صفحات

۱۳۹۶/۵/۱۳

خاکستر باد زده

آدمیان دست در گریبان هم اند از بدو تولد الی مرگ بوستان مرگ را سبز نگه میدارند و از نابودی یکدیگر لذت می برند و آسودگی را در نابودی می بینند 
نمیدانند که آسمان آتشین  زمینیان را می سوزانند و هیاهوی مرگ گوش های همه را کر می کند و فریاد ها بلند است و نعره زنان کمک می خواهند 
دستان خالی را هر طرف می رانند و رَم می کنند کسی نیست ورَم های قلوب داغ مرگ آور بیشتر میشود و شعله ها سوزانتر!!!
فریاد بی جواب، اشک ها همچون دریاچه جاریست خون ها همچون بنزین در شعله وری کمک می کند قلب به یاد رفتگان و گرفتگان و مرگ آورترین شکنجه ها و بدنام ترین اشخاص که فقط از جان آدمیان جهانی می ساختند ، می افتند و چاره چیست؟ 
فقط رفتن! 
رفتن بی سرو بی پا 
رفتن از بدنامی و بدبختی 
چشمان نظاره گر، تصویر های در حال مرگ بیچارگان را می بیند و گوش ها صدای مظلومان که وحشیانه ترین حالت مرگ را دیده اند و جان باخته اند، تکرار می کند 
چاره چیست؟ 
هیچ، جز رفتن 
شعله ها تیز تر میشود و انسانهای نزدیک به مرگ نیمه سوخته،  نیمه عریان، نیمه بریان و نیمه نفس در میان دشت های شعله سوزان می افتند و استخوانهایش آتش می گیرند و دندان بر جگر مظلومان گذاشتن و کارد بر استخوان رساندن همین است که می بینی و می سوزی و خاکسترباد زده در آسمانها می رقصند 
رسم روزگار همین است که عریان و بی پرده همه چیز را از نو تکرار می کند و چاره ی نیست
جز رفتن !!!!!!!!!! 

وصیت(داستان کوتاه)