تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)
میمیرم از بی کسی
بی همزبانی
بی هم سرشتی
می میرم
آنجا که آفتاب غروب نداشته باشد
قناری ها کنارم باشند
آواز بخوانند
پر بکشند
کنارم دایره کشند
می میرم
می میرم
به یاد آنروز جسد های نیم سوخته در آفتاب سوزناک
هر کی نظاره می کرد
مردگان می خندیدند
با نیم چشمی های بسته
به آدمیان دور و برش می خندیدند
می میرم
می میرم
کنار مرقد که سالها آب نپاشیده مانده
آفتاب درد هزار ساله اش را رفته
روی جسدی ترک ها
آهسته برداشته
مبادا دردی از دهان مردگان سر به آسمان بلند نماید
سفره عظیم درد را پهن
همه را کنارش کشد
و
بحال هم بخندند
بگیریند
دنیا همین است که من میمیرم
تو می میمیری
همه می میرند
تنها درد های نگفته
شکوه های سر رسیده
بازبان مردگان
سخن می گوید
این دم آخر مرگ است .......