۱۴۰۵/۱/۲۹

فرشاد( داستان کوتاه)

 

موبایل را به سمت آینه پرتاب کردم، آینه شکست و در آیینه شکسته تصویرم را دیدم. یک ماه پیش زمانی‌که خشویم از مرضم خبردار شده بود، به خانه‌ام آمد و گفت باید پسرش را رها کنم، چون نمی‌توانم زن خوبی برای پسرش باشم، وقتی نامزدم خبر شد برایم وعده داد، فامیلش را متقاعد می‌کند ولی فکر کنم در نبرد با خانواده‌اش شکست خورده است. این پایان زندگی‌ام بود، دی‌گر به چه امیدی زندگی کنم؟ جز مریض رو به مَوت چیزی نیستم، سخنان خشویم در گوش‌هایم تکرار می‌شد: تو دی‌گر به درد پسرم نمی‌خوری، نمی‌توانی زندگی پسرم را خراب کنی. بعد عروسی اگر باردار شوی طفل‌ات ناقص است و تو خودت ناقصی، مو که زیبایی دختر است را نداری. نمی‌توانم پیش قوم و خویش بگویم عروس‌ام تومور مغزی دارد. از چوکی بلند شده و به طرف دروازهٔ اتاق رفتم. پاهایم در برخورد با شیشه‌ها زخم شدند، هیچ دردی را حس نمی‌کردم دردم به مغز استخوان رسیده بود. برای پیدا کردن چگونگی خودکشی‌ام چهارطرف اتاقم را دیدم، چشمم به بوتل شیشهٔ خورد که داکتر هدایت داده بود هفتهٔ یک‌بار از تابلیت درون بوتل بنابر قوی‌بودنش استفاده شود. تابلیت‌ها را در کف دستم انداخته و آن‌ها را در دهنم انداختم. بعد از قورت دادن تابلیت‌ها یک گیلاس آب نوشیدم، بعد از گذشتن دقایقی چشمانم تمام اتاق را تار می‌دید، بی وزن شدنم را حس می‌کردم. صدای باز کن بازکن، را می‌شنیدم ولی مغزم توان تشخیص کردن این را نداشت که صدا متعلق به چه کسی است؟ پایان من و سرنوشتم این‌گونه بود.

بخاطر خوردن صبحانه بالای دسترخوان نشسته بودیم، وقتی یک قورتی از چایم را نوشیدم فهمیدم بوره ندارد. خطاب به مادرم گفتم: ننه‌جان بوره نداریم؟ مادرم این پا و آن پا می‌کرد، با تن صدایی که به مشکل شنیده می‌شد گفت: نه. گفتم: برو از پدرکلانم بخواه، معلم می‌گوید صبحانه باید شیر بنوشید تا استخوان‌های بدن‌تان رشد کند ما که شیر نمی‌نوشیم لا اقل بوره که باشد. مادرم بعد از تعلل از جایش بلند شد، از اتاق خارج شد و وقتی متوجه شدم قندانی بوره را با خودش نبرده است با خوش‌حالی قندانی را برداشته و به دنبال مادرم روان شدم. هنوز دو پتهٔ زینه را پایین نیامده بودم که صدای پدرکلانم را شنیدم: چه است هر روز پشت بوره می‌آیی؟ یگان روز بدون بوره گذاره کنید، هر روز که نمیشه بخورید. نِق‌نِق‌های پدرکلانم را من و مادرم یک ساعت شنیدیم آخر با بسته‌شدن دروازهٔ اتاق فهمیدیم قرار نیست بوره بدهد. برای این‌که مادرم نداند گپ‌های آن‌ها را شنیده‌ام خیلی زود به طرف اتاق رفتم. بالای دسترخوان نشسته و یک لقمه نان را در دهنم انداخته بالای آن چایم را که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، نوشیدم. لقمه از گلونم به سختی پایان رفت، مادرم سَر خم داخل اتاق شد. بین من و مادرم حرفی رد و بدل نشد. برای این‌که مادرم متوجهٔ حالت بدم نشود از جایم بلند شده گفتم: ننه‌جان خدانگهدار. مادرم با صورتی‌که لب‌هایش خندان و بود چشمانش گریان گفت: برو به سلامت عزیزم. از گوشه‌گوشه برو و یادت باشد با بی‌گانه‌ها جایی نروی، این نصیحت‌های مادرم تا دهن دروازهٔ حویلی ادامه داشت. کار هر روزش همین بود، بدون خستگی مرا نصیحت می‌کرد. خریطهٔ آبی‌ام را در شانه‌ام انداختهپو به طرف مکتب روان شدم. روانه شدن در راه مکتب تمام حس‌های منفی صبحم را ازم دور می‌کرد. بعد از سپری کردن مسیر مکتب، به مکتب رسیدم. کاکا احمدشاه کسی‌که نگهبان مکتب بود با پیشانی باز سلامم را علیک گرفته و سرم را نوازش کرد. خوش و خوشان داخل مکتب شدم. در قسمتی از حویلی بچه‌ها جزبازی می‌کردند. ما شاگردان همین‌گونه ساعت خودمان را تیر می‌کردیم، با ذغال خانه‌های خالی رسم کرده و جز بازی می‌کردیم. خیمهٔ‌ما آن‌طرف‌تر بود بعد از کمی ساعت‌تیری داخل خیمه شدم. از خریطه‌ام توشک‌چهٔ خود را کشیده و آن‌را روی زمین انداختم. با دیدن تقسیم‌اوقات فهیمدم که ساعت دوم مضمون ساینس داریم. از استاد ساینس خوشم نمی‌آمد، تحقیر و توهین عادت همیشگی‌اش بود. انسانیت را بلد نبود، از کلمات استفاده می‌کرد برای بد و بی‌راه گفتن به اشخاص. دو روز در هفته ساینس داشتیم و این دو روز بدترین روزهای هفته‌ام بود. همیشه دعا دعا می‌کردم در وقت ساینس استاد متوجهٔ حضورم نشده و از من سوال نکند. ساعت اول مثل هر روز دیگر خیلی زود گذشت و ساعت دوم درسی فرا رسید. وقتی استاد ساینس داخل خیمه شد، تنها و تنها صدای نفس‌ کشیدن بچه‌ها شنیده می‌شد و بس. بدون هیچ احوال‌پرسی و سلامی گفت: کتاب‌های تان را بیرون کنید. پای راستش را بالای پای چپش گذاشته و از شاگردان سوال می‌پرسید. خودم را تا حدی که می‌توانستم پایین‌تر گرفتم تا استاد مرا نبیند. استاد گفت: تو بیا او بچه، قلبم به شدت می‌تپید. هرچه ذکر داشتم زیر لب می‌خواندم تا امروز خداجان مرا از گیر استاد نجات دهد. وقتی با خشم صدا زد سرم را بلند کردم. بدبختانه مرا صدا می‌زد، با ترس و لرز قدم‌ برداشته و خودم را پیش استاد رساندم. وقتی تعللم را دید گفت: برو پیش تخته و درس را تشریح کن. پیش تخته ایستاد شده و درس را آغاز کردم، متأسفانه هیچی در ذهنم نبود. استاد یک‌باره از جایش بلند شد و گفت: سوادت از لباس پوشیدنت پیداست. این چه است پوشیدی؟ بوجی...  بوجی آرد است یا کچالو؟ در عمرم این‌گونه پیراهن و تنبان را ندیده بودم که کسی به تن کند. از شانه‌ام گرفت و گفت: برو گم‌شو بشین در جایت. من که احساسات جریحه‌دار شده‌ام به یک تلنگری نیاز داشت تا تبدیل شود به اشک‌ها و از چشمانم فرو ریزد. با اشک در جایم نشستم، کم‌کم اشک‌های آهسته‌ام تبدیل شد به بوغ زدن. این‌بار نه تنها چشم‌هایم بلکه سوراخ‌های بینی‌ام هم اشک می‌ریختند. استاد گفت: بس کو دیگر حوصلهٔ فِس‌فِس کردنت را ندارم. بعد از مضمون ساینس مفاهیم مضامین دیگر را گرفته نتوانستم. تنها کلمهٔ که در ذهنم بود همان بوجی بود. دیگر جرأت نکردم با بچه‌ها بازی کنم. ترس این‌که توسط آن‌ها بوجی‌ پوش خطاب شوم در دلم بود. آن روز بعد از خراج شدن از مکتب احساس گرسنگی می‌کردم. وقتی پسران و دختران هم سن و سالم را می‌دیدم که با پدر و مادر خود خانه می‌روند و در مسیر راه چیزی می‌خورند دلم به حال خودم می‌سوخت.

در راه وقتی از کوچه واسع می‌گذشتم در ترقک دیوار نان را دیدم. دستم را داخل کرده و آن را گرفتم. قاق بود و لذت‌بخش. وقتی چاره شکمم را خوردم خدا را شکر کردم. می‌گویند: آدم که گرسنه باشد نرم‌تر از سنگ را نیز می‌خورد. خداوند ج روزی رسان بود، روزی بندگانش را می‌رساند. وقتی به خانه رسیدم، نزدیک دروازهٔ کوچه موتر باربری خورد را دیدم. با خودم گفتم: نه که باز کوچ می‌کنیم و مه بی‌خبرم؟ پدرکلانم و مادرکلانم را با بیک دستی‌شان دیدم. پدرکلانم با دیدنم گفت: یادت است گفتی: کاش از شر شما خلاص شویم؟ گاهی مرغ‌آمین در گذر است ببین از شرما خلاص می‌شوی. دیگر ما نمی‌توانیم تو و مادرت را با خودمان داشته باشیم. این‌همه سال هم بخاطر پدرخدا بیامرزت بار سنگین تو و مادرت را تحمل کردیم، دیگر خود دانید و زندگی‌تان.

با وجودی‌که پدرکلان و مادرکلانم را دوست نداشتم ولی از رفتن‌شان ناراحت شدم. وقتی بار را دیدم فهمیدم که دیگر در خانه وسیله جا نمانده است، به هر صورتش چه زود و چه دور باید راه زندگی‌مان را می‌رفتیم. تا رفتن پدرکلان و مادرکلانم در حویلی منتظر ماندم. می‌خواستم دل‌سیر آن‌ها را نظاره کنم. کی می‌داند دفعهٔ بعد چه وقت و کجا هم‌دیگر را خواهیم دید؟ عجیب بود که مادرم برای خداحافظی و بدرقه از خانه خارج نشد. هرچند مادرم روز خوب و خوشی را بخاطر کنایه‌های مادرکلان و پدرکلانم ندیده بود ولی باید خداحافظی می‌کرد. شایدم قبل از آمدنم خداحافظی کرده باشد، سرنوشت درهای زیادی را خواسته و ناخواسته به روی‌مان باز می‌کند و انسان‌های عادت می‌کنند یا تظاهر به عادت کردن می‌کنند. منم سرنوشتم را پذیرفته و وارد خانه شدم. قسمی‌که حدس زده بودم خانه خالی بود. چند بار مادرم را صدا زدم، خوش‌حال بودم از این که مرد زندگی‌اش شده‌ام. مسؤولیت‌هایم از این لحظه به بعد زیادتر می‌شد، ولی من مرد روزهای سختم. اتاق‌ها را یکی‌یکی باز می‌کردم ولی مادرم نبود. آخرین جای تاکو بود، دست انسان نیست باز نکردن بعضی از درها در زندگی. دست بشکند ولی باز نکند در بدبختی‌ها را. دروازهٔ تاکو را باز کردم، تاریک و سرد بود. برق را روشن کردم، مادرم را صدا زدم. بخاطر روشنی برق مدتی چشمانم را بستم. وقتی باز کردم مادرم را دیدم، آویزان شده در ریسمان. به معنای واقعی یتیم شدم، از پدرکلان و مادرکلانم متنفرتر شدم. چون هیچی به ما نمانده بودند و ما را تنها مانده بودند مادرم خود را حلق‌آویز کرده بود. زندگی نباید در مقابلم این‌گونه بی‌رحم می‌شد. برای تنها و بی‌کس شدن سنی نداشتم. کجا بروم؟ به کی پناه ببرم؟ کاش یک مشت بالای شکمم زده و صبح بوره نمی‌خواستم. هیچ بورهٔ قادر به شیرین کردن زندگی‌ام نخواهد بود.

 

 

نویسنده_ زهرا امیری