لک لک از آنسوی دریا
پار کشان میل خاک متزلزل کرده است
بانوی خوش تاج و تخت
میل و تکفل کرده است
باخبر از ظلم خویش، ظلم قوم و ننگ خویش
اطلس و دیبای حوری
حامل چنگ کرده است
خون ریزان طرح مرگهم زمین و هم کلام
بهر هر کام و کلامی
عزت جنگ سر کرده است
سالها در سِر خویش پوشیده اند
موج سرخ بحر را بگزیده اند
گاهی ایندم خوش خرامی می کند
گاهی ذره در سمک افگنده است
بی خبر
آتش مزن حیطه ی اموال خویش
ظلم برچین
چشم بالا چه چمن آمده است