صفحات

۱۳۹۶/۸/۲۰

من لانه ی در دنیا ندارم

تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)

من لانه ی در دنیا ندارم

هیچ کسی کنارم نمی نشیند و به سخن هایم گوش دهد و مرا در یابد که تشنه ی مرگم٬ هیچ شعله ی روشنی نمی تابد پیش چشمانم تاریک است و روشنایس را نمی بیند 
چگونه به زندگی باور کنم 
چگونه خودم را با نادانی هایم بفریبم 
چگونه از خوره های درونم نجات بخشم
هر انسانی پیرو دینی و مذهبی است حتا برای مذهب دروغ میگوید خیانت می کند برای حفظ جایگاه، همه چیز را میفروشد آنکه از صبح تا شام دشنه های شکم گنده ها را میشنود نیرویش را در برابر پول و کار میفروشد در آخر شب از همه چیز بدهکار است از چشم مذهب بدهکار تر است شکم گنده ها بیشتر چشم چرانی می کند اخطار جهنم میدهد از بهشت نا امید می کند
ما چقدر احمقیم نادانیم برای چند شکم گنده و‌مزخرفاتش جان خود را فدا میکنیم از همه چیز میگذریم عزا برپا می کنیم
وقتی نفست را گرفت رجز خوانی های دروغ و‌خیانت شیوع میکند راه ها مسدود میشود قدر و حرمت کی کند و در آخر میگوید این احمق هم به خاطر حفظ شکم گنده ی و قدرت من در میان مردم، مرد چند کلمه از زبان بی خردان عرب می گوید ختمش میکند و برمیگردد
این دنیا پر از مشت دروغگویان است صادقترین انسان که همسرشماست برای شما دروغ میگوید می فریبد برای نجات خودش
دروغگویی های که برای نجات بشر است دروغگویی های بهشت و جهنم کجاست خدا برای چیست و کی را تا بحال نجات داده آنکه فقیر بوده رفته رشته کارش را تغییر داده صاحب ثروت شده و آنکه ثروتمند بوده خطا کرده که فقیر شده
بگویید که خدا بدرد چه کسی خورده و‌کی از آتش نجات داده که ابراهیم را نجات داده باشد
خیلی ها دانایند ولی اظهار دانایی نمی کنند و خودش را در میان تهی دست ترین جاهلان فکر و خرد پنهان می کند و‌می ترسد مبادا کسی از زبانش چیزی بشنود یا از تملق پیش میرود و‌خوش خدمتی میکند و‌خودش را مثل اعراب برده فروش و تن فروش، به فروش میرساند
لانه من هم در میان همه این بدبختی ها، دروغگویی ها و خودفریبی ها سوخته است آتش گرفته است و من جایی برای زندگی ندارم
در دشت و بیابان هر دم شدم سرگردان
گو آن خدایت را آید دهد نجات کان
قفل دلها بشکند راز مرگ ها برکند
تا خون بریزد در رهش رهیم نجات از خادمان

زولانه را روز اول به فکر من زده است کلیدش را پنهان نگهداری می کنند من نتوانم دسترسی داشته باشم ورنه همه همانطور که لجنی اند از لجن پست تر میشوند بوی تعفن دنیا را پر میکند گند شان میزند و بازار حرف فروشی و شکم گنده ی ختم میشود.
همه عقل دارند و تهیدست نیستند نیاز به تربیه دارند و درست کلید عقل را باز نمی کنند تا ببینند که داخل اتاق چیست؟ آیا میشود زندگی کرد یا نه راهش را عوض کرد
ترسو ها همینکار را نمی کنند و به دیگران آسیب میرسانند استفاده جویی را در اوج کمالش میرسانند و تمام هسته ی فکری را تخریب و آخر هم از چیزی میترسانند که هرگز وجود نداشته است.

وصیت(داستان کوتاه)