اتاق سرخوش حرکت کرد. از یکی از نرس‌ها پرسید و گفت اتاق عملیات کجاست؟ نرس گفت اتاق شماره سه. مرد آهسته حرکت می‌کرد دلش در کارکردن نبود، رئیس زمانی‌که بقیه باشد باید کاری نداشته باشد جز امر و نهی.

بلاخره دروازه اتاق را باز کرد و گفت احمق‌ها یک‌نفر را عمل نمی‌توانید جز یک‌نفرتان دیگر کسی داخل اتاق نباشد. قدم برداشت تا به مریض برسد ولی با دیدن خطی که نشان می‌داد مریض تمام کرده است، عقب برگشت و گفت قسمتش نبود زنده بماند. دست‌کش‌ها را کشید و از اتاق خارج شد. از فاصله دور خانمش را دید که با حالت پریشان به سویش حرکت می‌کند. با خودش گفت این بلا از کجا بالایم نازل شد؟ خانمش با چشمان گریان گفت دانیال پسرمان را نجات دادی؟ مرد با عجله به اتاق برگشت، به سختی به تخت نزدیک شد و با دیدن پسرش که رنگش سفید شده بود و هیچ حرکتی نداشت سقوط کرد و زمین را در آغوش گرفت. چه کرده بود با تنها پسرش؟ پسر یک‌دانه‌اش که بعد از سال‌ها تداوی خدا برایش داده بود. ام‌روز پسرش را با دستان‌خودش کشته بود، اگر وقت‌تر به اتاق عمل می‌رفت شاید تنها پسرش را نجات داده می‌توانست. چشم بست و چهرۀ معصوم پسر صبح در پیش‌چشمانش نقش بست. حال بهتر درک کرد که چوب خدا صدا ندارد یعنی چه؟

سطل رنگ را آماده کرده بود تا دیوار را با آن تزیین کند. لباس کارش را پوشید، چندین سال بود این کار را می‌کرد. مرد بی‌وقفه و صادقانه کار می‌کرد. چایی که صاحب‌خانه آورده بود، سرد شده بود. زمانی‌که سقف اتاق را تمام کرد دردی شدیدی را در قفسه چپ سینه‌اش حس کرد. بدبختی این‌جا بود که درد با هربار نفس کشیدن بیش‌تر می‌شد. تحمل نتوانست و روی زمین نشست. نشستن در روی زمین هیچ منفعتی برای او نرساند و دردش به مراتب بیش‌تر شد. لرزه‌تبی شدید سراسر وجودش را فرا گرفت. با صاحب‌خانه خداحافظی کرد، صاحب‌خانه انسان خوبی بود. زمانی‌که وضعیت مرد را دید به او اجازه رفتن را داد. مرد سوار دو چرخه‌اش شده و مسیر خانه را در پیش گرفت. مرد سریع می‌رفت ولی راه طولاتر شده بود. مرد حس می‌کرد شیرهٔ وجودش آهسته‌آهسته از وجودش خارج می‌شود. نزدیک حمام حوزه شش با بایسکل به زمین خورد و خیلی زود چند نفر او را احاطه کردند. مرد متوجهٔ خیسی پیراهن‌تنبانش شد، این واقعه برای اولین بار در زنده‌گی‌اش اتفاق افتاده بود. با کمک دو مرد بالای یک چوکی نشست و آب سرد را مهمان لب‌های خشکیده‌اش کرد. رنگش زرد شده بود و هنوز که هنوز بود می‌لرزید. چند بار کوشش کرد با یکی از اعضای فامیلش تماس بگیرد ولی در این امر نامؤفق بود. مرد قدرت‌مندی بود، به هیکلش نمی‌خورد این‌گونه دچار لرزش شود. می‌خواست تماس بگیرد، در میان صد تا از مخاطبین موبایلش هیچ‌ شماره توجه‌اش را جلب نکرد. خوب! با اعضای فامیلش فقط نسبت خونی داشت، سال‌ها بود با اعضای فامیلش به اندازه فرسنگ‌ها فاصله داشت. می‌ترسید تماس بگیرد و از حالتش بگوید؛ آن‌زمان خانمش بگوید: سر بد در بلای بد یا مرغ کم قودقودش کم. اما پسرش چقدر واژه عجیب و کم‌استفادهٔ بود. مرد یادش نمی‌آمد آخرین باری که پسرش را صدا زده است چه زمانی بوده است؟ دخترانش که چشم دیدن پدر خود را نداشتند. مرد تنهای تنها بود، گذشت هر لحظه تنهایی و بی‌کسی او را به او گوش‌زد می‌کردند. عمیق نفس کشید و چشمانش را بست. اگر قرار بود تمام شود، باید زود تمام شود. نمی‌خواست توسط مردم مسخره شود و یا نقل مجلس مجالس شود. خواستش همیشه همین بود، مرگی که آسان باشد و سر وقت.

مرد واقعاً دلیلی برای زنده‌گی نداشت، چند لحظه بعد متوجه شد او را سوار بر موتری کردند. گوش‌هایش صداها را نمی‌شنید، فقط تصاویر متحرک انسان‌ها بود که پیش چشمان مرد این طرف و آن طرف حرکت می‌کردند. دو تن از انسان‌های خیرخواه او را به نزدیک‌ترین شفاخانه منتقل کردند، پس انسانیت هنوز زنده بود. بعد از رسیدن به شفاخانه و گذشت دو ساعت سر و کله پسر و خانمش پیدا شد. کله و کومه خانمش پندیده بود، مرد چه توقعی داشت؟ دوباره باید نیش‌های خانمش را تحمل می‌کرد پسرش سلامی سردی داد و بعد صدای خانمش بود که روح مرد را خراشید: عافیت باشد، مرض خبر نمی‌دهد و انسان را زمین می‌زند. مرد حرفی نزد، به نیش و کنایه‌های خانمش عادت کرده بود. چه می‌کرد؟ نه دست ستیزی داشت و نه پای گریزی. مجبور بود بسازد و بماند در میان فامیلی که هیچ اهمیتی برای او قایل نبودند. چند لحظه بعد داکتر کفت: طبق نتیجهٔ معاینهٔ که انجام شده است، نلکه‌های طرف چپ قلب مرد مسدود شده است و قلب قادر نیست خون را به خوبی پمپ کند برای همین باید خیلی زود عملیات شود. مرد به گوش‌هایش شک داشت برای همین به داکتر گفت: متوجهٔ منظورتان نمی‌شوم. این درد را برای بار اول حس می‌کنم، داکتر با تاثر نگاهی به مرد انداخت و گفت: شرایط در افغانستان خیلی بد است و خیلی از دردها را ما در مقابل دردهای روزگار نادیده می‌گیریم. داکتر ورقی را به مرد نشان داد و گفت: اگر عملیات نکنید ممکن تا ۲۴ ساعت آینده دیگر با ما نباشید با فامیل‌تان مشوره نمایید و زودتر تصمیم‌تان را بگیرید. مبلغ عملیات در پایین ورق درج شده است. چشمان مرد فقط قسمت پایینی ورق را می‌خواند. مرد ورق را گوشه انداخت، چند لحظه بعد پسرش داخل شد و ورق را از روی زمین برداشت. مرد گفت: به داکتر بگو جوابم منفی‌ست، پسر متوقف شد، صورتش را چرخاند و گفت: که چه؟ می‌خواهی مردم به ریش‌نداشته‌ام بخندند و بگویند برای پدرش پول خرج نکرد؟ پدر؟ راستی فقط ام‌روز حس کردم پدرم دارم. از اتاق خواست خارج شود اما چرخید و گفت: برای آینده‌ام پس‌انداز کرده بودم، حال می‌فهمم انسان غریب را چه به رویا پردازی برای آینده؟ اینم حق پسری‌ام برایت پدر. پسر با پوزخند از اتاق خارج شد، مرد چندین بار حرف‌های پسرش را در ذهنش تکرار کرد. چرا پسرش این‌گونه با او رویه می‌کرد؟ جواب شب و روز زحمت کشیدنش این بود؟ این بود ثمرهٔ درختی که هر روز آب‌یاری‌اش می‌کرد؟ قطره اشکی از چشمش چکید، درد قلبش بیش‌تر و بیش‌تر شد. تقدیرش این‌چنین بود: عمل شدن به دست پسرش. مرد در لحظات آخر عمرش خداوند را به بزرگی‌اش قسم داد و گفت: فامیلم را به تو می‌سپارم.

پسرش در حال صحبت با داکتر جراح بود، نرسی گفت: یکی از مریضان قلبی جان‌ باخته است. پسر دوان‌دوان به سوی اتاق پدرش رفت. با دیدن چشمان‌باز پدرش ناباور به سویش دید، چه اتفاقی افتاده بود؟ مگر داکتر نگفت: وقت دارد؟ پسر خودش را به آغوش سرد پدرش دعوت کرد، چقدر دوست داشت برای یک بار هم که شده پدرش را در آغوش بگیرد؟ می‌خواست پدرش به او افتخار کند، درست همانند پدران دوستانش. چرا زنده‌گی مطابق میل او پیش‌ نرفت. صورت و دستان پدرش را بوسه‌باران کرد اما دیر بود، هیچ برگشتی در کار نبود و پسرش از حرف‌هایی اخیرش که آن را فدای پدرش کرده بود شدید شرمنده و خجالت‌زده بود. خودش را به این و آن می‌زد اما فایدهٔ نداشت. زنده‌گی همین‌قدر کوتاه و نامهربان است.

 

نویسنده: زهرا امیری

وصیت(داستان کوتاه)