صفحات

۱۳۹۶/۱۱/۲۵

دین و ایمان کی ز عشق و عاشقی رهانیده

از عشق زبانی به جهان آواره است 
منت هر آدمی سنگ خار و خاره است

شه زبانی عشق نام دوستی آرد ز کف
تیغ استبداد حاکم عاشق و هم چاره است

هر که عاشق شد بهایش کنج زندان و‌ تجاوز
یا که رفتن در قفای خاک هم همواره است

دین و ایمان کی ز عشق و عاشقی رهانیده 
لُب هر کام و زبانی چاره ی افسرده است

آدمی هر روژ را با عشق سر تا پا رسند
خادمان تعقیبی چشمان بد را تابنده است

گو برای هر نفس از عشق فریاد برکشید 
تا بدانند عشق ناب قوت آزاداه است 

دست معشوق گیر و مهرش را بران همچون نور
تا گدای عشق گردند ماه ما شهزاده است 

وصیت(داستان کوتاه)