با
چشمانم افتادن موهایم را به روی زمین تماشا میکردم. روبروی آیینه نشسته بودم و
توان نداشتم صورتم را ببینم. مادرم به بختبدم اشک میریخت، دستانش در وقت قیچی
کردن موهایم میلرزید. خودم اما رو به راه بودم، آدمی باید پذیرای نوشتههای
سرنوشتاش باشد. هرچند قلم در وقتن نوشتن قَی کرده بود و نوشتهها از خطوط بیرون
شده و در عقب کاغذ منتشر شده بودند. هیچکاری از من ساخته نبود، با گذشت هر لحظه پیر
و پیرتر میشدم. نه از خداجان گِله دارم نه از بندههایش، راستش تا حال با خودم در
این خیالم که چگونه سرم را از مردم بپوشانم؟ کَلبودنم ظاهر مرا چگونه نشان خواهد
داد؟ مگر زیبایی یک دختر در موهایش نیست؟ تراشیدن سرم یک ساعت دوام پیدا کرد، بعد
از یک ساعت مادرم را دیدم که با شانههای خمیده موهایم را از زمین برداشت و هِقهِقکنان
به خارج از اتاقم رفت. من ماندم و دختری که موی نداشت. من ماندم و آیینهٔ که قرار بود منِ ابدی را
نشانم دهد. اتاق خالی بود و بغضام با صدای بلند شکست. دستم را به سرم رساندم، از
تصور موهایی که دیگر نبود حالم از خودم بههم خورد. تقدیر همین بود که با واقعیتها
روبرو شوم، باید طعم تلخ و زهرآگین این زندگی را بچشم. بعد از بارها کوشش خودم را
در آیینه دیدم، از دیدن تصویری که در آیینه بود دیوانهوار خندیدم. دختری که مثل
بچهها شده است. بینیام سرخ، کومههایم از فرط شوری اشکهایم شاریده بود و فَرقسرم
که موی نداشت. امروز قرار بود با نامزدم برای اولین پیچکاری تومور مغزی بروم. دو
ماه قبل با نامزدم چَکر رفته بودم، در راه ضعف کردم وقتی به داکتر مراجعه کردم گفت
باید معاینهٔعمومی
شوی. بعد از گرفتن نتیجهٔ معاینهٔعمومی
فهمیدم تومور دارم. نمیخواستم موهایم را از دست بدهم ولی نامزدم برایم گفت ترا بهخاطر
زیبایی و چهرهات دوست نمیدارم بلکه برای سیرتات دوست میدارم. این دو ماه را
با مشاوره داکتر و همکاری نامزدم سپری کردم، خدا را بهخاطر داشتن چنین انسانی در
زندگیام شاکر هستم. نمیدانم پاداش کدام کارم است؟
با صدای
پیام موبایلم دست از گذشته و فکر کردن به این و آن کشیدم. نامزدم پیام داده بود،
فکر کنم باید مانتویم رابپوشم تا نزد داکتر برویم. پیامش را باز کردم، نوشته بود:
مینۀ عزیزم
سلام امید دارم این متن را بارها بخوانی و مرا همانند همیشه درک کنی. زندگی مملو
از خاطرات بد و خوب است، من و تو شروع زیبایی را باهم داشتیم. تو برایم خاصترین
دختر روی زمین هستی، شاید باور نکنی ولی در خواب و بیداریام جز تو کسی نیست،
انسان هرکسی را فراموش میتواند ولی تجربهٔ اولینهایش را با شخص
دلخواه هرگز. مرا ببخش که نتوانستم فامیلم را قانع بسازم تا تو را در کنارم نگهدارم،
متأسفم که اینرا میگویم. من و تو دیگر همانند دوعاشق بیگانه هستیم، تقدیر ما
را در دو مسیر مختلف و دو خطوط موازی قرار داد، این خطوط هرگز به یکدیگر نمیرسند.
کوشش کن زندگی کنی، نتوانستم اینجا بمانم بههمین خاطر افغانستان را ترک میکنم.
خاطراتت را با خودم میبرم، بعد تو هیچ کسی همراه و همدَم من نخواهد شد. برای من
تو مهتاب شبهای تاریکام هستی. یکدانه ام مواظبت باش، تو مینه زندگیام هستی.
نویسنده:
زهرا امیری