آسمان، خُلق تنگی بر طبیعت آرام و دریاهای خروشان و کوه های سر به فلک کشیده بازمانده امواج عصر آب و طوفان است، گرفته است گاهی می غُرد گاهی می گیرید گاهی زمین را به اندازه محبت دو معشوق دلباخته لبریز می نماید گاهی جشن مرگ و تولد می گیرد گاهی ذغال های را به فضا پرتاب می کند و خُلق زنده جان های چشم چران را تنگ می نماید.
آسمان طینت آرام بهشت نیست به زمین خصلت بهشت ببخشد آسمان کینه دلدار دل است در سرد ترین نقطه ی این خصلت چمنی را می سوزاند وچمنی را گلستان بهشت می نماید.
پرتاب دل اندر دل، مهتاب شبستان است
لیبرال کفن پوش خوناب نیستان است
به وسعت کهکشان مِهر، لبخند آسمان، نمکی شوریده ی است در دل هر رهگذری سر به زمین گذاشته؛ از تشنگی محبت، میان ابحار عمق می طلبد جایی برای بوسیدن نیست جایی برای راه رفتن نیست
همه جا عجیب است درختان از سر میسوزد و از بُن میروید پ تنه میان آتش و زندگی ایستاده است
این چه جهان تمسخر کلام و محبت و عشق و سرافرازی و سر افگندگیست گیسوان معشوق میان انبوه خون شسته میشود و نهار معشوق در دیگدان استخوان آتش گرفته آماده میشود
اما اینطرف تر، گیریه آسمان بر سفره ی پهن شده محرومان زندگی، می طراود، کسی جوابی ندارد لباس های خیس شده و نان آب رسیده و زمین دفن شده همه رنج بی نهایت است
سرنوشت ما؛ گرِه همه زشتی ها و قباحت هاست