صفحات

۱۳۹۷/۱۱/۲۵

ما شرابی های مست هرگز ندانیم مرگ چیست؟

روزی هر آدم زخاک، با خاک یکسان میشود 
مطرب و میخانه ها با عشق جبران می‌شود 

شیخی دم از روز محزون و جزا زند
هر کدام را برگه تا مرگ امضا میشود 

عاقل و فرزانه ها خیرالبشر های زمان است
کنج هر خانه صدایی وا ویلا میشود 

چه رسد بر آدمی ؛ آدم گریبان گیر شود 
هر کی را حق و نصیبی بهر فردا میشود 

مستبد آید بدست محرومین کُنج دهر 
خود برای خلق، ترسیم و رسوا میشود 

ما که زیستیم بهر خود داریم ادای خویشتن 
زین چه سود؟ مردی کشاکش اِنس پیدا میشود

مرگ هست ای عزیزان لیک اینگونه نیست 
هر خرقه تن آید نوای مرگ غوغا میشود 

بروید دارالخلافه عیش نوش خویش را 
روزی هم آخر مرگت بهر جنبنده هویدا میشود 

ما شرابی های مست هرگز ندانیم مرگ چیست؟ 
میرویم تا برگ برگ دل چه زیبا میشود 

وصیت(داستان کوتاه)