آنکه زخمی بر فراز خلق آویخته
منت و کبر و غروری
فسق و فاسق را شروری
منت اندر کام مردم
این حقارت نام مردم
رمز زتدگی بگذاشته
رسم کار و زندگی
فرسوده بار بردگی
قدرت صدای زندگی
غافل ز شهر سوخته
ما هم دستان دیگریم
عز و وقار همیم
گلبرگ و بار چمنیم
این را بدان آسوده
شاید حصار چون قمار
برگ و دیار انتظار
واخر همه آسوده
مرد حقارت گو برو
ملت صدائیست چون گهر
هر روز فریاد می کشد
نه راه را پیموده و خسته