آنچه زبان تلخ زندگیست
حقیقت رویاهای دور افتاده در افق لایتناهیست
فریاد دور افتاده ترین سخن حقیقت
پنبه در گوش
نخی بر دهن
و لایه ی در تفکر است
مبادا
سخنی از جنس حقیقت را
مهمان دریچه ی کوچک دیگران کرده باشی
حقیقت
حباب ترکیده و سخنی زنجیر شده یخستان هنر بی هنریست
قدمی بردار
ستایش ملوکان زهر نوش
و ستیزه جویان افراط گر
و پیمان عهد شکن موریانه چران را
روی نور داغ آفتاب تازه طلوع شده
بگذار و دودش را همچون سیگاری تلخ بکش و لذت ببر
حقیقت این است
که چماقی میان زهر و ذخیره گاه افراطیت
به مشعل در آید و همه را بسوزاند
تنها یادگار زندگی آزاد مردان
سخن تلخ حقیقت است
همچون تیری در قلب دیو سرشتان
می روید و نشانه میرود
خشم می گیرد
و تو داعی حقیقت باش
سیگارت را فوت بزن
و نگاهی به پشت نینداز
و افق روشن نزدیک خواهد بود