صفحات

۱۳۹۶/۵/۱۵

بخش نامه ملک بی ادب

همه جا بوی مرگ، مردمان را در اندوه عشق، محبت، شرافت، عزت و سربلندی عزیزان که در محاصره خلق حاکم اند قرار دارند.
عطش از دیدار و نگاه های انتظار طراوش میکند و قلب ها می تپد و رویا ها شکل میگیرد 
بوستان زندگی لبریز از همه چیز رنگ شقاوت می گیرد 
نفس های گرم و دل انگیز بوی بغاوت می گیرد 
کجا برم کفیل که دست آلوده است 
جسد سرد نقش و جگر خاک می گیرد 
چقدر انتظار سخت است میله های زندان شکنجه ات کند و صدای سربازان اذیتت کند و هق هق زخمیان و زوزه زندان بان و شلاق دژخیمان تمام بدنت را خسته کند و دیواری جز دیدار چشمانت نباشد و سیاهی شب و تاریکی روز غم بارت کند 
مسرانه میخواهدت 
آنکه انتظار تو را می کشد 
آنکه بوی عطر تو را دارد 
آنکه مهتاب در افق بیکران زندگی اش هستی 
بی تابانه میخواهدت
اینجا ادب بهانه ایست که مردم طلبد و چشم دید مردم باشد و گور بی ادبی کند 
ادب فروش، قرص سقط ادب را گرفته است و می بلعد و می جود تا زایمانش سرعت گیرد 
ملک بی ادب است بخش نامه غم و اندوه  زندگیست که فریاد می کشد و دلخراش گونه قد های آدمی را سربرهنه می کند 
مُلک بی ادب هزینه می خواهد هزینه ی به قیمت جان و مال و ثروت و دارایی 
همه را برد 
همه رفت 
تنها من و ما با آنکه دانش طلب اند و جهل پرست، مانده ایم 
صدای ما گلوله خفاست که باید از مسیرش شلیک و قلب را نشانه گرفت 
تا نجات جان جگر گوشه هایمان با چشمان پر از اشک، قلب اندوه، دستان لرزان، بدن کسل و عمر از دست رفته ببینیم 
این بزرگترین افتخار ماست که بدان خواهیم رسید

وصیت(داستان کوتاه)