صفحات

۱۳۹۶/۵/۱۰

حقارت

آنکه زخمی بر فراز خلق آویخته
منت و کبر و غروری 
فسق و فاسق را شروری 
منت اندر کام مردم
این حقارت نام مردم 
رمز زتدگی بگذاشته 

رسم کار و زندگی 
فرسوده بار بردگی 
قدرت صدای زندگی 
غافل ز شهر سوخته 

ما هم دستان دیگریم
عز و وقار همیم 
گلبرگ و بار چمنیم 
این را بدان آسوده 

شاید حصار  چون قمار
برگ و دیار  انتظار 
واخر همه آسوده 


مرد حقارت گو برو 
ملت صدائیست چون گهر 
هر روز فریاد می کشد 
نه راه را پیموده و خسته


وصیت(داستان کوتاه)