صفحات

۱۳۹۶/۳/۷

شاید هزار بهار سکوت مرگ نیست

شاید هزار بهار سکوت هزار مرگ نیست
شاید بهشت گم شده را هزار درد نیست 
تهی شد از افکار و پیمان دلاویز 
گفتند و پریدند و اوج سرد نیست 

گفتا! 
گفتا که منم قدرت لایل و کمانچی 
هر زخم زنم و لعل زنم و شهر به ماچی
مردم که بمیرند و نمیرند و‌خواهند مرد 
این ذره گناه شماست و به من چی 

یک ذره به خود آیید و حقارت کسلی کن 
تا رهگذران خندیدن و بستند به توپچی 
آخر نمیدانید که  انسان شود عالی 
این کهنه خمار و می اغیار و به من چی 

ای دم
ای دم نفس از کنج خرابات بدر کن 
واصل و فاصل مشو از گنج خبر کن 
شاید رسد آن رسن از گاوان سیاسی 
وز خواندن خرس و خروسش با خبر کن

برخیز و تمام کن این سخن هذل و هذالی 
کز خون جگر رگ رگ دنیا را خبرکن 

وصیت(داستان کوتاه)