۱۴۰۵/۱/۲۹

حفره ( داستان کوتاه)


با شنیدن صدای گریه فهمید طفل به دنیا آمده است، به دیوار تکیه کرد. حالش دست خودش نبود، دختر نمی‌خواست. معاینه تلویزیونی مشخص کرده بود که طفل پسر است، مرد در دوران بارداری متوجه خانمش بود نمی‌خواست به هیچ قیمتی تک‌پسرش را ازدست دهد. وارث می‌خواست، بعد این‌همه سال انتظار و داشتن دختر این‌بار بخت به رویش خندیده بود و قرار بود شاع‌پسری تولد شود. خیلی کنایه شنیده بود از دوست و دشمن بابت داشتن دختر و نداشتن هیچ‌پسری. از افکارش خارج شد و وقتش بود شاع‌پسرش را در آغوشش بفشارد. داخل اتاق شد و رو به خانمش باصدای بلند گفت تشکر می‌کنم. حال خانمش خوب نبود، چهرهٔ زرد و لب‌هایی که رو به سفیدی می‌زد نمایان‌گر ولادت مشکلی بود که گذرانده بود. خانمش همه‌جا را نگاه می‌کرد جز چشمان‌شوهرش. مرد گمان کرد خانمش بخاطر شرم چشم می‌دوزد. بی‌خیال این حرف‌ها شده و به برادرش زنگ زد و گفت گوسفند را آماده بگذار زمانی‌که شاع‌پسرم و خانمم داخل خانه شد زیر پای‌آن‌ها ذبح کن. به مادرم بگو برای فرزانه لیتی و گرمیانه بپزد. بعد از دادن سفارشات تماس را قطع کرد و زمانی‌که نرس داخل آمد دستش را به جیبش برد و چند افغانی را به عنوان مژدگانی برای نرس داد. به چشمان متعجب نرس خیره شد و گفت همه‌اش مال خودت. به هم‌کارانت هم می‌دهم، نرس خوش‌حال و با گفتن خداخیرت بدهد از اتاق خارج شد. قبل از این‌که به دیدن شاع‌پسرش برود کناز تخت‌هم‌سرش نشست و دست همیشه سرد خانمش را فشرد. برای خانمش گفت: می‌فهمی زن؟ نه نمی‌فهمی، احساسم را هیچ‌کسی درک نمی‌تواند. حس‌می‌کنم بهترین و خوش‌چانس‌ترین مرد دنیا هستم. این‌ها همه از برکت تو است، بگو برایت چه هدیه بگیرم؟ خانمش دستش را از گرمای دست مردش خارج کرد و هیچ نگفت. مرد با خودش گفت شاید ناز می‌کند و باید نازش را وردارم. چند لحظه بعد دروازه تَک‌تَک شد و خدمت‌کار با دستهٔ گلی داخل اتاق شد و گفت آقای شایان؟ مرد گفت بلی. خدمت‌کار گل‌ها را به دست مرد داد و بعد گرفتن پول از اتاق خارج شد. مرد گل‌ها را کنار تخت‌هم‌سرش روی میز گذاشت و گفت ناز کن، من که نازبردارت هستم. ولی ازم رو نگیر، زنش باصدای بلند گریست و هر دقیقه بعد میان هق‌هق‌هایش می‌گفت مرا ببخش. مرد فهمید خانمش از ضعیفی هزیان می‌گوید خاموش ماند. در زیبایی گل‌ها غرق شده بود که دروازه باز شد ونرس با طفل به اتاق قدم گذاشت. مرد از خوشی زیاد قلبش به شدت می‌تپید، ترس داشت قبل ازآغوش گرفتن شاع‌پسرش نمیرد و ارمان به دل نماند. نرس با خوش‌روییرو به مرد گفت بنشینید و دختر‌گُل‌تان را بگیرید. مرد دستانش راپایین کرد و گفت خانم اشتباه می‌کنید احمد شایانم و طفلم پسر است. نرس تبسمی کرد و گفت آقاجان طفل که پسر و دختر ندارد، ماشاالله صورتش مثل ماه است، خدا برای‌تان حفظش کند. مرد دستان لرزیده‌اش را پایین کرد، حس می‌کرداتاق و افرادش دَورِ‌سرش چرخ می‌زنند. از گرفتن طفل امتناع ورزید و به سوی خانمش حرکت کرد. حال می‌دانست چرا خانمش به چشم‌هایش نگاه نمی‌کند؟ رو به خانمش گفت: می‌بینی فرزانه؟ قرار است دوباره سوژهٔ عام و خاص شوم. ام‌روز این طفل روی زخم قلبم نمک پاشید، نه جای این طفل این‌جا نیست. این طفل را سر به نیست می‌کنم، خانمش گفت: این چه حرفیست که می‌زنی؟ طفل که گناه ندارد. مرد طفل را از دستان نرس گرفت و فراررا بر قرار ترجیع داد. طفل بخاطر فشرده شدن زیاد شروع به گریه کرد، اما مرد نه‌می‌دید و نه‌می‌شنید. طفل را در عقب موترش گذاشت و موتر را حرکت داد. نمی‌توانست این طفل را درون خانه‌اش جا بدهد، بهتر این است که سر به نیستش کند و به قوم بگوید طفل پسر بود ولی عمرش ماندنی نبود. صدای این طفل اعصابش را به بازی گرفته بود، حس دل‌بدگی او را وادار می‌کرد تا استفراغ کند ولی تا تمام شدن مسیر باید صبر می‌کرد. از شر این طفل باید خلاص می‌شد. وقتی در متروکه رسید، موتر را متوقف کرد. از موتر خارج شد و دنبال وسیله گشت تا حفره حفر کند. بعد از جستجوی زیاد تکهٔ از آهن را یافت و با آن مطابق اندام طفل حفره را حفر کرد. قطرات عرق از سر و صورتش می‌ریخت.بلند شد و دنبال طفل رفت، طفل دیگر گریه نمی‌کرد. مرد طفل را همانند تکه کثیف دور از بدنش گرفت آن را درون حفره گذاشت. یک‌باره از آرام بودن طفل ناراحت شد و خواست ببیند آیا زنده است یانه؟ ولی نصف راه به خودش آمد و گفت قرار بود بمیرد. دلش نیامد بالای آن خاک بریزد، با خودش گفت قبر برای چنین طفلی وحشت‌ناک است. سوار برموترش شد و به طرف شفاخانه حرکت کرد. در وسط راه عذاب وجدان گریبانش را سخت فشرد، مسیر عبور و مرور آکسیجن را گرفته بود. دوباره به متروکه برگشت، حال که با خودش فکر می‌کند می‌بیند که دهن‌مردم بسته نمی‌شود و مردم حتی پشت خدا هم حرف می‌زنند.

در طول را با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت دختر را نگه‌دارد، چه فرق می‌کند چهار باشد یا پنج دختر؟ وقتی چهاردختر را بزرگ کرده است پنجمی را هم می‌تواند. بالای حفره رسید و آن را خالی دید. اطراف را مشاهده کرد و فهمید آدرس درست است ولی طفل کجاست؟ پاهایش شروع به لرزیدن کرد و با خودش گفت پدر هرگز قهرمان زندگی دخترش نبوده است، پپدری شبیه من فقط ویران‌گر زندگی دخترش است. آفتاب گرم سوزان بالایش می‌تابید، اشک‌ها راه خودشان را پیدا کرده و شروع به باریدن کردند. نفهمید چقدر زیر آفتاب سوزان ماند و اشک ریخت؟ موبایلش زنگ می‌خورد ولی دستان مرد ضعیف بود و قدرت نداشت جواب دهد. بلاخره جواب داد و صدای فرزانه روحش را خراشید.

_ سلام احمد جان می‌شنوی؟ طفل را کجا برده‌ای؟ نرس‌‌ جدیدالشمول اشتباه کرده است، طفل ما پسر است، متوجه‌اش باشی. بیا خانه تا شکر به‌جا آوریم. مرد با شنیدن صدای خانمش قدرت تکلم را از دست داد، صدای عجیبی از دهنش خارج می‌شد ولی در گوش فرزانه این صدا نامفهوم بود.

 

نویسنده: زهرا امیری