خیلی نگران دردهایم هستم، هر روز و همه وقت و حتا هر ثانیه تپش قلبم و رانش درد در عمق وجودم بیشتر می گردد و من با آه سردو عمیقی غمگین و افسرده، تنها و غمگین در سکوی سخت و پر از ریگ و سنگ های شپش زده زندگی، تکیه میدهم و خودم را دراز می کشم تا درد هایم کمی تسکین یابد
با دراز کشیدن نه تنها که دردهایم تسکین نمی یابد و مغزم را نیز می فشارد و درد روی درد قرار می گیرد و هیچگاه خودم را تسلی نداده ام چون حسرت خورده ام و حسرت خواهم خورد تا آنجا که خیلی خیلی نگران نادانستن هایم باشم و آنقدر بدانم که که دیگر هیچ ندانم و خودم را احمقانه ترین بشمارم و به خودم به پشیزی اهمیت ندهم و آنروز را خیلی خیلی دوست دارم که احمق ترین باشم و همگی دنبال من آید و سنگ بزند و سروصدا هایی همچون رگبار ها از کنارم عبور کند و من عاشقانه از همه جا عبور کنم و لبخند بزنم