تنها فهم حقیقت زندگی است که انسان به آزادی میرسد(حسن سروش)
دستار غریبانه ی
در کشاکش با آفتاب
پریشان سوختن است
آنکه کهربایی دارد
از درون کاشفان غریبه
میگذرد
و از آفتاب دوری می گزیند
آفتاب بر همگان می تابد
غریبه های ناتوان
تا غروب
تا دل شب
از گرمای مرگ بار
در تاریکی زندگی بی نام و نشان
رنج می برند
کسی دست یاری نمیدهد
دیوار های شهر
جاده ها
همه استخوان غریبه هاست
روی هم چیده شده
اطلس پوشان
رژه میروند
و مرگ غریبه ها را می نگرند
هرگز!
برای غریبه ی
احساس ندامت ندارند
غریبه ها
ستون زندگی بشر اند
درکش کنید
حرمتش بدارید
همه
گلستان یک چمن ایم.....