وقتی لبخند زندگی ، مسیرش را بسوی تو تغییر می دهد و لبان نازک و سرخ شده ات، مثل گِل های سیل زده، ترک می خورد وقتی با گوشه چشمانت نگاه می کنی و با گوشه لبت، محبت و عشقت را آشکار می کنی!
وقتی کنار دروازه می ایستی و سرت را پائین انداخته و لبخند می زنی انگار دنیا پس از دنیایی دیگری شکل می گیرد و انسانی پس از انسانی دیگر رو به ابهت یک زندگی می رسد.
وقتی می نشینی و دستانت را روی دستانت قرار می دهد و تار های موهایت را روی گشادگی پیشانی ات، مثل لبه های تیغ محبت اینطرف و آنطرف می کنی
وقتی چشمان مشکی ات را با چشمانی گره می زنی
وقتی دنیا را از عینک نفس های من می بینی
انسانی به افق بی نهایت یک بهار
سبزه های از دل خاک ذبح شده عشق
عشق های فروریخته در میان دل های وسیع دنیا
ابروان زیبا
مژه های نی گونه
دل هر انسانی را
در میانه ای
می تند
تو و ...
با هم اید.