شاید هزار بهار سکوت هزار مرگ نیست
شاید بهشت گم شده را هزار درد نیست
تهی شد از افکار و پیمان دلاویز
گفتند و پریدند و اوج سرد نیست
گفتا!
گفتا که منم قدرت لایل و کمانچی
هر زخم زنم و لعل زنم و شهر به ماچی
مردم که بمیرند و نمیرند وخواهند مرد
این ذره گناه شماست و به من چی
یک ذره به خود آیید و حقارت کسلی کن
تا رهگذران خندیدن و بستند به توپچی
آخر نمیدانید که انسان شود عالی
این کهنه خمار و می اغیار و به من چی
ای دم
ای دم نفس از کنج خرابات بدر کن
واصل و فاصل مشو از گنج خبر کن
شاید رسد آن رسن از گاوان سیاسی
وز خواندن خرس و خروسش با خبر کن
برخیز و تمام کن این سخن هذل و هذالی
کز خون جگر رگ رگ دنیا را خبرکن