آتش بر درون گرسنگان فواره می کند و زبان آتشین خشم درد در اندوه و نفس های هر گرسنه درون شهر زبانزد بینوایان شده اند و انسانهای بی حس و خیال حلقه های محکم، اطراف قحطی زدگان کشیده اند حصار ها محکم اند و دیوار ها بلند!
اینجاست بهشت گم شده ی جان ملتون و بیگانه ی آلبرکامو
نگاه مغرضانه دولت مداران و سیاسیون قرن خشم بر چهره چروک شده و سرد شده گرسنگان را افروخته اند و سردهای فصل و زمان اندوه خیره به درگاه مرگ شده اند و نداهای گرسنگان خاموش در ستونی گره خورده اند.
کسی را یاری نگاهی نیست به درهای گرسنگان
مرگ برایوان گرسنگان شترخوابیده است و یارای برای رهایی ندارد
چه مذلتی
چه نفس های خیش خیش گرسنگان
حتا فلک، انگشتر زیبایی به میان انگشتانش گذاشته است
مردم
مردم!!!!
همه هم جنسید
چرا نگاهی به در و دیوار گرسنگان نمی اندازید؟
مرگ بردرهای گرسنگان سایه افنگنده است و پنجره های بسته شده امید به زندگی را شکسته است و گرسنگان از لرزش و آتش خشم گرسنگی فریاد سکوت می کشند و چشمان گره خورده اشک، گویای سخن های نگفته است.
دریابید ! آنان که از گرسنگی در بستر مرگ خوابیده اند و سکوت آرزوی رسیدن به لقمه نانی است.